راشِدون
#طرحنوشت
+ فقط شوق خدمت میتونه پاهای خستهمو
دوباره بکشونه اینجا ....
مثلا دعای خیر اون پیرزن موقع رفتنش..
یا حال خوب اون دختربچه وقتی از شدت ترس نمیومد توی اتاق عمل و آخرش از توی کیفم یه شکلات درآوردم دادم بهش. دلم نمیخواست تا آخر عمرش ترس از اتاق عمل داشته باشه..
یا اون خانومی که پرید بغلشو شروع کرد به ماچ کردن. گفت به روح مامانم سر نماز دعات میکنم.
یا کیان ۱۲ ساله ای که یه روز درمیون برا تعویض پانسمان دستش با یه لبخند گنده میومد میگفت سلام خانوم نساج.
یا وقتی سردار الف زنگ زد برا یه مریض تصادفی و وقتی رفتم بالاسرش کسی رو نداشت و کاراشو پیگیری کردیم تا همراهاش از نگرانی در بیان و از تهران برسن.
همین لحظات هستن که شاید
جبران کنن بخشی از فشارها و له شدنها رو..
من همونی ام که ساعت یازده و نیم، دوازده ، سر عمل TURP وقتی گشنهم میشه و یاد ناهارم میفتم تازه یادم میاد که از دیشب برای ناهار امروز آبگوشت بار گذاشته بودم، زیرشو خاموش نکردم هنوز
و نذر صلوات میگیرم که خونه نرفته باشه رو هوا.....
اونوقت تو از من انتظار داری وقتی بهت گفتم باهات تماس میگیرم،
یادم بمونه که باهات تماس بگیرم؟
یا للعجب.....
#طرحنوشت
+ میدونی چیشد؟
پریروز از شیفت لانگ برگشته بودم
مواد آبگوشت رو سر هم کردم گذاشتم رو گازِ مطبخ
بعدش اینقدر خسته و له بودم
گفتم فقط برم یه کم دراز بکشم
که تا ظهر فرداش دیگه یادم رفت که
اصن آبگوشتی وجود دارد..
اصلن راستش فکر میکنم که قسمت نبود اون آبگوشت به کمال برسه :)
(البته این اولین باره همچین اتفاقی میفته و امیدوارم دیگه با همچین چیز سمی روبرو نشم )
ز اندازه بیرون تشنهام، ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن، وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش، بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان، شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم، در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند استادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را :)
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را
امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی
کان کافر اعدا میکشد وین سنگ دل احباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
سعدی! چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را :) ...
❞سعدی
در جمعی مولا#علی فرمود:
اَنَا قاسِمُ الاَرزاق!
منم تقسیم کننده یِ روزی ها..
عمر بن خطاب این کلامِ مولا رو شنید.
گفت: علی خودش از یهودی پول قرض میگیره!
کدوم قاسمِ ارزاق؟
رفت خونه و چندتا مورچه جمع کرد، بهشون غذا نداد و فردا اونا رو در ظرفی ریخت و برد بینِ جمع و گفت:
مردم! علی میگه من تقسیم کننده یِ روزی ام!
این مورچه ها از دیشب چیزی نخوردن...
جلویِ جمع ظرف رو باز کرد..
دید برگی در دهانِ مورچه هاست.. :)
علی به حق تقسیم کننده یِ رزقِ بندگانه
چون علی از خداست و کارِ خدا همینه :)
.
منِ بیرون: من توی این جهنم چیکار میکنم؟
منِ درون: هرجا #خدمت باشه، اونجا بهشته..
.
#طرحنوشت
آخرین جمعهی ماه شعبان هم گذشت..
ماه شعبان هم به نفس های آخرش نزدیک شده..
بریم کربلا؟
میگه روزِ قیامت، کفِ زمین مثلِ کوره داغ میشه
و خورشید از طبقه ی چهارمِ آسمان
به طبقه یِ اول میاد و به زمین نزدیکتر میشه...
اون زمان همهی بندگانِ خدا حاضر میشن...
نگاهی به کارنامه یِ اعمال میکنن
اونایی که خطاکارنو کارنامشون از ثواب خالیه،
عرقِ شَرم بر پیشانیشون میشینه...
گناهکار که میگم،
گناهش در حدِ یه قضا شدنِ نماز نیستا !
روایت میگه اونایی که
دیگه خودشون از نجات نا امیدن...
دیگه دارن می برنشون برایِ عذاب..
اونجا خدا ندا میده
ای بنده یِ من!
پیش من یه امانتی داری.
خدا به ملائکه یِ عذاب امر میکنه
صبر کنین!
نبریدش تا امانتیش رو بهش بدم...
یه دُر و سنگِ قیمتیِ بسیار درخشان میارن
به قدری درخشان که میگه
نور و برقِ اون تمامِ قیامت رو روشن میکنه...
بنده متعجبانه به خدا عرض میکنه:
خدایا این دُر دیگه چیه؟
من که از این چیزا ندارمو روحم ازش بی خبره!
خدایِ بزرگ در جواب بهش میگه:
این دُر فقط یک قطره یِ اشکیه که
تو در مصیبتِ سَروَرِ جوانان بهشت،
فرزندِ پیامبرِ آخرالزمان
و سَرور شهیدان و مظلومان گریستی...
ما اون قطره یِ اشک رو ضایع نکردیم و اون رو در صدفِ رحمت و لطف خودمون نگهداشتیم و از برات حفظ کردیم تا در چنین روزی که روزِ حسرت و درماندگیه، به کارت بیاد! ما این دُر رو خریداریم و قیمتش رو هیچکس جز ما نمیتونه پرداخت کنه اما باید اون رو پیشِ انبیاء ما ببری تا رویِ اون قیمت گذاری کنن...