eitaa logo
راشِدون
185 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
194 ویدیو
14 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماهمان‌انسانهای‌اولیه‌باشیم که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان کارشناس‌اتاق‌عملی هستیدکه جهان معمولی وفهم ناکاملش را به‌ کلمه تبدیل می‌کند. محب‌مولاعلی|همسر|مادر|دانشجو‌معماری
مشاهده در ایتا
دانلود
من همونی ام که ساعت یازده و نیم، دوازده ، سر عمل TURP وقتی گشنه‌م میشه و یاد ناهارم میفتم تازه یادم میاد که از دیشب برای ناهار امروز آبگوشت بار گذاشته بودم، زیرشو خاموش نکردم هنوز و نذر صلوات میگیرم که خونه نرفته باشه رو هوا..... اونوقت تو از من انتظار داری وقتی بهت گفتم باهات تماس میگیرم، یادم بمونه که باهات تماس بگیرم؟ یا للعجب..... + میدونی چیشد؟ پریروز از شیفت لانگ برگشته بودم مواد آبگوشت رو سر هم کردم گذاشتم رو گازِ مطبخ بعدش اینقدر خسته و له بودم گفتم فقط برم یه کم دراز بکشم که تا ظهر فرداش دیگه یادم رفت که اصن آبگوشتی وجود دارد.. اصلن راستش فکر میکنم که قسمت نبود اون آبگوشت به کمال برسه :) (البته این اولین باره همچین اتفاقی میفته و امیدوارم دیگه با همچین چیز سمی روبرو نشم )
ز اندازه بیرون تشنه‌ام، ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن، وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش، بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان، شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم، در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نُشّاب را مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را :) وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را سعدی! چو جورش می‌بری، نزدیک او دیگر مرو ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را :) ... ❞سعدی
در جمعی مولا فرمود: اَنَا قاسِمُ الاَرزاق! منم تقسیم کننده یِ روزی ها.. عمر بن خطاب این کلامِ مولا رو شنید. گفت: علی خودش از یهودی پول قرض میگیره! کدوم قاسمِ ارزاق؟ رفت خونه و چندتا مورچه جمع کرد، بهشون غذا نداد و فردا اونا رو در ظرفی ریخت و برد بینِ جمع و گفت: مردم! علی میگه من تقسیم کننده یِ روزی ام! این مورچه ها از دیشب چیزی نخوردن... جلویِ جمع ظرف رو باز کرد.. دید برگی در دهانِ مورچه هاست.. :) علی به حق تقسیم کننده یِ رزقِ بندگانه چون علی از خداست و کارِ خدا همینه :)
. منِ بیرون: من توی این جهنم چیکار میکنم؟ منِ درون: هرجا باشه، اونجا بهشته.. .
. بارها یوسف دل را که به چاهِ غم توست دو جهانش به خرید آمده، نفروخته ام..... ❞شهریار + این رفیقایی که تو بهترین نقطه جهان یادمون میکنند رو عاقبت بخیر کن...
آخرین شب جمعه‌ی ماه شعبانه..
آخرین جمعه‌ی ماه شعبان هم گذشت.. ماه شعبان هم به نفس های آخرش نزدیک شده.. بریم کربلا؟
میگه روزِ قیامت، کفِ زمین مثلِ کوره داغ میشه و خورشید از طبقه ی چهارمِ آسمان به طبقه یِ اول میاد و به زمین نزدیکتر میشه... اون زمان همه‌ی بندگانِ خدا حاضر میشن... نگاهی به کارنامه یِ اعمال میکنن اونایی که خطاکارنو کارنامشون از ثواب خالیه، عرقِ شَرم بر پیشانیشون میشینه... گناهکار که میگم، گناهش در حدِ یه قضا شدنِ نماز نیستا ! روایت میگه اونایی که دیگه خودشون از نجات نا امیدن... دیگه دارن می برنشون برایِ عذاب.. اونجا خدا ندا میده ای بنده یِ من! پیش من یه امانتی داری. خدا به ملائکه یِ عذاب امر میکنه صبر کنین! نبریدش تا امانتیش رو بهش بدم... یه دُر و سنگِ قیمتیِ بسیار درخشان میارن به قدری درخشان که میگه نور و برقِ اون تمامِ قیامت رو روشن میکنه... بنده متعجبانه به خدا عرض میکنه: خدایا این دُر دیگه چیه؟ من که از این چیزا ندارمو روحم ازش بی خبره! خدایِ بزرگ در جواب بهش میگه: این دُر فقط یک قطره یِ اشکیه که تو در مصیبتِ سَروَرِ جوانان بهشت، فرزندِ پیامبرِ آخرالزمان و سَرور شهیدان و مظلومان گریستی... ما اون قطره یِ اشک رو ضایع نکردیم و اون رو در صدفِ رحمت و لطف خودمون نگهداشتیم و از برات حفظ کردیم تا در چنین روزی که روزِ حسرت و درماندگیه، به کارت بیاد! ما این دُر رو خریداریم و قیمتش رو هیچکس جز ما نمیتونه پرداخت کنه اما باید اون رو پیشِ انبیاء ما ببری تا رویِ اون قیمت گذاری کنن...
اون بنده همون یک دُر رو پیشِ حضرت آدم می بَره و بهش میگه قیمت بذار... جنابِ آدم میگه من قیمتی براش نمیدونم! پیش نوح می بره و همین جواب رو می شنوه... پیش جنابِ ابراهیم می بره و ابراهیمِ نبی پاسخ میده قیمتشو نمیدونم و جواب رو بر عهده یِ پسرش اسماعیلِ نبی میذاره اما جنابِ اسماعیل هم میگه نمیدونم و همینطوری پشتِ سرِ هم این پیامبر جواب رو به اون پیامبر حواله میکنه و اینقدر می چرررخه تا میرسه به پیامبرِ خاتم حضرت محمد... میاد پیشِ پیامبر و آقاجان پاسخ میدن: علی باید رویِ این دُر قیمت بذاره! :) آخ علی جآن... می بره پیشِ مولا اما مولا جواب میده: پسرم حسین باید رویِ این دُر قیمت بذاره... دل بده به این جا به بعدش که منو کشته :) میگه این بنده و عبدِ گناهکار که پرونده‌ش سیاهه و از نجات نا امیده، میرسه خدمتِ سیدالشهدا. آقاجان مثلِ یه داداشِ دلسوز او رو به آغوش میکشه و بهش محبت میکنه! ای عهده دارِ مردمِ بی دست و پا حسین.... حالا قیمت گذاری! چیه قیمتش آقاجان؟ میگه آقاجان حسین رو صاحبِ اون زُلفِ عاشق کُشِ عَیّار رو اون حَبل اللهِ المَتین رو آشفته میکنه... و خطاب به خدا عرض میکنه: یا الله! قیمتِ این دُر اینه که صاحبِ این دُر و پدر و مادر و تمام نزدیکانش رو به من ببخشی و با من در بهشت ساکن و همنشین کنی! ببین خدا چی جواب میده! فرمود: یاحسین! به خاطرِ اینکه تو با ما عهد کردیو به عهد و پیمانت وفادار بودی، ما هم به عهدی که با تو داریم وفاداریم و اون بنده یِ گناهکار و تمامیِ کسانی که به او منسوب هستن و بهش نزدیکند رو می بخشیم و در بهشت همسایه و جانشینِ تو قرار میدیم!
بَنده یِ ناشُکرِ خُدایَم وَلی شُکر که گِریانِ تواَم یاحُسین...