eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸روایتگری: ● خانواده محترم شهید مسعود بهمن‌نژاد ● حجت‌الاسلام امیرحسین عباسی ● شعرخوانی: دکتر محمد مرادی 🎙گفتگو: ● سیدعبدالغفار حسینی خادم موکب عزیزم حسین (ع) 📆 زمان: دوشنبه ۲۵ اسفند ماه ⏰ ساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰ 📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو 💠 پردیس سینمایی تارخ 💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس 💠 باشگاه امید @Tarokh_cineplex
روادار-شماره نهم.pdf
حجم: 2.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره نهم ۲۵/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره دهم.pdf
حجم: 2.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره دهم ۲۶/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
💠دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار می‌کند: نخستین جشنواره روایـــت‌نویـــسی «مــــاه‌تاب» در سه بخش تخصصی، مردمی، ویژه. 🔖موضوعات رمضان شیرین من: بهترین خاطرات از ماه رمضان زندگی قرآنی: مواجهه با قرآن در زندگی روزمره تحول: تحولات روحی‌معنوی پایدار 📌بخش ویژه: روایت با محوریت شهید رمضان (رهبر شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای) 🗓مهلت ارسال آثار: ٢٠ فروردین 🏆جوایز: بخش تخصصی: رتبه اول: ۱٠میلیون تومان جایزه نقدی رتبه دوم: ۸میلیون تومان جایزه نقدی رتبه سوم: ۶میلیون تومان جایزه نقدی بخش مردمی: رتبه اول: ۶میلیون تومان جایزه نقدی رتبه دوم: ۵میلیون تومان جایزه نقدی رتبه سوم: ۴میلیون تومان جایزه نقدی بخش ویژه: ۶میلیون تومان جایزه نقدی 🔰مقررات و مشخصات اثر: 🔸تعداد کلمات: بخش تخصصی: ۱۱٠٠ الی ۳٠٠٠کلمه بخش مردمی: حداقل ۳٠٠ کلمه 🔹هر شرکت‌کننده می‌تواند یک اثر ارسال کند. 🔸هر شخص فقط اجازه شرکت در یکی از بخش‌های مردمی یا تخصصی را دارد. 🔹روایت‌های ارسالی نباید پیش از این در سایر جشنواره‌ها حائز رتبه و یا در کتاب و نشریه منتشر شده باشد. 🔹ذکر اطلاعات شامل: نام، نام خانوادگی، شماره تماس، آدرس محل سکونت در فایل ارسالی الزامی است. 🔸دبیرخانه جشنواره درصورت صلاحدید، آثار منتخب را با نام صاحب اثر چاپ خواهد کرد. 🔹آثار ارسالی باید در قالب فایل ورد و فونت ۱۴Bnazanin باشد. 🔸ذکر عنوان بخش تخصصی، مردمی یا ویژه در ابتدای فایل الزامی است. 🔺نحوه ارسال آثار: ارسال اثر در پیام‌رسان بله و ایتا به شماره و شناسه: ٠۹۱۷۵۶۱۴۸۲٠ @festival_maahtab 🌐کانال اطلاع‌رسانی https://ble.ir/festivalmaahtab
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸روایتگری: ● خانواده محترم شهید یعقوب خادمی ● حجت‌الاسلام امیرحسین عباسی ● شعرخوانی: آقای سجاد حیدری 🎙گفتگو: ● سیدعبدالغفار حسینی خادم موکب عزیزم حسین (ع) 📆 زمان: چهارشنبه ۲۷ اسفند ماه ⏰ ساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰ 📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو 💠 پردیس سینمایی تارخ 💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس 💠 باشگاه امید @Tarokh_cineplex
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «دراگانوف» می‌گویند حافظه‌ی آدم در کودکی دوبار پاک می‌شود، سه سالگی و هشت سالگی. نه اینکه پاک بشود، اطلاعاتش از خانه مستاجری می‌رود به جایگاه بلندمدت. دو سال از جنگ گذشته بود که متولد شدم. تا قطعنامه، از جنگ، فقط نبودن‌های بابا و چند تا تصویر تلویزیون یادم هست. مامان برایم گفته که زمان جنگ، خانم‌های پاسدار و بسیجی می‌آمدند توی مساجد و طرز کار با اسلحه را به زن‌ها آموزش می‌دادند. خودم اواخر دهه‌ی هفتاد نوجوانی دبیرستانی بودم که دوره آمادگی دفاعی را توی بسیج گذراندم. آن وقت‌ها ذوق و هیجانم می‌چربید اما همان موقع هم معتقد بودم زن انقلابی باید همه فن حریف باشد و کار با اسلحه را بداند. از بچگی یاد گرفته بودیم که شیعه تا لحظه‌ی شهادت، برای هدف و آرمانش می‌جنگد، هیچ فرقی هم بین زن و مردش نیست. در راستای فعالیت و بیکار ننشستن در شرایط جنگی، دست پسرم را گرفتم و رفتم مسجد. راضی شده بود به جای تجمع و کاروان خودرویی که نمی‌توانستیم برویم، سری به مسجد بزنیم. جلوی در توی پیاده‌رو، میزی گذاشته بودند برای پذیرایی افطار از عابران با آهنگی حماسی. توی حیاط یکی از خانم‌های مسوول را دیدم و پرسیدم چرا مثل همیشه توی پارک روبرو موکب نمی‌زنید؟ ظاهرا روحانی مسجد نظرش این بوده که ممکن است مشکل امنیتی پیش بیاید. جوان‌ها توی گشت بسیج هستند و تعدادمان کم است. پیشنهاد کردم شما موکب را راه بندازید، ما خانم‌ها خودمان می‌آییم. قرار شد صحبت کند و خبر بدهد. کفش‌هایم را گذاشتم توی جاکفشی و در ورودی را هل دادم. مسجد مثل همیشه شلوغ بود، با این تفاوت که آقایی جلوی صف خانم‌ها ایستاده بود و آموزش کار با اسلحه می‌داد. سه چهار نفر ایستاده بودند و خانمی هم اسلحه روی شانه، از نوک مگسک به دشمن فرضی روی دیوار، نگاه می‌کرد. دشمنی که اگر این شب‌ها مردم بی‌خیال بیرون آمدن بشوند، واقعی خواهد شد. حرف‌های مامان، دوره یک ماهه‌ی خودم و حالا هم دخترهای جوان؛ خدا را شکر کردم که انقلاب هنوز آدم‌های خودش را دارد. نماز خواندیم، شعار دادیم و برگشتیم خانه. موکب دو سه روز بعد راه افتاد و چند نفر از جوان‌ها و نوجوان‌ها آمدند پای کار. خانم‌ها هم توی مسجد، سرگرم آماده کردن افطاری‌های ساده شده بودند. ✍️ 🌐https://eitaa.com/r5roosta http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «مردی شده برای خودش» وقتی به‌دنیا آمد، نوجوان بودم‌. بخاطر همین اختلاف سنی‌مان کم است. باهم که بیرون برویم، دیگران فکر می‌کنند که خواهر و برادریم، تا مادر و فرزند. نگاهش که می‌کنم، باید سرم را بالا بگیرم تا صورت ماهش را ببینم، بس که بالا‌بلند و قشنگ است. با امروز، ۳روز و ۲شب است که ندیدمش. رفته کنار بچه‌های حوزه‌ی مقاومت برای پاسداری و گشت و ایست و بازرسی. وقتی می‌رود، چند روز می‌شود که دوباره ببینمش. هربار که می‌‌رود، دلشوره می‌افتد به‌جانم. مادر است و نگرانی‌هایش. با هر صدای لرزش در و پنجره‌هایمان، تمام وجود من هم می‌لرزد. هراسان می‌روم سمت در و به‌ آسمان نگاه می‌کنم. صدای غرش‌هایی را می‌شنوم که از روی سرمان رد می‌شوند. دلواپس می‌شوم و تماس می‌گیرم: _خسته‌ای! بیا خونه یه‌کم استراحت کن بعد دوباره برو. با صدایی که بوی خستگی نمی‌دهد و زنگش، غیرت را می‌نوازد می‌گوید: _خستگی مال دشمنه. منم مثل بقیه. اونا مگه خانواده ندارن؟ خستگی ندارن؟ الان وقت استراحت نیست. استراحت بمونه بعدِ پیروزی. نگران نباش. از حرف‌هایش سلول‌به‌سلولم آرام می‌شود. صورتم می‌خندد. باخودم می‌گویم: _کی بزرگ شدی که من نفهمیدم. فدای قد و بالای رعنایش می‌شوم و زیر لب برایش ماشاءالله و الله اکبر می‌گویم. پسرم درسش را خوب یاد گرفته. مکتبش کربلاست و مدرسه‌اش راه حسین (ع). وضو می‌گیرم و سجاده‌ی گلدارم را پهن می‌کنم. سر به سجده‌‌ می‌گذارم که شکرش را به‌جا آورم: «الحمدالله ماشاءالله ولاحول ولاقوة الا بالله » ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «باید از این روزها دور شد تا معجزه را دید» دیشب صدای رعد و برق‌های عجیب خواب را از چشمم گرفته بود. با چشم‌های پف کرده اشتراک مدام را خریدم. بتول پیام داده بود و از اینکه این روزها نشده احوالم را بپرسد معذرت خواسته بود. تازه داشت توی ایران از یک عمر جنگ و عواقبش در سوریه نفس راحتی می‌کشید، اما انگار خدا سرنوشت را طور دیگری برایش می‌خواهد. پیام داده می‌تواند توی ترجمه به بچه‌های مبنا کمک کند اما هنوز ارتباط بین‌الملل قطع است. می‌خواستم ظهر، به مامان زنگ بزنم. کاری پیش آمد و از یادم رفت. عصری رفتیم مراسم سووَشون. جلسه دوم "عصرهای روایتِ خونِ جوانان وطن" قرار بود از شهید محمد مهدی نجابت بشنویم. شهید بیست‌و‌چهار ساله‌ و دانشجوی ارشدی که دست‌پروده‌ی حاج‌آقا حائری بوده غیر از این عاقبتش نمی‌شود. لقب صدرا را حاج‌آقا برایش گذاشته بود. مادرش می‌گفت رفتارهای ریزی که پسرش صدرا انجام می‌داده او را برای شهادت انتخاب کرده‌ است. چقدر خوب است که داریم در همین میانه‌ی جنگ، شهدا را می‌شناسیم. پیشنهاد دایی بود امشب برویم جاهای خلوت شهر. مسجد بودم که مامان خودش زنگ زد. نگران بود امشب خبری بشود. به یادش آوردم پیامی را که خودش توی گروه گذاشته که امشب باید زودتر برویم بیرون! اما چه می‌شد کرد. مامان بود و دل نگران. بیشتر صحبت کردیم و قرار شد وقتی برگشتیم خانه خبرش بدهم. پرچم‌هایی که خیلی اتفاقی امشب کنار هم یک‌جا به هم رسیده بودند را از چهارتا شیشه‌ی ماشین بیرون گذاشتیم. رخش پرابهتی شده بود. از پاسداران رفتیم سمت ستاد. مغازه‌ها بیشتر بسته بودند و کمتر باز یا نیمه باز. تا قبل از رسیدن به فلکه‌ی گل‌سرخ، مدرس را دور زدیم‌. برگشتیم سمت زند. امنیت ذهنی مغازه‌دارهای خیابان زند که هنوز چراغشان روشن بود به‌خاطر حضور همین آدم‌های پرچم به دست بود. سر خیابان سمیه که هنوز به خاطر انفجار دیروز بسته بود ایستادیم. پیاده شدم و کنار آدم‌های جلوی مرکز فرهنگی، پرچم چرخاندم. به نوک پرچم دقت کردم. انگار داشتم رد بی‌نهایت را توی آسمان می‌کشیدم. پرچمی که نام الله روی آن حک شده حتما ابدی و تا بی‌نهایت ماندنی است. شام را توی یکی از فست‌فودی‌های نزدیک میدان خوردیم. باورم نمی‌شد جایی که یک‌ماه پیش فقط من تنها چادری توی مغازه بودم، امشب همه‌ی آدم‌های پشت میزش محجبه‌های مشکی پوشی بودند که با خانواده آمده بودند. مسیر را ادامه دادیم به سمت چمران. صنایع و فرهنگ‌شهر را هم رد کردیم. ما مثلا می‌خواستیم توی شهر بچرخیم تا جای خلوتی پیدا کنیم! اما مردم، حواس‌جمع‌تر از این بودند که جایی را خالی بگذارند. ور مسیری که من بودم امشب فقط چند باری صدای ترقه را شنیدم. فشفشه‌ای را هم دیدم که آسمان را روشن کرد. شاید شیراز همچین شبی را به یاد ندارد که صدای بمب و ترقه توی چهارشنبه سوری‌اش دل کسی را نلرزاند. مامان می‌گفت یک بار چهارشنبه سوری شیراز بوده. جوری ترقه و بمب زیر پای مردم می‌انداختند که ترس و دلهره‌اش هنوز در ذهنش مانده. زنگ زدم به مامان و خیالش را راحت کردم. گفتم امشبِ شیراز آرام‌تر از همه‌ی چهارشنبه‌‌های سال‌های قبل بود. میدان معلم مردم انگار از زمین می‌جوشیدند. دور میدان دیگر جای ایستادن نبود. روی چمن‌های وسط چند خانواده‌ای زیلو انداخته بودند. سبد پلاستیکی و پتو کنار دستشان بود. حتما همین‌جا بساط افطار را برپا کرده بودند. بچه‌ها داشتند آن طرف میدان با توپ بازی می‌کردند. تنوع ظاهری مردم توی این شب‌ها دیدنی است. با خودم فکر کردم خدایی که این روزها با بارش باران دارد زمین‌های مرده را زنده می‌کند، همان‌طور هم دل‌های سخت را نرم می‌کند. باید از این روزها دور شد تا فهمید ایرانی‌ها این روزها چه معجزه‌هایی رقم زده‌اند. آمده‌ام خانه و مشغول نوشتن شدم. چند باری صدای ترقه‌ی چند تا بچه بازیگوش را شنیدم. حالا ولی نیم ساعتی است دارم صدای گفت‌وگوی خانواده‌ای را می‌شنوم که آمده‌اند توی محوطه‌ی ساختمان و بدون ترس و با دلی قرص با هم گپ می‌زنند. ✍️ 🌐 http://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «شبیه بهار» ظهر توی یکی از گروه‌ها خبر شهادت آقای لاریجانی و پسرشان را دادند. یادم افتاد به حرف چند روز قبلشان که خودشان زودتر به استقبال شهادت رفته بودند. همه ناراحت بودند و حرف‌شان این بود که مگر محافظت از این شخصیت‌ها وظیفه‌ی اصلی نظام نیست. دلم می‌خواست صداوسیما زودتر این خبر را اعلام می‌کرد تا در تجمع‌ امشب خشم و بیشتر شدن دشمنی‌مان را نشان می‌دادیم و نمی‌گذاشت برای وقتی که همه از این شب حماسی برگشته باشیم خانه. تجمع امشب مصداق فتح بود. واقعا همه‌ی خیابان‌ها و میدان‌های شیراز فتح شده بود. چهارشنبه‌سوری تبدیل به چهارشنبه‌سوزی دشمن شده بود‌. همه‌جا مجاهد بود و ماشین و پرچم بود و فرشته‌های نادیدنی. خانم بی‌حجابی که امشب کنارم ایستاده بود و یک دستش پرچم ایران بود و دیگری پرچم فسلطین، می‌گفت، که بنظرش ایران دیگر در دنیا قدرت برتر شده و تمام. می‌گفت که فقط نگران مردم مسخ‌شده‌ی خودمان هست. گفتم: «چه تعبیر درستی. مسخ شده!» گفت: «من دو تا ارشد دارم و خیلی شاگرد زیردستمه. هر روز باهاشون حرف می‌زنم و می‌گم چشمتون به این رسانه‌های مسخره اونبر نباشه.‌ خودتون برید دنبال حقیقت. کاری که خودم انجام دادم.» وقتی از تجمع آمدم خانه تا نیم ساعت روی مبل افتاده بود و جان نداشتم حتی چادرم را در بیاورم. اما چقدر دوست داشتم این حس‌وحال را. بالاخره از جا بلند شدم و کنگر نوبرانه‌‌ی بهار را از یخچال بیرون آوردم تا برای سحری درست کنم. چه خوبست بهار نزدیک است. من فکر می‌کنم خون شهید هم شبیه بهار است. همان‌قدر معطر و همان‌قدر زنده کننده. اصلا استقبال از بهار عادت و رسم ماست. ✍️ 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «همیشه شعبون، یه بارَم رمضون» از وقتی یادم می‌آید توی خانه‌مان، هر برنامه‌ای که به تاریخ چهارشنبه‌سوری می‌خورد، باید لغو می‌شد؛ حتی عصب‌کشی دندان. خوف هم داشت توی خیابان رفتن و جان را کف دست گذاشتن. پای فعل اشتباهی که نمی‌دانم کدام شیرپاک‌خورده‌ای سنت جا زده بود. البته از وقتی این مضافٌ‌الیه از سوری به سوزی تغییر شکل داده بود. ولی امسال به لطف خدا مثل هزار پیش‌بینی دشمن، این یکی هم اشتباه ازآب‌درآمد و به جای این‌که چهارشنبه‌سوری به آشوب و اغتشاش کشیده شود، اصلا برگزار نشد و یک بار دیگر، جناب پهلوی پوزه‌اش به خاک مالیده شد. حالا بعد از سال‌ ها ما سنت شکستیم و چهارشنبه‌ی آخر سال بیرون زدیم. به قول معروف همیشه شعبون، یه بارم رمضون. البته کلی هم ثواب کردیم که آمار سوختگی و قطع عضو و چشم و چال درآمده‌ها را پایین آوردیم. بماند که عده‌ی معدودی دست از شیطنت برنداشتند. با آن‌که چندین‌بار با زبان سلیس فارسی، شفاهی و کتبی به آن‌ها اعلام شد به خاطر شرایط جنگی مراسم مقدستان، امسال ممنوع است. فقط کلی دعای عاقبت به شری و گور‌به‌گوری آبا و اجداد، نصیب خودشان کردند. امروز بعد از مراسم بزرگداشت شهدا در پردیس سینمایی، خودم را به مسجد رساندم. نماز مغرب که تمام شد، حاج اصغر پشت بلندگو برنامه‌ی امشب را اعلام کرد و گفت : «امشب از ساعت هشت جلوی در مسجد دعای توسل برگزار می‌کنیم. بعدش پیاده‌روی تا آخر خیابان رو داریم و تجمع جلوی حسینیه ثارالله و دوباره برمی‌گردیم سمت مسجد الرقیه و مثل شبای قبل شعار و پرچم‌گردانی با ماشین تو محله رو شروع می‌کنیم.» ساعت هشت، من هم برای بار سوم از خانه بیرون زدم و خودم را به دعای توسل رساندم و علی‌رغم خستگی، همراه بقیه راهپیمایی کردم. امشب مراسم طولانی‌تر بود و جمعیت بیشتر. موقع پایان مراسم و متفرق شدن مردم، بچه ها تازه سر ذوق آمده بودند و کبکشان، خروس می‌خواند که امشب بیشتر توی کوچه و خیابان بوده‌اند و فقط با زور و وعده‌ی فردا باز هم می‌آییم راضی به رفتن می‌شدند. یکی‌شان با همان انرژی‌ای که بعد از چند ساعت شعار دادن، ذره‌ای تحلیل نرفته بود، دستش را روی نوک بینی از سرما سرخ شده‌اش، گذاشت و گفت: «مامان فردا شبم بیشترتَر تو خیابونیم؟» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar