-با آیپد کشیدی؟
+نهداداش ،آیپدم کجا بود ، با گوشی
با برنامه پینتر( خیلی پینتر خوب نیس برای نقاشی بیشتر برای تایپو گرافی خوبه البته)
هدایت شده از بهارنارنج☕️
تقدیمی ☕️
این پیامو فور کنید داخل کانالتون و لینک کانالتون رو داخل ناشناس برام بذارید و من بین کانال ها قرعه کشی میکنم و دو یا سه کانالو انتخاب میکنم و طبق وایب و کانالشون همچین چیزی به صورت نقاشی دیجیتالی طراحی میکنم 🌱 تا فردا شب هم فرصت دارین فور کنید
[@baharnarenj8]
••خطر افشای داستان
حالا که به اواخر کتاب هفتم از آتش بدون دود نزدیک میشوم ، هر خط را با جان و دل میخوانم ....
آلنی آن روز در فرودگاه که کسی به استقبالشان نیامده بود زیر لب شعری میخواند:
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
روم به جستجوی سرنوشت ...
و من حالا به آن بهار صحرا فکر میکنم ، به آن روز هایی که خندهیگالان در فضا پخش میشد ، بویان میش نصیحت میکرد و سولماز اوچی تیر میانداخت.
به آن روزها که ملان چای میریخت، آق اویلر لبخند میزد ، آتمیش میتاخت و یاماق به او چشم میدوخت . به آن روز های دور ....
به آنروزهای زیبا
به آلای دلشکسته با روحی به لطافت سینهی مرغان دریایی.
به صدای تار آچیقتارزن
به ساچلی، به کعبه آن زن مومن ، به باغداگل....
به آتمیش نوجوان...به آن سه تیر که از پشت پیراهنش را سرخ کرد..
به پالاز ، مرد خاک و دین..
به آنروز که تاریساخلار بر خاک و افتاد و آرپاچی به عهد خود وفا کرد
به یاشای عزیز...یاشایبهراستی عزیز
به کبتر ، آن کبوتر بیپروا
به ملاقلیچ، به ملاقلیچ مومن.. به آن مرد به راستی مرد..
به بوی اسفند و صدای کاکلیها
به هزاران تن، به هزاران زندگانی
و بیش از همه ، به آلنی . به آن آلنی جوان بیست ساله ..
به آنروز که آرپاچی به سمت زمین تاخت ، آلنی را صدا زد و از جانب آقاویلر پیغام رساند
به آن نوجوان، به آن پسرک چوپان ..به آن آلنیاوجاییموتی
به مارال...به مارالبانویپاک..به آن شاهکار خلقت و به تمام زیبا و ظریف
به آن آلنی بیرون چادر و آن صدای ظریف دخترانه از ورای چادر
به آن دختر زیبا که چگونه به آن مارال آقاویلر تبدیل شد ..
به آن شب در دره ..به تفنگ کشیدن آرپاچی، به آن ندای :«بزن آرپاچی، بزن» .به آن گاری که از میان دره به صحرا بازمیگشت
به آیناز کوچک در آغوش ملان..
به همهی آن لحظات ، به آن لحظه که مارال گوش وایمیستد، آلنی تبر بر میدارد ، یاشولی حسن اسم اینچه برون را بر زبان میاورد، یاشا ماشه را میکشد ، اسب آتمیش راه را گم میکند، ملان فریاد سر میدهد ، آقاویلر بر زمین میافتد ، محمد جلوی پدر میایستد، یاماق تفنگ بر میدارد، کبتر در بستر غلت میزد ، آیلر پاکدامن تار مینوازد ، ساچلی از پی شوهر میدود ، سولماز بر خاک میافتد ، یاشولی آیدین نعره میزند، ملان چشم هایش را میفشارد، چادر آتمیش را میسوزانند
و به تکتک آن لحظات به راستی زیبا
و آنگاه از خودم میپرسم
•آیا به راستی بهار ما گذشته است؟