eitaa logo
راشِدون
212 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
230 ویدیو
16 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
شکست‌هایی که از سرمی‌گذرانیم، تکه‌های آینده‌ای هستند که داریم برایش تلاش می‌کنیم‌.
هدایت شده از حریر عادلی
به نظر من همه آدما یه بار باید تا تهش برن تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارند برن و تا جون دارن براش بجنگن اونقدر که خسته و زخمی برگردن مهم نیست که تهش برنده شن یا بازنده مهم اینه تهش رو دیدند اونی که تهش رو دیده از هیچی نمی ترسه موافق؟ @hariradeli
حسین طاهری4980268058446733057_11499282277531.mp3
زمان: حجم: 8.9M
تولدتون مبارک آقا جان❤️ سایه‌تون مستدام
یکی از صحنه‌های قشنگ زندگی اونجاست که از بیمارستان میای بیرون، بارون قطع شده و زمین خیسه، میرسی خونه میبینی توی باغچه نارنگی‌های قشنگت تپل‌تر شدن، میخوای یدونه رو از شاخه جدا کنی که کلی آب شپلق میپاشه تو صورتت :))
اون چه شعریه که وقتی می‌خونمش از همه چیز رها می‌شم؟ +گیرم که به دریا نرسیدی، چه غم ای رود؟ خوش باش که یک چند در این راه دویدی :))
امروز یکی از بیمارامون، یه خانومی بود که اومده بود برای اب مروارید چشم چپش. از این پیرزن گوگولیا بود. از اینا که قدشون کوتاهه، لپاشون افتاده، آروم و مهربونن. نمیتونست از چهارپایه بره بالا که روی تخت جراحی دراز بکشه، همکار خدماتمون از زیر بغل بلندش کرد و روی تخت نشوندش و دمپایی هاشو از پاهاش دراورد. پاهاشو گذاشتیم روی تخت. عملش که انجام شد، پانسمان روی چشم چپش گذاشتیم و گفتیم مادر جان پاشو بشین که بریم‌. اومدم کنارش. گفتم دستمو بگیر بلند شو. پاهای تپلشو آوردم پایین. به نظرم اومد پاهاش خیلی ورم دارن. بهش گفتم مادر باید بشینی روی این ویلچر که کنار تخته. میبینیش؟ گفت اون چشمم نمیبینه. دلم رفت براش‌. گفتم بیا ما کمکت میکنیم. اروم اوردیمش پایین. انگار پاهاش قفل شده بود. حتی یک قدم هم نمیتونست برداره. با همکار خدماتمون کمکش کردیم تا به سختی تونست بشینه. یکی یکی پاهاشو اوردم بالا و گذاشتم روی جاپایی ویلچر. از اتاق که خارج شدن، به این فکر کردم چقدر خوشبختم که یجایی هستم که میتونم به یکی از بنده‌های خدا حتی شده یذره کمک کنم. ما رو در صحت و سلامتی کامل، شهید کن.. دستمون توی جیب خودمون باشه، رو پاهای خودمون راه بریم، خودمون غذا بخوریم، با چشمای خودمون ببینیم، با دهان خودمون نفس بکشیم و حرف بزنيم... خدایا بابت همه‌ی این چیزهایی که از خودت به ما بخشیدی، شکرت..
سر عمل بحث هواپیما و پرواز شده بود. همکارم داشت میگفت من عاشق پروازم و تقریبا همه مدل پروازی رو امتحان کردم. گفتم من هروقت سوار هواپیما میشم، از اون بالا به این فکر میکنم که چقدر همه چیز از این بالا در ظاهر شبیه هم هست و چیزی که باعث تفاوت بین ادم ها و خونه ها و ماشین ها میشه دیگه شکل ظاهریشون نيست. دیگه از این بالا مهم نیست ماشینت چیه؟ خونه‌ت چند متره؟ چه لباسایی تنته؟ چقدر طلا داری و ته حسابت چقدر مونده؟ یه کم سکوت کرد و با یه لبخندی گفت چه طرز نگاه قشنگی. راست میگیا. جراحمون هم از پشت ماسک با چینی که به چشماش از پشت عینک داده بود، معلوم بود داره لبخند میزنه و سرشو به نشونه تایید بالا پایین کرد. +اره بابا بچه‌ی آدم! از اونجا فقط این مهمه که از همه‌ی اون چیزی که داری، چجوری استفاده میکنی. کشتی خودتو با این دغدغه‌هات. بذار کنار فکر و خیالو که خدا از همشون بزرگتر و قوی‌تره :)❤️
بعله آقای قاضی :)