سلمان میگه
یه روز پیامبر بهم گفت:
سلمان دلم برایِ حسین تنگ شده!
برو حسین رو برام بیار...
آقا سیدالشهدا خردسال بود.
سلمان میگه رفتم دنبالِ آقا
او رو به آغوش کشیدم و آوردم.
نزدیکِ پیامبر بودیم که حسین امر فرمود
سلمان من رو به زمین بذار...
آقام سیدالشهدا از آغوشِ سلمان به زمین اومد
ناگاه صورتِ آسمانیِ خودش رو
رویِ خاک گذاشت...
ای قربونِ تو مهربون ارباب
دورت بگردم...
پیامبر با اضطراب و تشویش اومد...
فرمود بلند شو حسین!
من طاقت ندارم اینطور ببینمت!
آقا صورت از خاک برنداشت...
آقام حسین عرض کرد:
صورت از خاک برنمیدارم!
تا خدا همه یِ گناهکارانِ امتِ تو رو ببخشه!
ما ؟ :)
اسبابِ زحمتِ توییم...