eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
308 دنبال‌کننده
99 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 «اولین‌بار» «دختر باید هم‌چادر مادرش باشد. » این را مادر همیشه به خواهرم می‌گفت که چهار سال از من بزرگ‌تر بود و بیشتر هم‌چادر دوستانش. من هم که هنوز نمی‌توانستم درست و حسابی چادر را روی سرم جمع‌و‌جور کنم، به اصرار خواهرجان، چادری شدم و برعکس او تنهایی بیرون نمی‌رفتم چون دوست داشتم هم‌چادر مادرم باشم. بالاخره مادر دعوت شد مراسم دعا، خانه پیرزن انتهای کوچه. من هم خواستم ثابت کنم هم‌چادرش هستم و دلش را به‌دست بیاورم. پس چادر گل باقالی‌ام را سرکردم و با او هم‌چادر و همراه شدم. این دعوتی با مهمانی‌هایی که تا آن وقت رفته بودم فرق داشت. پذیرایی خانه خالی از مبل، صندلی، ویترین، میز، ظرف میوه و شیرینی بود. بیشتر مهمان‌ها که دور تا دور اتاقِ تو در توی مستطیل شکل کوچک نشسته بودند همسن مادر یا مادربزرگم بودند. همه چادر، مقنعه و سرانداز سیاه به سر داشتند. وقت سلام و احوال‌پرسی خودم را در پناه چادرم و مادر پنهان کردم تا کمتر دیده شوم و لازم نباشد به همه سلام کنم و جواب احوال‌پرسی تک تک آن‌ها را بدهم. آهسته سلام کردم و کنار دست مادرم نشستم. خانم مجلسی میان سالی که بالای اتاق نشسته بود شروع به خواندن دعای توسل کرد. بعضی بندها را بقیه با او همراهی می‌کردند.خانم مقداری از دعا را که می‌خواند به فارسی روضه می‌خواند و زن‌ها گریه می‌کردند. من که هنوز زیاد عربی نمی‌دانستم و معنی بندهای دعا را نمی‌فهمیدم در بلندی صدای گریه بقیه، از روضه هم چیزی متوجه نمی‌شدم. به تقلید از مادر و بقیه، چادر را کشیدم روی صورتم. درز چادر کمی باز مانده بود. شانه مهمان‌ها از فرط گریه تکان‌تکان می‌خورد. روضه‌خوان با صدای بغض‌کرده تقاضای شمع کرد و گفت: «صاحب خونه چراغا رو خاموش کنه. » آن وقت‌ها که از خواندن دعا در تلفن همراه و چراغ قوه‌اش هم خبری نبود. بانی، شمعی آورد و جلوی او گذاشت تا صفحه‌ی کتاب دعا را ببیند و ادامه دعا را بخواند. خانه در تاریکی و گریه فرو رفته بود. تازه توانستم چادرم را کنار بزنم و نفسی تازه کنم. از گرمای زیر چادر حسابی تشنه بودم و دل‌غشک گرفته بودم. با خودم گفتم: « انگار این مهمونی فقط گریه داره و پذیرایی نه. » صدای هق‌هق مادرم بالا گرفت. از خودم خجالت کشیدم که به خوراکی فکر کرده‌ام. پیش خودم گفتم: « پس چرو گریم نمی‌گیره؟ چرا بقیه اشکشون درمی‌آید و من نه؟بهتره به چیزای گریه‌دار فکر کنم. مثلا امتحان دینی فردا یا نه سقلمه‌ای که هفته قبل از خواهر بزرگم نوش جون کردم و هنوز پهلوم تیر می‌کشه یا، به پاک‌کن عطریم که خواهر کوچکترم از من برداشته بود و وقتی فهمیدم فقط تکه‌ای از اونو به من پس داد یا اصلا به مداد شمشیر نشون نوی قرمزم که توی مدرسه گم شد. » بی فایده بود حتی نم هم به چشمانم ننشست. با صدای ضجه‌ی مادرم و بقیه ابرهای گریه‌دار مغزم را پس زدم و با خودم فکر کردم: « اگر چراغ‌ها روشن شود، صورت همه از گریه سرخ و متورم باشد، چشم و نک دماغشان سرخ، تکلیف من و چشم‌های خشکم چیست؟ با چه رویی چادرم را کنار بزنم، بلند شوم، خداحافظی کنم و از میان جمع گریه روی چشم بادکرده خانه بیرون بروم؟ بقیه چه فکری در موردم می‌کنند؟ نمی‌گویند چه دختر سنگ‌دلی؟! یک ذره هم دلش نشکسته؟ این دیگر چه دختری است؟ اصلا چرا پاشده با مادرش راه افتاده آمده جلسه دعا و روضه؟ » هرچه فکر کردم فقط یک راه به نظرم رسید. لپ‌هایم را پنجیر محکمی گرفتم. از درد، بینیم سوخت. اشک در چشم‌هایم پیچید. دلم دود کرد. دل ضعفه‌ام بیشتر شد. در همین وقت روضه هم تمام شد. در میان درد و آه، خوشحال بودم که لپ‌هایم گل انداخته. روضه‌خوان دعا می‌کرد و بقیه آمین می‌گفتند. من هم به تقلید از آن‌ها دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم و بلند آمین گفتم. پیرزنِ کنار دستی، چادرش را از روی صورتش پس زد. آب چشم و چال و بینی‌اش را با پشت دست گرفت و با من دست داد و گفت: « قبول باشه» و ماشااللهی گفت. سرم را پایین انداختم و با لبخند جوابش را دادم. پیرزن میزبان، با سینی چای و ظرف بیسکویت ماشینی که مستطیلی خط خطی و شکر پاش بود، پذیرایی کرد. از خودم خجالت کشیدم که به نبودن پذیرایی فکر کرده بودم. خجالت هم کشیدم چیزی بردارم و بخورم. مادر بیسکویتم را برداشت و به جای من تشکر کرد، خداحافظی کرد و زدیم بیرون. تازه حیاط خانه را دیدم. حیاط هم مثل خود خانه چه‌قدر نقلی بود. با یک درخت نارنج کنار آن و دیوارهای سیمانی. مادر در کوچه بیسکویت را به من داد. جلدی گذاشتمش توی دهانم. مثل قند آب شد. بیسکویت خیلی به من مزه داد. هم‌چادر با مادرم راهی خانه شدیم. از هم‌چادریش ناراضی نبودم. روز بعد از خانم دینی در مورد مراسم دعا و روضه پرسیدم. او هم مفصل برای من و هم کلاسی‌ها صحبت کرد:
« بهتر است در این مراسم کتاب دعایی با خودمان ببریم و لااقل ترجمه فارسی آن را بخوانیم. » در پایان کلاس خانم معلم کتاب دعای ارتباط با خدا که شامل بیشتر دعاها می‌شد به من هدیه داد و گفت: « التماس دعا» نفهمیدم چرا برای دعا باید التماس کرد. خجالت هم کشیدم باز از او سوال دیگری بپرسم. خداحافظی کردم و کتاب به دست به خانه برگشتم. سال‌ها از آن خود‌پنجیری می‌گذرد. کتاب ارتباط با خدا را نمی‌دانم به کدام نوجوان فامیل هدیه دادم. اما؛ هنوز که هنوز است مزه آن شیرینی شکری مستطیلی راه راه مراسم دعای خانه پیرزن ته کوچه زیر زبانم مانده است. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «تابوت من کو؟ » بعد از زیارت ضریح حضرت عباس(ع)، روی فرش‌های قرمز لاکی حرم دوزانو نشستم و قرآن جیبی قهوه‌ای سوخته‌ام را بیرون آوردم. فردا صبح قرار بود سیدحسن را در بیروت تشییع کنند و من از چند روز پیش مثل بچه‌هایی که بابایشان را چند ماه است ندیده، خودم را باسرعت و آغوش باز به هر تابوتی می‌رساندم که توی حرم طوافش می‌دادند. توی دلم کورسوی امیدی داشتم که بالاخره سیدحسن را که بدون طواف و تشییع در نجف و کربلا به لبنان نمی‌برند. حتما مثل حاج قاسم هم اول در عتبات مقدسه پیکرش را می‌گردانند و بعد می‌برند بیروت. برای همین تا صدای لاالله الا الله و الله اکبر می‌آمد سرم را می‌‌گرداندم سمتشان. نگاهی به دوروبری‌های تابوت می‌کردم. می‌خواستم اگر قیافه‌شان به نیروهای حزب‌الله می‌خورد، همراهشان شوم. دنبال چند جوان چهارشانه با پیراهن دوجیب و شلوار شش‌جیب مشکی می‌گشتم که صورت‌هایشان را با چفیه پوشانده‌ باشند و شانه‌هایشان موقع طواف دور ضریح بلرزد و چشم‌هایشان از اشک پُرخون شده باشد که تابوتی را با پرچم زرد حزب‌الله حمل می‌کنند. تقریبا هیچ‌کدام از تابوت‌هایی که در نجف و کاظمین و سامرا و کربلا از جلویم رد میشد، کوچکترین شباهتی با تصویرسازی‌های ذهنی‌ام نداشتند. چند جوان عرب با صورت‌های گشوده و لباس‌هایی جورواجور که گاهی بین‌شان شلوار گرم‌کن هم به چشم می‌خورد، بودند با پتوهای مندرس پلنگی قرمز و سبز و آبی رنگی که روی سر تابوت انداخته‌اند. قرآن را باز کردم تا تنشی که چند ساعت بود توی بدنم وول میخورد را تسکین دهم. حزب حزب جلو می‌رفتم و اولین آیه‌ای که جلوی چشمم سبز شد این بود: «حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» با احساسی مخلوط از ابهام و درماندگی، سرم را به دو طرف چرخاندم. به‌خاطر سرمای هوا، حرم‌ خلوت بود. هرچه قرنیه را توی حدقه چشم‌هایم گرداندم، چیزی ندیدم؛ حتی یک تابوت خالی. این احساس را فردا صبح، چند ساعت پیش از شروع مراسم تشییع، هم داشتم. وقتی یک‌باره، ده‌پانزده ماشین شیشه دودی با پلاک «دبلماسیون و سفارات» روبروی درب حرم ایستاد، دوباره ور امنیتی ذهنم به‌کار افتاد: «فاصله هوایی عراق و لبنان خیلی کمه. حکما چند ساعت قبل از تشییع پیکر سید رو در پوشش دیپلماتیک آوردن و زودی هم میخوان برش گردونن.» چشم‌هایم را تیز کردم به درب اتومبیل‌های شاسی‌بلند حجیمی که یکی یکی آدم‌ها ازش بیرون می‌آمدند. منتظر بودم یک‌باره همان تابوت چوبی ذهن‌ساخته کذا را از ماشین بکشند بیرون که مردی کراواتی بور چشم‌آبی از ماشین بیرون آمد. احتمالا نماینده "دبلوماتیک" یکی از کشورهای اروپایی بود که می‌خواست ببیند حرم امام حسین(ع) چه خبر است. پشت‌ به پشتش هم خانمی که معلوم بود بنا به عرف کربلا، چادر انداخته روی سرش، وارد حرم شد و همه رشته‌‌توهماتم پنبه شد. من ولی دنبال یک تابوت می‌گشتم. حتی شب، بعد از تشییع، وقتی بچه‌های حشدالشعبی دور حرم حضرت عباس(ع) راه‌پیمایی راه انداخته بودند. مردها با عَلَم و پرچم‌های حزب‌الله و حشد‌الشعبی و عکس‌های سیدحسن و ابومهدی جلوتر حرکت می‌کردند و با شعارهای «الله، الله اکبر، آمریکا شیطان الاکبر» و «لبیک یا نصرالله» و زن‌های چادری و برقع‌پوشی که با شمع‌هایی که توی لیوان‌های یک‌بار مصرف پلاستیکی گذاشته بودند، پشت سرشان می‌آمدند و مراسم شام غریبان سید را برگزار می‌کردند. من همان‌موقع هم روی نوک پاهایم بلند می‌شدم تا شاید تابوت سید را پیدا کنم. هرچه هر چند دقیقه یک‌بار به خودم یادآوری می‌کردم که سید را چند ساعت پیش به خاک سپرده‌اند، افاقه نمی‌کرد. * اینستاگرام را باز کردم و استوری‌های یک کرور آدمی که خودشان را برای تشییع سیدحسن به لبنان رسانده بودند، چک کردم. حامد عسکری عکس جایی در روضه‌الشهیدین را گذاشته بود که سیدحسن را پیش از تشییع، آنجا به امانت گذاشته بودند. چند بار با انگشت شصت و اشاره، عکس را این‌ور‌ و آن‌ور کردم. باورم نمی‌شد. بی‌اختیار کاسه چشم‌هایم پر از اشک شد و سرریز کرد روی گونه‌هایم. دوست نداشتم باور کنم: «این‌جا روضه‌الشهیدین است، جایی که عماد مغنیه و بقیه فرماندهان حزب‌الله دفنند. هشت تا سنگ که رنگش متفاوت است را می‌بینید؟ پیکر مطهر سید عزیزمان این‌جا پایین پای یارانش دو ماه مخفیانه به ودیعه بود و روی این سنگ‌ها هم دو تا میز پذیرایی گذاشته بودند و دو ماه بعد به جای کنونی منتقل شد.»
دوباره به عکس خیره شدم. خودش بود. همان‌جایی که شب دومی که خودمان را به لبنان رسانده بودیم، رفتیم آن‌جا. نماز مغرب را توی مسافرخانه خواندیم و برای نماز عشا این‌جا بودیم. دقیقا کنار میزهای پذیرایی، جانماز مندرسی گذاشته بودند برای نماز زیارت شهدا. من هم نماز عشایم را روی آن خواندم. یعنی من کنار پیکر سید عزیزم بودم و ازش خبر نداشتم. من که زیر هر تابوتی را گرفته بودم تا شاید دستم با واسطه به آن وجود نازنین برسد، روزی بالای مزارش بودم. نصرالله به من قریب بود و نمی‌دانستم. شاید حکمت آیه‌ای که هنگام باز کردن قرآن به آن رسیدم هم همین بود که سید را جایی همان حوالی، دور از دید بقیه _مثلا در سرداب یا طبقه بالای حرم یا یک جای مخفی_ همان شب طواف داده بودند و من بیچاره مثل آن زمانی که بالای سرش نماز عشایم را خواندم، ملتفت نبودم. شاید هم قریبی سید به من تمام لحظاتی بود که توی سفر به یادش گذرانده بودم. سلام‌هایی که از طرفش به امیرالمومنین و سیدالشهدا و حضرت عباس (علیهم‌السلام) دادم و وقت‌هایی که اشک کم می‌آوردم و حال زیارت نداشتم یاد او می‌افتادم و با چشم‌های پُرآب، حضرات معصومین(س) را زیارت می‌کردم. ✍️ 🌐https://eitaa.com/ravayat_nameh https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «به کدامین اسم صدایت بزنم؟ » یک‌شبه تا گردن فلج شد. آن‌هم با بیماری ناشناخته‌ای که تا حالا اسمش را نه شنیده بودیم و نه جایی دیده بودیم.‌ تا رساندیمش بیمارستان و بستری شد نصف عمر شدیم. گیج و مات و حیران. صبح جمعه بود که اتفاق افتاد. ساعت هفت صبح صدایش زدم برای کلاس ریاضی.نزدیک امتحانات نهایی پنجم بود و علی توی درس ریاضی لنگ می‌زد . ثبت‌نامش کرده بودم کانون ریاضی و روز جمعه جبرانی گذاشته بودند. به سختی با کلی غر زدن از جایش بلند شد. _کمرم درد می کنه. نرم کلاس؟ عصبانی شدم. همیشه دنبال بهانه‌ای بود که از زیر کلاس رفتن شانه خالی کند. _پاشو پاشو تنبلی نکن. الان سرویست میاد معطل می‌شه. بلندش کردم. دست و رو شست و لقمه‌ای توی دهانش گذاشت و رفت پایین. از پنجره نگاهش می‌کردم. موقع سوار شدن احساس کردم پایش را به سختی بلند کرد و توی ماشین گذاشت. نیم ساعت نشده برگشت. _چی شد پس. بی حال بود و خواب‌آلود. _کلاس تشکیل نشد. روی تختش دراز کشید و خوابید. ساعت دوازده بلند شد. لنگان لنگان رفت دستشویی. همیشه به جای راه رفتن می‌دوید. داشتم سفره‌ی ناهار پهن می‌کردم که صدای افتادن چیزی من را وحشت زده کشاند سمت دستشویی. هراسان در را باز کردم. کف دستشویی افتاده بود. _چکار می‌کنی بچه؟! ، چرا درست راه نمی‌ری؟ زدی خودت رو نجس کردی؟ فقط نگاهم کرد ، بی‌حال و بی‌رمق. بلندش کردم‌ و شلنگ گرفتم روی دست و پایش. آوردمش بیرون. به سختی راه می‌رفت.دلم آشوب شد. نشاندمش کنار سفره. غذا که کشیدم، قاشق از دستش افتاد توی بشقاب. من و پدرش وحشت کردیم. حمید قاشق را برداشت و داد دستش. _درست بابا! چرا همیشه عجله می‌کنی؟ اما دوباره قاشق از دستش افتاد . فرم دستش تغییر کرده بود. حمید زنگ زد به یکی از دوستانش که دکتربود. موقع صحبت، رنگ چهره‌اش پریده بود. گوشی را که قطع کرد گفت:«می‌گه اگر تا عصر بدتر شد، برسونیدش بیمارستان.» خواهرم زنگ زد:« میای عصری بریم باغ جنت؟» زدم زیر گریه. _علی حالش خوب نیست. و وضعیتش را که توضیح دادم . خواهرم سریع گوشی را قطع کرد و ده دقیقه بعد زنگ زد. _مریم! زنگ زدم به دکتر قانعی، همسایه مون. گفت سریع برسونیدش بیمارستان. این گلین‌باره است. _چی؟ گیلن‌باره چیه؟ _حالا برین سریع بیمارستان، منم میام.برات می‌گم. رفتیم بیمارستان کودک شهید دستغیب. ازمایش گرفتن و سریع با آمبولانس منتقل شد بیمارستان نمازی. حالا روی ویلچر نشسته بود. بی‌حال و رنگ پریده. توی اتاق ویژه بستری شد. و تحت مراقبت و بعد آی‌سی‌یو. و‌ حالا تا گردن فلج شده بود با درد فراوان. کلی دستگاه وصل کردن و سرم دارو .ماندگار شدیم. داشتم جان می‌دادم وقتی علی را این‌طور می‌دیدم و هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. مثل یک تکه گوشت افتاده بود روی تخت. بچه‌ای که تا چند روز قبل حتی موقعی که داشتم ازش درس می‌پرسیدم بدو بدو می‌کرد و بالا و‌ پایین می‌پرید. از نه شب، من بیمارستان می‌ماندم تا سه بعدازظهر فردا که حمید از سرکار بیاید و جایمان را عوض کنیم. روز نهم بود.صبح خانم دکتر آمد بالای سر علی. نگران نگاهم کرد:« باید توی ریه‌اش، دستگاه بذاریم.چون هر‌آن ممکنه ریه‌ها فلج بشن و تنفس مختل. » انگار زیر پایم را خالی کردند.فرو‌ریختم. «یا ارحم الراحمین چی داره به سرمون میاد؟!» _خانم دکتر! این خیلی سخته، خیلی اذیت میشه ؟ _چاره ای نیست. متاسفانه بیماری رو‌ به پیشرفته و نمی‌تونم ریسک کنم، بچه به خطر بیفته.البته تا بشه صبر می‌کنم. این بیماری ممکنه مغزش رو هم درگیر کنه. آزمایش‌های امروزش خوب نبوده. قلبم داشت می‌ایستاد. به چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های گودرفته‌ی علی نگاه کردم. دلم می‌خواست جیغ بکشم و سرم را به در و دیوار بکوبم.درمانده شده بودم. دست‌های بی‌جان علی را در دستم گرفتم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. « یا ارحم الراحمین! به داد بچه‌م برس. » فشار خستگی ، بی‌خوابی ،اضطراب و نگرانی امانم را بریده بود. حسابی عصبی شده بودم و دیگرتحمل وضعیت بدتری را نداشتم. حال حمید بهتر از من نبود.او هم داشت جان می‌داد. آمدم خانه. تنها بودم با دلی پراز درد. با بغض چند روز مانده در گلو. رفتم توی آشپزخانه، گوشیم را گذاشتم روی کابینت یک لیوان آب بخورم. بی تاب شدم. صدای ضجه‌ام بلند شد. _خدایا بداد طفلم‌ برس. نزار بیشتر از این زجر بکشه. چقدر صدات بزنم. چقدر یا ارحم الراحمین بگم،جوابُم ندی؟! چطوری صدات بزنم ؟ بگو با کدوم اسمت صدات بزنم. با کدوم اسم که جواب بدی. صدای گریه‌ام بلند بود و تمام پهنای صورتم اشک. گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. از هول آنکه از بیمارستان باشد . با صدای گرفته جواب دادم. _بله بفرمایید. شما؟ _سلام خانم کریمی! من مدیر مدرسه‌ی علی هستم.
با بی‌حوصلگی گفتم :«ببخشید من شماره‌تون رو نداشتم. به‌جا نیاوردم.» _خواهش می‌کنم.خانم کریمی من الان مشهدم. روبروی ایوان طلا، یه دفعه یاد شما افتادم و علی. خیلی دعاش کردم و زنگ زدم گوشی رو بگیرم روبروی حرم شما هم دعا کنید. گریه امانم را برید. دلم پر کشید سمت ایوان طلا و پنجره فولاد. پاهایم نای ایستادن نداشت. پهن شدم روی زمین. سر گذاشتم به سجده. دیگر مالک ضجه‌هایم نبودم. _خدایا! با اسم رضا صدات بزنم با اسم رضا صدات بزنم؟ یا سریع الرضا! علی منو نجات بده.یا سریع الرضا! صبح کنار علی داشتم صورتش را با پنبه‌ی خیس تمیز می‌کردم. پرستار آمد برای گرفتن خون. باید میزان اکسیژن خونش، هر‌روز چک می‌شد. این مدل خون گرفتن از مچ دست، خیلی دردناک بود. اما چاره‌ای هم نداشتند. علی گریه می‌کرد و من هم بی‌تاب‌تر از او. ساعت دو بعدازظهر دکتر آمد. با لبخندی شیرین، نگاهی به علی کرد و دست کشید روی سرش. _خانم‌کریمی! وضعیت پسرتون خدا رو شکر تغییر کرده. بیماری متوقف شده.خیلی عجیب بود برام . اگر همین‌طور پیش بره می‌تونیم تا چند روز دیگه بفرستیمش بخش و ان‌شاء‌الله مرخصش کنیم. و‌ همین‌طور هم شد. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب «فندق السفیر» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم طیبه فرید. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستــان‌خـــوانی همراه با پذیــــرایی؛ «افـــــطاری ســاده» ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar