آخرش که باید خودت دستمو بگیری قربونت برم. آخرش که زنگار وجودم باید به جرعه چای هیئت شما زدوده بشه. آخرش که باید خودت دست بکشی روی سرم. آخرش که باید خودت بغلم کنی. آخرش که باید دخیلمو به ضریحت نه، به کتیبههای هیئتت ببندم. از حالا چشمانتظارتم. بیا عزیز قلبم. بیا و دیر نرس به من که دیر به اسم تو رسیدم.
شاید غم من از آنجا سرچشمه میگیرد که در هیچ چیز کامل نیستم. نه در شادی تمامم، نه در اندوه. نه در حیات، و نه در مرگ. نه فرزند کاملی برای والدینم، نه دوست کاملی برای دوستانم. پایان هیچ کدام از جملههای داستان من نقطه نیست. و همین آن را صعبالفهم و ناقصالمعنی کرده، حتی برای خودم.
خدایا اگر شهید نشوم، نفسم قاتل من میشود. تو راضی میشوی که بندهات از اعلیٰ علیین، به اسفل السافلین برسد؟
اگه بری سر جلسهٔ امتحان و با چند برگهٔ پر از سؤال مواجه بشی، تعجب میکنی؟ نه؛ چون انتظارش رو داری. چون با همین هدف و با آگاهی به اونجا رفتی.
وقتی میگن دنیا بوتهٔ آزمایشه، یعنی همین. یعنی نیومدیم که زندگی رو توی نشستن کنار ساحل و خونهٔ رویایی و پول زیاد، فقط تفریح، خوشگذرونی جسم و غایت لذتهای آنیِ دنیوی خلاصه کنیم. اومدیم که امتحان بدیم. بزرگ بشیم. رشد کنیم. پیله رو بشکافیم و پروانه بشیم؛ نه تا آخر دنیا توی خودمون و پیلهٔ شهواتمون اسیر بمونیم.
البته این امتحان بزرگ، تفاوتهای مهم و اساسی با مابقی امتحانهای زندگی داره.
توی اون امتحانها، ممکنه استاد سوالات رو بالاتر از سطح کلاس و آموزش، یا فرای ظرفیت دانشجو طرح کنه. ممکنه غرضورزانه تصحیح یا غیرمنصفانه نمرهدهی کنه. ممکنه بعضیها سر امتحان تقلب کنن و هرگز متوجه نشه؛ اما امتحانِ دنیا اینطور نیست.
استادش حکیم و عادله. ظرفیتهای هر کس رو میشناسه، پس نوع و دشواری امتحانش برای هر بنده متفاوته. ضمناً هیچکس نمیتونه با تقلب و دور زدن امتحانِ خدا رو قبول بشه.
همونطور که انتظارمون از ورزشگاه چمن و دروازه، از بیمارستان تخت و دستگاه اکسیژن، از بانک رایانه و فرمهای اداری، از مدرسه کتاب و تختهست؛ انتظارمون از دنیا باید "مدام و پیوسته در معرض آزمایش بودن" و "امتحان دادن" باشه.
وقتی نگاهمون به دنیا تغییر کنه، انتظاراتمون تغییر میکنن. واکنشمون به سختیها و موانع معتدل میشه. تصمیماتمون روند بهبود رو طی میکنن. به تدریج با ساختارهای خلقت سازگار میشیم و در مسیر درست قرار میگیریم؛ مسیری که به هدف حقیقی آفرینش منتهی میشه.