سلمان میگه
یه روز پیامبر بهم گفت:
سلمان دلم برایِ حسین تنگ شده!
برو حسین رو برام بیار...
آقا سیدالشهدا خردسال بود.
سلمان میگه رفتم دنبالِ آقا
او رو به آغوش کشیدم و آوردم.
نزدیکِ پیامبر بودیم که حسین امر فرمود
سلمان من رو به زمین بذار...
آقام سیدالشهدا از آغوشِ سلمان به زمین اومد
ناگاه صورتِ آسمانیِ خودش رو
رویِ خاک گذاشت...
ای قربونِ تو مهربون ارباب
دورت بگردم...
پیامبر با اضطراب و تشویش اومد...
فرمود بلند شو حسین!
من طاقت ندارم اینطور ببینمت!
آقا صورت از خاک برنداشت...
آقام حسین عرض کرد:
صورت از خاک برنمیدارم!
تا خدا همه یِ گناهکارانِ امتِ تو رو ببخشه!
ما ؟ :)
اسبابِ زحمتِ توییم...
#آینه
هروقت خواستی طبق معمول رفتار کنی،
یادت بیار که
ایمان صرفا به نماز اول وقت و روزه و مسجد و هیئت و ... نیست.
اینا باید باشه ها
اما یادت بیار که
ایمان واقعی و کامل وقتیه که
علاوه بر اینکه خودمون از اون دین به امنیت و آرامش روحی-روانی-جسمی میرسیم،
اطرافیانمون هم از حضور ما و از ایمان ما احساس امنیت کنن و حالشون خوب بشه :)
#طرحنوشت