روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بار شیشه در دل جنگ شبها با همسر و بچهها میرود کاروان خودرویی و بخاطر شرایطش صندلی عقب دراز میکشد
﷽
🔻 بار شیشه در دل جنگ
گفتم شاید عطرش پیچیده باشد و از پنجرهی باز سالن راه گرفته باشد تا پنجرهی کناری و خودش را کشیده باشد داخل خانهشان. چند تایی از شیرینیهای آغشته به پودر قند را چیدم توی بشقاب یکبار مصرف، چادر را انداختم روی سر و رفتم جلوی درشان.
بعداز احوال پرسی گفتم: «میخواسم یه چی بهت بگم؛ والا استرس جنگ یه وَر، شورِ بار شیشهی شما هم یه ور.»
اما این همسایهی ما دلش خیلی بزرگ است. میخندید و به من دلداری میداد که طوری نمیشود و تا هفتهی آینده بارَش را زمین میگذارد. بیشتر دلنگرانش شدم وقتی لبخند از روی لبش پرید و غم پهن شد روی صورتش. احساس دِین میکرد انگار.
کمی مکث کرد و گفت شبها با همسر و بچهها میرود کاروان خودرویی و بخاطر شرایطش صندلی عقب دراز میکشد. اما دلش میخواهد در خیابان حضور داشته باشد. شاید هم نوشتهی روی موشک ِآن رزمنده خطاب به مردم احساس تکلیف را در او پررنگ کرده بود؛ «حاضرم ثواب تمام لحظات مجاهدت در میدان را با یک ساعت کف خیابان بودن عوض کنم.»
خواستم کلام رهبر شهیدمان را در مورد فرزندآوری یادش بیاورم. اما چانهام باز گرم شده بود و خیلی وقت بود سرپا نگهش داشته بودم؛ آخر مناظرهی سیاسی خوبی راه انداخته بودیم. برگشتم خانه و عکس نوشتهی رهبر شهید را برایش ارسال کردم با این مضمون:
«بگویید مبلغین روی افزایش جمعیت کار کنند؛ اگر من را هم قبول ندارند، به خاطر کشورشان این کار را بکنند به خاطر اسلام.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #هاجر_تابع_بردبار
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774849166938522332
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تا سر خیابان تخته نئوپان را که روی تابوت گذاشتند، پرچم ایران را آوردند و بهقدر تابوت با قیچی بریدن
﷽
🔻 تا سر خیابان
با احتساب ماهها میشود حدود پنج سال.
پنج سالی که مولکولهای سدر و کافور پیام بوی تندشان را برای سیستم عصبی مغزم نفرستاده بودند.
از روزهایی که سراغ تیم تغسیل اموات کرونایی میرفتم، همینقدر سال گذشته و این بو برایم تازگی پیدا کرده و دل و رودهام را به هم میپیچید.
فضای سرد غسالخانه هم. تا وارد میشوم نوک انگشتها و بینیام یخ میکند.
سه نفر را روی سنگ غسالخانه خوابانده بودند و توی دو سطل پلاستیکی کنارشان آب سدر و کافور را پر کرده بودند. صدرا نجابت بود و حمید ذکری و یک نفر عابری که حین انفجار موشک از خیابان رد میشد.
بدنشان نسبتا سالم مانده بود. جز جای چند بخیه بزرگ که روی بازو و ساق پا و کنار قلبشان مانده بود، صورت سالمی داشتند و خون جاری خاصی دورشان نبود.
دوری توی محوطه میزنم که کفن حاج حمید تمام میشود. روی زخمها سدر ریختهاند تا جلوی خونریزی را بگیرند.
کفن چند تکه است؟ سه تا. هر سه را که میبندند، رویش اسم مینویسند. شیخ عبدالحمید میپرسد: "کنار اسم چی بنویسم؟" و دیگری انگار سوال نامربوطی پرسیده باشد، جواب میدهد: "خب معلومه، روز شهادت امیرالمومنینه. بنویس یا علی."
شیخ ماژیک قرمز را کنار میگذارد و با ماژیک آبی، با خط نسخ یا علی مددی را کنار یا فاطمه الزهرا ادرکنی چاپ شده روی کفن مینویسد.
پلاستیک دور کفن را که میپیچند. تابوت چوبی گوشه غسالخانه را برمیداریم و با "یاحسین(ع)" پیکر شهید را تویش میگذاریم و راهی سالن وداعش میکنیم.
سالن وداع، فضای سادهای دارد. دیوارهای سرامیکی کرمی و مشکی که وسطش یک کمربند آبی با طرحهای اسلیمی گل و بلبلی آمده. به دیوارها چند ردیف سیم وصل کردهاند و سه تا در میان ازش پلاک و سربند سرخ یاحسین(ع) و قرمز یا ابالفضل(ع) آویزان است.
تا صدای شیون زنها را میشنوم میفهمم تابوت به سالن وداع رسیده و گره کفن را باز کردهاند تا خانواده با پیکرش خداحافظی کنند. فاصله قدمهایم را بیشتر میکنم تا خودم را زودتر به سالن برسانم. پشت سر هر خانم دور تابوت یک نفر از محارم ایستاده تا اگر بیحال شدند، روی زمین بنشانندشان. بطری آبمعدنی هم دستشان هست و دائم افشانه گلاب فضا را معطر میکند.
*صدای گریهها زیاد است ولی نه آنقدری که انتظار داشتم. احساسم چیزی بین سوگ و بُهت و استقامت را تشخیص میدهد. خانم حاج حمید ولی چیزی میگوید که به صحنه درام خاصی میبخشد. با صدایی که دیگر جوهرهای ندارد، به خانمی که کنار دستش نشسته و سرش روی شانهاش افتاده میگوید: "ما تا سر کوچه هم بدون هم نمیرفتیم، حالا هم نباید تنهام بذاره. باید با هم بریم."*
میخواهم کنارش بایستم و بقیه واگویههایش را ثبت کنم ولی رویش را ندارم. مداحی "رفیق نیمهراه من" سیدرضا نریمانی پخش میشود و دیگر صدایی نمیشنوم. انگار شان نزول این مداحی برای چنین صحنهای بوده.
بعد از خانمها نوبت آقایان میشود که وداع کنند. بعدش ولی صحنه باشکوه میشود.
روزهایی که برای نوشتن روایت تغسیل اموات کرونایی میرفتم، همینجا نقطه پایانش را میزدند. تابوت را میگذاشتند پشت ماشین حمل پیکر و تمام.
اینجا ولی مرحله دیگری اضافه شده بود. تخته نئوپان را که روی تابوت گذاشتند و تِتِق دستگاه منگنهزن فعال شد، پرچم ایران را آوردند و بهقدر تابوت با قیچی بریدند و چهار وجه کنار و وجه روییاش را پرچمپیچ کردند.
یکباره تابوت نخودیرنگ بیروح، جان پیدا کرد. انگار لباسی که دورش پیچیدهاند، زندهاش کرده باشد. شکوهش داده باشد. عزیز شده باشد.
دور پرچم را دوباره با مشما پوشاندند و عکس شهید را رویش زدند.
چند نفر رفتند کمک مسئول سالن وداع تا تابوت را پشت ماشین حمل پیکر بگذارد. تابوت را هُل دادند ته ماشین. "برو خدا به همراهت" این را مسئول سالن وداع گفت و در مشکی ماشین را بست. ماشین بهسمت سردخانه حرکت کرد. باید منتظر میایستادم تا تابوت صدرا را برای وداع بیاورند.
(ادامه دارد)
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774857559381287454
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوسوم.pdf
حجم:
2.5M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوسوم
۱۰/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنگ زیرصدای زندگی ما شده است داشتیم از باغ دایی برمیگشتیم همهی زمینهای دو طرف جاده سرسبز شده بود
﷽
🔻جنگ زیرصدای زندگی ما شده است
اینجا توی روستای من صدای جنگ شنیده نمیشود، مردم به ظاهر دارند زندگیشان را میکنند، تفریحشان را میروند و دیدوبازدیدشان را انجام میدهند؛ اما همه از جنگ حرف میزنند.
این روزها هر جا رفتیم عیددیدنی، تلوزیون روی شبکه خبر روشن بود. با شماره صدای چهار و پنج.
چند روزی است خانمهای روستا دارند کمک نقدی جمع میکنند. میخواهند برای بسیجیهای گشت، آجیل و خوراکی آماده کنند.
اینجا هر شب امام جماعت بعد از نماز عشا سوره فتح را میخواند و برای رزمندگان اسلام دعا میکند.
حانیه خواهرزاده سه سالهام هر بهانهای بگیرد با نماهنگ "فرمانده کل قوا" همه چیز را فراموش میکند.
زندایی ساره که چهارماهش پرشده امروز میگفت نزدیک به یکماه است که از خانهشان توی شیراز دور بوده است.
اینجا هر شب تجمعات توی شهرِ نزدیک به روستا پابرجاست. اینجا هنوز شبها گشتهای محلی شبانهاش به راه است.
امروز که داشتیم از باغ دایی برمیگشتیم همهی زمینهای دو طرف جاده سرسبز شده بود. داشتیم میگفتیم امسال چه بهار سرسبزی داریم که خاله گفت بهار سرسبز و پر از غمی داریم...
دیروز تنها تکه طلایی که توی خانه داشتم را با خودم از شیراز آوردم روستا. دادم به مامان تا برایم جای مطمئنی نگه دارد. یک جایِ مطمئن!!
اینجا توی روستای من صدای جنگ شنیده نمیشود، اما همه از جنگ حرف میزنند.
اینجا جنگ زیرصدای زندگی ما شده است.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_غلامی
روستای #علیآبادملک
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774887346867990599
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
از باغ دنیا تا باغ بهشت از حدسی که افتاده بود به سرم نگران شدم. نوشتم «چطور؟ چه نسبتی با او دارید؟»
﷽
🔻از باغ دنیا تا باغ بهشت
مشتریها را به این شکل ذخیره میکنم؛ نام، نام خانوادگی، نام شهر. شبیه مادرهایی که پسر جوانشان را راهی سربازی میکنند، در این شش سال هر وقت محصولات باغ انگورمان را بستهبندی کردم و به پست تحویل دادم؛ همراه با دعا و ذکر صلوات بوده. دعای خیر و برکت برای مشتریانی که از شهرهای دور و نزدیک اعتماد کرده بودند.
جنایت مدرسه میناب که اتفاق افتاد، در مخاطبین گوشیام «میناب» را جستجو کردم. از این شهر مشتری دارم یا نه؟! یک مشتری داشتم. پیام و آدرس مشتری را چک کردم. محل کارش بود. یعنی خانمی در این موقعیت شغلی میتواند مادری باشد که دختر دبستانی داشته دارد؟
دستم به تماس تلفنی نرفت. ترسیدم صدای شلوغی و شیون جمعیت بشونم. صدای مادری که از حنجرهش به سختی بیرون میآید. پیامک زدم. تا شب خبری از جواب نشد. تماس گرفتم گفت خانهشان مرکز شهر بوده و دختر مدرسهای ندارند. برای همشهریانش تسلیت گفتم و آرزوی سلامتی برای همه هموطنانم.
در حالت عادی اگر برای مدتی از یک مشتری خبری نمیشد، کمی نگران میشدم نکند اتفاقی برایشان افتاده است. برای تمام تهرانیها پیام فرستادم و جویای احوالشان بودم. موقع نوشتن پیامم، پروفایلشان را دقت میکردم که عکس شهیدی دارند یا نه. وقتی جواب دادند دلم آرام گرفت.
چند روز پیش یک مشتری جواب داده بود «فلانی را میشناختید؟» دیشب پیامش را دیدم. گفتم «بله از مشتریانم بودند». از حدسی که افتاده بود به سرم نگران شدم. نوشتم «چطور؟ چه نسبتی با او دارید؟» نوشت دخترش است. ساختمانشان مورد اصابت قرار گرفته بود. عزادار چهار نفر از اعضای خانواده بودند.
فلانی عزیز! نمیدانم چه تاریخی از من خرید کردید! کدام محصول ترش یا شیرینم بوده که با عشق برایتان ارسال کرده بودم. اما از اینکه ندیده و نشناخته بهم اعتماد کردید ممنونم. باعث رونق کسبوکارم بودید. از این به بعد با چیدن هر خوشه انگور باغمان، به تعداد دانههای انگومان، دشمنان شما و این آب و خاک را لعنت میکنم. مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.
یک هشتگ ساخته بودم به اسم «قصه مشتری» هر قصهای از ارتباط من و مشتریانم را مجسم کرده بودم، جز این.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کشاورزی
🌐https://eitaa.com/ghalamro_fk
🌐https://ble.ir/ghalamro_fk
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774935828513969104
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻ساخت ایران برای مقابله با آمریکا
آفتابِ ظهر تابید توی اتاق.وقت خوبی بود برای نوشتن. دفترم را باز کردم. خودکار هفتدهم آبی را برداشتم و شروع کردم.
تازه چند دقیقه گذشته بود که با صدای مسلح شدن تفنگ از جا پریدم. برادرزادهها آمده بودند بالای سرم و مدام به دشمن فرضی که من بودم و البته وجود حقیقی هم داشتم، شلیک میکردند.
وسط معرکه میخواستند از قابلیت تفنگهایشان برایم بگویند. برادر کوچکتر گفت تفنگ آبی مشهدی و تفنگ مشکی شیرازی است. برادر بزرگتر هم توضیح داد اولی سوغاتی است و دومی را خودشان خریدند.
بعد از آشنا شدن با هر دو تفنگ، نوبت به قدرتنمایی رسید. از لحاظ اندازه و ایجاد صدا مثل هم بودند. رویش را خواندم نوشته بود ساخت ایران برای مقابله با آمریکا. نیاز به بازی بیشتری نبود. هر دو برنده شدند!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
🌐https://ble.ir/tarid_tamame_man
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقا امرالله دختر از التماس افتاد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند
﷽
🔻آقا امرالله
گفت: «خط قرمز را بگیر و برو جلو تا برسی به معراج شهدای بهشت احمدی». عطر گرم بوی اسفند سرم را به سمت دیگری چرخاند. گوشهایم تیز شدند و سرک کشیدند. صدای آقای فانی که مویه میکرد: «حسین»، مطمئنم کرد که معراج چند قدم جلوتر است. خط قرمز را رد کردم. تاپتاپ قلبم رسیدنم به معراج را تأیید کرد. پاهایم به التماسکردن عادت کردهاند؛ به هرحال، رساندنم به آنجا. فضای معراج از شیون دختر پر شده بود: «بُوام، تا قیامت، بُوام». دیگر به مویه آقای فانی نیازی نبود. نفس همسر شهید، شعله کشیده بود و از درون او را میسوزاند. ای کاش آزاد میشد. قدم از قدم برداشتم، پیشانی یخ کردهام را روی پیشانی داغش گذاشتم. آتش دردش به جانم افتاد؛ نفسش آزاد شد. با دو شماره نفس کشید؛ دوباره ماتم و سکوت. یقین داشتم گلاب نفسش را جا میآورد. این را در عزای پدرم تجربه کرده بودم. آقا امرالله را آوردند. همسر که تاب دیدن نداشت را بردند. دختر ماند تا روی پدر را ببیند. التماس میکرد. جواب میشنید: «اجازه نداریم». کسی در گوشش زمزمهای کرد. یکدفعه، دختر از التماس افتاد. مبهوت پدر را نگاه کرد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت».
به قول شیرازیها: «خدا گل ورچینه». دامادشان میگفت: «آقا امرالله همین دیروز با هیجان تعریف میکرد که خودش دیده دکل را زدند؛ بعد منبع آب را زدند و حتماً فردا جای دیگر این حوالی را میزنند».
آقای شهید امرالله فرهادی، سبزبان بوستان! تو میتوانستی فردا نروی. تو خطر را حس کرده بودی؛ اما خط مقدم را رها نکردی. ثابت کردی که مقتدایت، مولایت حضرت امام حسین علیه السلام است. تو، هیهات من الذله را عملاً ثابت کردی. سر دادی، شرف و غیرت ندادی.
امرالله، تو امر خدا را در عمل پیاده کردی. ثابت کردی مردها اهل عملاند. تو ثابت کردی حرف مرد یکی است: دفاع از غیرت و ناموس مردم، دفاع از وطن! اسمت چه با مسمی است. بر همه ما مبارک باد: «امرالله».
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_وفاپور
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774955861955663805
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوچهارم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوچهارم
۱۱/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar