eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
309 دنبال‌کننده
98 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همسایه مقابل همسایه 🔹️در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعاره
📍روایت خانم معصومه‌سادات عمرانی در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «همسایه مقابل همسایه» 📌روایتی از شیشه‌ها و دل‌هایی که شکست. 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770998247960116352 🔸با گذاشتن نظر و پسند متن در پیوند بالا، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
﷽ 📌توی دوره کارشناسی استادی داشتیم که متدولوژی درس می‌داد. نه به عنوان تدریسش و نه به تیپش، نمی‌خورد بخواهد حرف‌های استادهای اخلاق را بزند. اما یک بار سر یکی از کلاس‌ها حرفی زد که خیلی اخلاقی بود و خیلی عرفانی بود. گفت «نمی‌شود یک روز بگذرد و آن روز، خدا خودش را نشان آدم ندهد. حالا هم بروید فکر کنید ببینید امروز خدا خودش را چطور نشان شما داده». ماه مبارک رمضان درپیش است و خیلی خوب می‌شود از حالا عادت کنیم هرروز دنبال خدا وسط زندگی‌مان بگردیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «تجربیات معنوی». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «آرامش پس از طوفان» «والو تا حالو تیبا ندوزیدم!» می‌خندد و سراغ ماشین را می‌گیرد. حالا من و دخترکم، کنار آقای مکانیک ایستاده‌ایم تا ببینیم با آن سیم دراز و سرکجش می‌تواند درب ماشین را باز کند یا نه. از دیروز که همه کنار هم در خیابان زند شعار می‌دادیم، احساس نوع دوستی‌ام به مردم شهرم بیشتر شده. شاید آقای مکانیک هم روی همین حساب بود که خیلی راحت به ما اعتماد کرد. یا شاید هم قیافه‌ی یک خانم چادری به همراه دختری هفت هشت ساله با کاپشن صورتی، در یک شب سرد زمستانی به اندازه کافی غلط ناانداز بوده است. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با قفل‌ها، آقای مکانیک به ایمنی ماشین امیدوارمان می‌کند و ما را با ماشینی که سوئیچ در آن جامانده تنها می‌گذارد. با همسرم تماس می‌گیرم و می‌گویم که عملیات ناموفق بوده. می‌گوید سوئیچ خودش هم در کیفش است و کیف را در محل کار گذاشته و تا کسی را پیدا کند که سوئیچ را از کیف بردارد و بدهد پیک بیاورد، باید منتظر باشیم. دستانم آن‌قدر سرد است که انگشتانم برگه‌ی چیپس را حس نمی‌کند. چهل دقیقه از ساعت هفت گذشته. من و دخترک خوشحال و خندان از مغازه‌ی رو‌به‌رو، یک کاسه عدسی داغ خریده‌ایم و روی قسمت سالم بلوک سیمانی کنار باغچه، نشسته‌ایم و مشغول خوردنش هستیم. در یک هفته‌ی گذشته، چنین تجربه ساده‌ای آرزویی دور از دسترس بود. هرروز عصر قبل از ساعت شش، خودمان را به خانه می‌رساندیم. از حدود هشت شب، حتی امکان برقراری تماس تلفنی هم نداشتیم. زیر نویس‌های شبکه‌ی خبر را جست‌و‌جو می‌کردیم و برای سلامتی نیروهای امنیتی ومردم بی‌گناه صلوات می‌فرستادیم. برای سلامتی نیروهای امنیتی صلوات می‌فرستم. جایی که نشسته‌ایم حتما ماجراهای زیادی برای گفتن دارد. این را از تکه بلوک شکسته و سیاه، مانیتور خرد شده‌ی عابر بانک و جای لاستیک‌های سوخته کف خیابان، می‌شود فهمید. مغازه‌ها یکی‌ یکی دارند می‌بندند. ما همچنان کنار باغچه نشسته‌ایم. خوراکی‌هایمان تمام شده و داریم تابلوخوانی می‌کنیم و بر سر اینکه «کار و آش» درست است یا «کارواش»، دچار چالش شده‌ایم. یک موتور از کنارمان رد می‌شود و چند متر جلوتر می‌ایستد. به‌ گوشی‌اش نگاه می‌کند، به گوشی‌ام نگاه می‌کنم؛ زنگ می‌خورد. خودش است. برای این‌که ماشینمان لو نرود، می‌روم سمتش. اول سوئیچ را می‌گیرم و جوری که توجه مغازه‌ی پشت‌سری به ما جلب شود، کرایه را برایش کارت به کارت می‌کنم. دست دخترک را می‌گیرم و کمی در پیاده‌‌رو جلو می‌رویم تا مستقیم به سمت ماشین نرفته باشیم. در دلم می‌گویم: «عامو! باریکلو به خودت. نکُشیمون با ای زرنگ بازیات. » بعد ماشین را دور می‌زنیم و در یک حرکت چریکی، سوار ماشین می‌شویم و به راه می‌افتیم. در پاسخ به دخترک برای اجرای این شوی کارآگاهی می‌گویم : «آدم باید همیشه جانبِ احتیاطه بی‌گیره.» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar