روادار-شماره بیستوسوم.pdf
حجم:
2.5M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوسوم
۱۰/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنگ زیرصدای زندگی ما شده است داشتیم از باغ دایی برمیگشتیم همهی زمینهای دو طرف جاده سرسبز شده بود
﷽
🔻جنگ زیرصدای زندگی ما شده است
اینجا توی روستای من صدای جنگ شنیده نمیشود، مردم به ظاهر دارند زندگیشان را میکنند، تفریحشان را میروند و دیدوبازدیدشان را انجام میدهند؛ اما همه از جنگ حرف میزنند.
این روزها هر جا رفتیم عیددیدنی، تلوزیون روی شبکه خبر روشن بود. با شماره صدای چهار و پنج.
چند روزی است خانمهای روستا دارند کمک نقدی جمع میکنند. میخواهند برای بسیجیهای گشت، آجیل و خوراکی آماده کنند.
اینجا هر شب امام جماعت بعد از نماز عشا سوره فتح را میخواند و برای رزمندگان اسلام دعا میکند.
حانیه خواهرزاده سه سالهام هر بهانهای بگیرد با نماهنگ "فرمانده کل قوا" همه چیز را فراموش میکند.
زندایی ساره که چهارماهش پرشده امروز میگفت نزدیک به یکماه است که از خانهشان توی شیراز دور بوده است.
اینجا هر شب تجمعات توی شهرِ نزدیک به روستا پابرجاست. اینجا هنوز شبها گشتهای محلی شبانهاش به راه است.
امروز که داشتیم از باغ دایی برمیگشتیم همهی زمینهای دو طرف جاده سرسبز شده بود. داشتیم میگفتیم امسال چه بهار سرسبزی داریم که خاله گفت بهار سرسبز و پر از غمی داریم...
دیروز تنها تکه طلایی که توی خانه داشتم را با خودم از شیراز آوردم روستا. دادم به مامان تا برایم جای مطمئنی نگه دارد. یک جایِ مطمئن!!
اینجا توی روستای من صدای جنگ شنیده نمیشود، اما همه از جنگ حرف میزنند.
اینجا جنگ زیرصدای زندگی ما شده است.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_غلامی
روستای #علیآبادملک
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774887346867990599
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
از باغ دنیا تا باغ بهشت از حدسی که افتاده بود به سرم نگران شدم. نوشتم «چطور؟ چه نسبتی با او دارید؟»
﷽
🔻از باغ دنیا تا باغ بهشت
مشتریها را به این شکل ذخیره میکنم؛ نام، نام خانوادگی، نام شهر. شبیه مادرهایی که پسر جوانشان را راهی سربازی میکنند، در این شش سال هر وقت محصولات باغ انگورمان را بستهبندی کردم و به پست تحویل دادم؛ همراه با دعا و ذکر صلوات بوده. دعای خیر و برکت برای مشتریانی که از شهرهای دور و نزدیک اعتماد کرده بودند.
جنایت مدرسه میناب که اتفاق افتاد، در مخاطبین گوشیام «میناب» را جستجو کردم. از این شهر مشتری دارم یا نه؟! یک مشتری داشتم. پیام و آدرس مشتری را چک کردم. محل کارش بود. یعنی خانمی در این موقعیت شغلی میتواند مادری باشد که دختر دبستانی داشته دارد؟
دستم به تماس تلفنی نرفت. ترسیدم صدای شلوغی و شیون جمعیت بشونم. صدای مادری که از حنجرهش به سختی بیرون میآید. پیامک زدم. تا شب خبری از جواب نشد. تماس گرفتم گفت خانهشان مرکز شهر بوده و دختر مدرسهای ندارند. برای همشهریانش تسلیت گفتم و آرزوی سلامتی برای همه هموطنانم.
در حالت عادی اگر برای مدتی از یک مشتری خبری نمیشد، کمی نگران میشدم نکند اتفاقی برایشان افتاده است. برای تمام تهرانیها پیام فرستادم و جویای احوالشان بودم. موقع نوشتن پیامم، پروفایلشان را دقت میکردم که عکس شهیدی دارند یا نه. وقتی جواب دادند دلم آرام گرفت.
چند روز پیش یک مشتری جواب داده بود «فلانی را میشناختید؟» دیشب پیامش را دیدم. گفتم «بله از مشتریانم بودند». از حدسی که افتاده بود به سرم نگران شدم. نوشتم «چطور؟ چه نسبتی با او دارید؟» نوشت دخترش است. ساختمانشان مورد اصابت قرار گرفته بود. عزادار چهار نفر از اعضای خانواده بودند.
فلانی عزیز! نمیدانم چه تاریخی از من خرید کردید! کدام محصول ترش یا شیرینم بوده که با عشق برایتان ارسال کرده بودم. اما از اینکه ندیده و نشناخته بهم اعتماد کردید ممنونم. باعث رونق کسبوکارم بودید. از این به بعد با چیدن هر خوشه انگور باغمان، به تعداد دانههای انگومان، دشمنان شما و این آب و خاک را لعنت میکنم. مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.
یک هشتگ ساخته بودم به اسم «قصه مشتری» هر قصهای از ارتباط من و مشتریانم را مجسم کرده بودم، جز این.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کشاورزی
🌐https://eitaa.com/ghalamro_fk
🌐https://ble.ir/ghalamro_fk
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774935828513969104
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻ساخت ایران برای مقابله با آمریکا
آفتابِ ظهر تابید توی اتاق.وقت خوبی بود برای نوشتن. دفترم را باز کردم. خودکار هفتدهم آبی را برداشتم و شروع کردم.
تازه چند دقیقه گذشته بود که با صدای مسلح شدن تفنگ از جا پریدم. برادرزادهها آمده بودند بالای سرم و مدام به دشمن فرضی که من بودم و البته وجود حقیقی هم داشتم، شلیک میکردند.
وسط معرکه میخواستند از قابلیت تفنگهایشان برایم بگویند. برادر کوچکتر گفت تفنگ آبی مشهدی و تفنگ مشکی شیرازی است. برادر بزرگتر هم توضیح داد اولی سوغاتی است و دومی را خودشان خریدند.
بعد از آشنا شدن با هر دو تفنگ، نوبت به قدرتنمایی رسید. از لحاظ اندازه و ایجاد صدا مثل هم بودند. رویش را خواندم نوشته بود ساخت ایران برای مقابله با آمریکا. نیاز به بازی بیشتری نبود. هر دو برنده شدند!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
🌐https://ble.ir/tarid_tamame_man
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقا امرالله دختر از التماس افتاد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند
﷽
🔻آقا امرالله
گفت: «خط قرمز را بگیر و برو جلو تا برسی به معراج شهدای بهشت احمدی». عطر گرم بوی اسفند سرم را به سمت دیگری چرخاند. گوشهایم تیز شدند و سرک کشیدند. صدای آقای فانی که مویه میکرد: «حسین»، مطمئنم کرد که معراج چند قدم جلوتر است. خط قرمز را رد کردم. تاپتاپ قلبم رسیدنم به معراج را تأیید کرد. پاهایم به التماسکردن عادت کردهاند؛ به هرحال، رساندنم به آنجا. فضای معراج از شیون دختر پر شده بود: «بُوام، تا قیامت، بُوام». دیگر به مویه آقای فانی نیازی نبود. نفس همسر شهید، شعله کشیده بود و از درون او را میسوزاند. ای کاش آزاد میشد. قدم از قدم برداشتم، پیشانی یخ کردهام را روی پیشانی داغش گذاشتم. آتش دردش به جانم افتاد؛ نفسش آزاد شد. با دو شماره نفس کشید؛ دوباره ماتم و سکوت. یقین داشتم گلاب نفسش را جا میآورد. این را در عزای پدرم تجربه کرده بودم. آقا امرالله را آوردند. همسر که تاب دیدن نداشت را بردند. دختر ماند تا روی پدر را ببیند. التماس میکرد. جواب میشنید: «اجازه نداریم». کسی در گوشش زمزمهای کرد. یکدفعه، دختر از التماس افتاد. مبهوت پدر را نگاه کرد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت».
به قول شیرازیها: «خدا گل ورچینه». دامادشان میگفت: «آقا امرالله همین دیروز با هیجان تعریف میکرد که خودش دیده دکل را زدند؛ بعد منبع آب را زدند و حتماً فردا جای دیگر این حوالی را میزنند».
آقای شهید امرالله فرهادی، سبزبان بوستان! تو میتوانستی فردا نروی. تو خطر را حس کرده بودی؛ اما خط مقدم را رها نکردی. ثابت کردی که مقتدایت، مولایت حضرت امام حسین علیه السلام است. تو، هیهات من الذله را عملاً ثابت کردی. سر دادی، شرف و غیرت ندادی.
امرالله، تو امر خدا را در عمل پیاده کردی. ثابت کردی مردها اهل عملاند. تو ثابت کردی حرف مرد یکی است: دفاع از غیرت و ناموس مردم، دفاع از وطن! اسمت چه با مسمی است. بر همه ما مبارک باد: «امرالله».
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_وفاپور
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774955861955663805
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوچهارم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوچهارم
۱۱/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 شعارهای خجالتی
آرام سرش را از سقف آورد بیرون. چند دور کلِ میدان را با چشمهاش دور زد. بعد لبخندی زد و یواشکی گردن کج کرد سمت مادرش که داخل ماشین بود. مادر دستش را تکان میداد و از او میخواست حرکتی بزند. پسرک مدام از سر خجالت لبخند میزد و به عظمتِ جمعیّت خیره بود: «یه لحظه صبر کن الان میگم!»
خانمِ رو به رویش که متوجه ماجرا شده بود، صدایش کرد: «آقا پسر نترس شعار بده! ما بلند جوابتو میدیم!»
پسرک خون توی رگهاش حرکت کرد. بطری آب را گرفت بالا، دو سه قلپ قورت داد، بعد یک نفسِ تپل گرفت و ما را مهمانِ اولین شعارش کرد؛ همهمان با ذوق جوابش دادیم.
عاشقِ تورمِ رگِ گردنش بودم وقتی با همهٔ وجود فریادِ عقیده میزد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مطهره_زارعی
🌐https://eitaa.com/mohajerr128
🌐https://ble.ir/mohajerr128
~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همهی اینها دل میخواهد یک چشمش به مادر و خانوادهی برادر بود و یک نگاهش به آدمهای فردا. نمیخوا
﷽
🔻همهی اینها دل میخواهد
قدم به سالن تماشاخانه گذاشتم و هنوز جا برای نشستن پیدا نکرده بودم که صدای رهبر شهیدمان از بلندگوی سالن توی گوشم پیچید و دوباره غمِ تازه پاشید روی دلم. امروز پنجمین جلسه از برنامهی «روایت سووَشون» بود.
دکور سالن دل و جان را قبل از شروع روایتِ شهید، آماده میکرد. شمع های روشن روی زمین، کنار گلبرگهای سرخ، حس وطن داغدار این روزها را به گوشه ذهن میچسباند. عکس شهید مهدی نیکو کلاه روی میز انگار به حضار سلام میکرد و خوش آمد میگفت. در پس زمینه هم چهرههای شهدای مدرسه میناب و عکس امام شهیدمان، این مصیبت عظمی را پررنگتر نشان میداد. کنار عکس بچههای شهید، عکس رهبر شهید و عمامهای مشکی روی صندلی گذاشته بودند. چفیهای زیرش پهن شده بود و کنارش هم از همان گلبرگهای سرخ ریخته بودند. برنامه با تلاوت قرآنِ پسر شهید شروع شد. بعد حاضرین برای خواندن ملی ایستادند.
مجری برنامه، برادر بزرگ شهید را به جایگاه دعوت کرد. امید نیکوکلاه اول مجلس شروع سختی داشت. میگفت بخاطر شش سال، اختلاف سنی با شهید، خیلی خاطرهی خاصی از دوران کودکیشان ندارد؛ اما وقتی حرف از اخلاق و منش شهید شد، خودش راه را برای گفتوگوی بیشتر باز کرد.
از سختی شنیدن خبر شهادت برادر و پذیرش آن گفت. از اینکه آخرین دیدارشان دو روز قبل از شهادت در دورهمی خانوادگی شان بوده. از ماجرای دفن شهید در حرم حضرت شاهچراغ گفت که: «چون وصیت خود شهید بود پیگیرش شدم. یکروز هم با همسر و پسر شهید به حرم رفتیم. وقتی مسائل مالی مطرح شد و یکی از خدام مبلغ را گفت و دیدیم از توانمان خارج است، خداحافظی کردیم و برگشتیم. هنوز به گیت آخر حرم نرسیده بودیم که همان خادم زنگ زد و گفت مشکلی داشتم که شهید شما برایم گرهگشایی کرده. بروید کارهایش را پیگیری کنید که مدفن شهید حرم است.
وقتی صحبت ها رسید به شناسایی و تحویل پیکر شهید، نمیخواست یا شاید هم نمیتوانست بعضی لحظهها را بازگو کند؛ اما مجری از او خواست همه چیز را راحت بیان کند و حرف ناگفتهای باقی نگذارد؛ تا این حماسه و رشادتها در تاریخ مستند بماند.
یک چشمش به مادر و خانوادهی برادر بود و یک نگاهش به آدمهای فردا. میکروفن را توی دستش جا به جا کرد و گفت: «برای تحویل پیکر که رفتیم، سه تا کیسه بود و آمار چهار شهید. با اینکه بعدش معلوم شد یکی از آنها به مکانی دورتر پرتاب شده، هنوز شناسایی سه شهید دیگر میسر نبود. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتند اعضای بدنها به سه قسمت تقسیم شوند. صدای هق هق و گریه مادر و همسر شهید از همان ردیف صندلیهایی که خانوادهی شهید نشسته بودند بلند شد. تحمل شنیدنش سخت بود. دعا کردم خدا به دل داغدارشان صبر بدهد.
برادر شهید برای اینکه داغشان را در برابر داغ اهلبیت کوچک مجسم کند، یا شاید برای تسلط و توان بیان ماجرا، لابه لای روایت برادر شهیدش از مصیبت سیدالشهدا در روز عاشورا گفت: «امام حسین صبح تا ظهر خیلی بدن این شکلی دیدن.
امام سجاد دستِ تنها خیلی بدن تدفین کردن.»
وقتی نه برادر ِشهید تاب گفتنش بود، نه مجری توان تسلا داشت، از پشت صحنه یکی به داد میرسید و روضهی حاج محمود کریمی را پخش میکرد توی سالن. یا آن لحظهای که فقط و فقط روضه میتوانست سنگینی جو حاکم را قابل تحمل کند.
وقتی خانوادهی دو شهید دیگر مجتمع الغدیر میخواهند که بدن متلاشی شهیدشان مشخص و تفکیک شود، آزمایش DNA انجام می شود. آقا امید گفت: «خدا را شکر که برادرم با اعضای بدن خودش دفن شد.»
آقای عباسی غسال شهدا که آمد از پیکر شهید نیکوکلاه گفت از اینکه پوستی بر بدن دیده نمیشد. سری نبود، اجزاء بدن را نمیشد کامل کرد. فقط قسمتی از دست سالم مانده بود. نیمرخ پسر شهید را از صندلی جلو میدیدم که صورت گندمگونش تیره تر می شود و با هق هقش تکیهگاه صندلیاش می لرزد. آقای عباسی با اینکه مرتب عذرخواهی میکرد، اما برای اینکه خانواده شهید، دلشان آرام بگیرد از شهدای روستای کَفری شیراز گفت. از سری بیبدن که در کارگاه کمپوست افتاده بود و کِرمهای آنجا ریخته بودند روی آن. شنیدن همهی اینها دل میخواهد. چه برسد دیدنشان. بی شک ما بعداز جنگ دیگر آن آدمهای قبلی نیستیم. یک ورژن جدید از ایرانیهای سرسخت روزگاریم.
مجری برنامه ماجرای امروز را خوب خاتمه داد و گفت: «حاج حسین یکتا همیشه میگه دعا کنید ما هم برای امام زمانمون تکهتکه بشیم. انگار این روزا همه روایت ها همینطوریه!»
برنامه تمام شد. از پلههای پردیس سینمایی بالا رفتم. باز یادم نمیآمد باید کدام طرفی بروم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #هاجر_تابع_بردبار از دورهمی عصر روایت سوشون۲ با حضور خانواده شهید مهدی نیکوکلاه
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar