eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 🔻ساخت ایران برای مقابله با آمریکا آفتابِ ظهر تابید توی اتاق.وقت خوبی بود برای نوشتن. دفترم را باز کردم. خودکار هفت‌‌دهم آبی را برداشتم و شروع کردم. تازه چند دقیقه گذشته بود که با صدای مسلح شدن تفنگ از جا پریدم. برادرزاده‌ها آمده بودند بالای سرم و مدام به دشمن فرضی که من بودم و البته وجود حقیقی‌ هم داشتم، شلیک می‌کردند. وسط معرکه می‌خواستند از قابلیت تفنگ‌هایشان برایم بگویند. برادر کوچک‌تر گفت تفنگ آبی مشهدی و تفنگ مشکی شیرازی است. برادر بزرگ‌تر هم توضیح داد اولی سوغاتی است و دومی را خودشان خریدند. بعد از آشنا شدن با هر دو تفنگ، نوبت به قدرت‌نمایی رسید. از لحاظ اندازه و ایجاد صدا مثل هم بودند. رویش را خواندم نوشته بود ساخت ایران برای مقابله با آمریکا. نیاز به بازی بیشتری نبود. هر دو برنده شدند! ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://ble.ir/tarid_tamame_man ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
آقا امرالله دختر از التماس افتاد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقا امرالله دختر از التماس افتاد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند
﷽ 🔻آقا امرالله گفت: «خط قرمز را بگیر و برو جلو تا برسی به معراج شهدای بهشت احمدی». عطر گرم بوی اسفند سرم را به سمت دیگری چرخاند. گوشهایم تیز شدند و سرک کشیدند. صدای آقای فانی که مویه می‌کرد: «حسین»، مطمئنم کرد که معراج چند قدم جلوتر است. خط قرمز را رد کردم. تاپ‌تاپ قلبم رسیدنم به معراج را تأیید کرد. پاهایم به التماس‌کردن عادت کرده‌اند؛ به هرحال، رساندنم به آنجا. فضای معراج از شیون دختر پر شده بود:‌ «بُوام، تا قیامت، بُوام». دیگر به مویه آقای فانی نیازی نبود. نفس همسر شهید، شعله کشیده بود و از درون او را می‌سوزاند. ای کاش آزاد می‌شد. قدم از قدم برداشتم، پیشانی‌ یخ کرده‌ام را روی پیشانی داغش گذاشتم. آتش دردش به جانم افتاد؛ نفسش آزاد شد. با دو شماره نفس کشید؛ دوباره ماتم و سکوت. یقین داشتم گلاب نفسش را جا می‌آورد. این را در عزای پدرم تجربه کرده بودم. آقا امرالله را آوردند. همسر که تاب دیدن نداشت را بردند. دختر ماند تا روی پدر را ببیند. التماس می‌کرد. جواب می‌شنید: «اجازه نداریم». کسی در گوشش زمزمه‌ای کرد. یکدفعه، دختر از التماس افتاد. مبهوت پدر را نگاه ‌کرد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت». به قول شیرازی‌ها: «خدا گل ورچینه». دامادشان می‌گفت: «آقا امرالله همین دیروز با هیجان تعریف می‌کرد که خودش دیده دکل را زدند؛ بعد منبع آب را زدند و حتماً فردا جای دیگر این حوالی را می‌زنند». آقای شهید امرالله فرهادی، سبزبان بوستان! تو می‌توانستی فردا نروی. تو خطر را حس کرده بودی؛ اما خط مقدم را رها نکردی. ثابت کردی که مقتدایت، مولایت حضرت امام حسین علیه السلام است. تو، هیهات من الذله را عملاً ثابت کردی. سر دادی، شرف و غیرت ندادی. امرالله، تو امر خدا را در عمل پیاده کردی. ثابت کردی مردها اهل عمل‌اند. تو ثابت کردی حرف مرد یکی است: دفاع از غیرت و ناموس مردم، دفاع از وطن! اسمت چه با مسمی است. بر همه ما مبارک باد: «امرالله». ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774955861955663805 ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌وچهارم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌وچهارم ۱۱/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 شعارهای خجالتی آرام سرش را از سقف آورد بیرون. چند دور کلِ میدان را با چشم‌هاش دور زد. بعد لبخندی زد و یواشکی گردن کج کرد سمت مادرش که داخل ماشین بود. مادر دستش را تکان می‌داد و از او می‌خواست حرکتی بزند. پسرک مدام از سر خجالت لبخند می‌زد و به عظمتِ جمعیّت خیره بود: «یه لحظه صبر کن الان میگم!» خانمِ رو به رویش که متوجه ماجرا شده بود، صدایش کرد: «آقا پسر نترس شعار بده! ما بلند جوابتو می‌دیم!» پسرک خون توی رگ‌هاش حرکت کرد. بطری آب را گرفت بالا، دو سه قلپ قورت داد، بعد یک نفسِ تپل گرفت و ما را مهمانِ اولین شعارش کرد؛ همه‌مان با ذوق جوابش دادیم. عاشقِ تورمِ رگِ گردنش بودم وقتی با همهٔ وجود فریادِ عقیده می‌زد. ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://eitaa.com/mohajerr128 🌐https://ble.ir/mohajerr128 ~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
همه‌ی این‌ها دل می‌خواهد یک چشمش به مادر و خانواده‌ی برادر بود و یک نگاهش به آدم‌های فردا. نمی‌خواست یا شاید هم نمی‌توانست بعضی لحظه‌ها را بازگو کند؛ از پشت صحنه یکی به داد رسید و روضه‌ی حاج محمود کریمی پخش شد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همه‌ی این‌ها دل می‌خواهد یک چشمش به مادر و خانواده‌ی برادر بود و یک نگاهش به آدم‌های فردا. نمی‌خوا
﷽ 🔻همه‌ی این‌ها دل می‌خواهد قدم به سالن تماشاخانه گذاشتم و هنوز جا برای نشستن پیدا نکرده بودم که صدای رهبر شهیدمان از بلندگوی سالن توی گوشم پیچید و دوباره غمِ تازه پاشید روی دلم. امروز پنجمین جلسه از برنامه‌ی «روایت سووَشون» بود. دکور سالن دل و جان را قبل از شروع روایتِ شهید، آماده می‌کرد. شمع های روشن روی زمین، کنار گلبرگ‌های سرخ، حس وطن داغ‌دار این روزها را به گوشه‌ ذهن می‌چسباند. عکس شهید مهدی نیکو کلاه روی میز انگار به حضار سلام می‌کرد و خوش آمد می‌گفت. در پس زمینه هم چهره‌های شهدای مدرسه میناب و عکس امام شهیدمان، این مصیبت عظمی را پررنگ‌تر نشان می‌داد. کنار عکس بچه‌های شهید، عکس رهبر شهید و عمامه‌ای مشکی روی صندلی گذاشته بودند. چفیه‌ای زیرش پهن شده بود و کنارش هم از همان گلبرگهای سرخ ریخته بودند. برنامه با تلاوت قرآنِ پسر شهید شروع شد. بعد حاضرین برای خواندن ملی ایستادند. مجری برنامه، برادر بزرگ شهید را به جایگاه دعوت کرد. امید نیکوکلاه اول مجلس شروع سختی داشت. می‌گفت بخاطر شش سال، اختلاف سنی با شهید، خیلی خاطره‌ی خاصی از دوران کودکی‌شان ندارد؛ اما وقتی حرف از اخلاق و منش شهید شد، خودش راه را برای گفت‌وگوی بیشتر باز کرد. از سختی شنیدن خبر شهادت برادر و پذیرش آن گفت. از اینکه آخرین دیدارشان دو روز قبل از شهادت در دورهمی خانوادگی شان بوده. از ماجرای دفن شهید در حرم حضرت شاهچراغ گفت که: «چون وصیت خود شهید بود پیگیرش شدم. یکروز هم با همسر و پسر شهید به حرم رفتیم. وقتی مسائل مالی مطرح شد و یکی از خدام مبلغ را گفت و دیدیم از توانمان خارج است، خداحافظی کردیم و برگشتیم. هنوز به گیت آخر حرم نرسیده بودیم که همان خادم زنگ زد و گفت مشکلی داشتم که شهید شما برایم گره‌گشایی کرده. بروید کارهایش را پیگیری کنید که مدفن شهید حرم است. وقتی صحبت ها رسید به شناسایی و تحویل پیکر شهید، نمی‌خواست یا شاید هم نمی‌توانست بعضی لحظه‌ها را بازگو کند؛ اما مجری از او خواست همه چیز را راحت بیان کند و حرف ناگفته‌ای باقی نگذارد؛ تا این حماسه و رشادت‌ها در تاریخ مستند بماند. یک چشمش به مادر و خانواده‌ی برادر بود و یک نگاهش به آدم‌های فردا. میکروفن را توی دستش جا به جا کرد و گفت: «برای تحویل پیکر که رفتیم، سه تا کیسه بود و آمار چهار شهید. با اینکه بعدش معلوم شد یکی از آنها به مکانی دورتر پرتاب شده، هنوز شناسایی سه شهید دیگر میسر نبود. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتند اعضای بدن‌ها به سه قسمت تقسیم شوند. صدای هق هق و گریه مادر و همسر شهید از همان ردیف صندلی‌هایی که خانواده‌ی شهید نشسته بودند بلند شد. تحمل شنیدنش سخت بود. دعا کردم خدا به دل داغدارشان صبر بدهد. برادر شهید برای اینکه داغشان را در برابر داغ اهل‌بیت کوچک مجسم کند، یا شاید برای تسلط و توان بیان ماجرا، لابه لای روایت برادر شهیدش از مصیبت سیدالشهدا در روز عاشورا گفت: «امام حسین صبح تا ظهر خیلی بدن این شکلی دیدن. امام سجاد دستِ تنها خیلی بدن تدفین کردن.» وقتی نه برادر ِشهید تاب گفتنش بود، نه مجری توان تسلا داشت، از پشت صحنه یکی به داد می‌رسید و روضه‌ی حاج محمود کریمی را پخش می‌کرد توی سالن. یا آن لحظه‌ای که فقط و فقط روضه می‌توانست سنگینی جو حاکم را قابل تحمل کند. وقتی خانواده‌ی دو شهید دیگر مجتمع الغدیر می‌خواهند که بدن متلاشی شهیدشان مشخص و تفکیک شود، آزمایش DNA انجام می شود. آقا امید گفت: «خدا را شکر که برادرم با اعضای بدن خودش دفن شد.» آقای عباسی غسال شهدا که آمد از پیکر شهید نیکوکلاه گفت از اینکه پوستی بر بدن دیده نمی‌شد. سری نبود، اجزاء بدن را نمی‌شد کامل کرد. فقط قسمتی از دست سالم مانده بود. نیم‌رخ پسر شهید را از صندلی جلو می‌دیدم که صورت گندم‌گونش تیره تر می شود و با هق هقش تکیه‌گاه صندلی‌اش می لرزد. آقای عباسی با اینکه مرتب عذرخواهی می‌کرد، اما برای اینکه خانواده شهید، دلشان آرام بگیرد از شهدای روستای کَفری شیراز گفت. از سری بی‌بدن که در کارگاه کمپوست افتاده بود و کِرم‌های آنجا ریخته بودند روی آن. شنیدن همه‌ی این‌ها دل می‌خواهد. چه برسد دیدنشان. بی شک ما بعداز جنگ دیگر آن آدم‌های قبلی نیستیم. یک ورژن جدید از ایرانی‌های سرسخت روزگاریم. مجری برنامه ماجرای امروز را خوب خاتمه داد و گفت: «حاج حسین یکتا همیشه میگه دعا کنید ما هم برای امام زمانمون تکه‌تکه بشیم. انگار این روزا همه روایت ها همینطوریه!» برنامه تمام شد. از پله‌های پردیس سینمایی بالا رفتم. باز یادم نمی‌آمد باید کدام طرفی بروم. ✍️روزنگار ؛ روایت از دورهمی عصر روایت سوشون۲ با حضور خانواده شهید مهدی نیکوکلاه ‌ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
پسری که چشمانش برق می‌زد در جشنواره‌ی جابر، موشکی ساخت که واقعاً پرتاب می‌شد. پدرش درباره‌ی طرح او با چنان عشق و حوصله‌ای حرف زد که فهمیدم آن برق چشم‌ها از کجا آمده است.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پسری که چشمانش برق می‌زد در جشنواره‌ی جابر، موشکی ساخت که واقعاً پرتاب می‌شد. پدرش درباره‌ی طرح او
﷽ 🔻پسری که چشمانش برق می‌زد روز اول مهر بود؛ هوای مدرسه بوی آغاز می‌داد. باد آرامی لابه‌لای پرچم‌ها می‌چرخید و صدای کودکان در حیاط جریان داشت. سال اول تدریسم در این مدرسه بود و هنوز کسی را نمی‌شناختم. وقتی صف‌ها آرام گرفتند، آقای معاون گفت همگی گوش جان بسپاریم به آیات دلنشین قرآن. پسرکی از میان دانش آموزان قدم پیش گذاشت. آیه‌ها که بر زبانش جاری شد، حیاط مدرسه برای لحظه‌ای دیگر صدا نداشت. من اما فقط یک چیز را می‌دیدم: برق چشم‌هایش. در همان لحظه، بی‌آنکه بخواهم، اداره‌ی ثبت احوال ذهنم برایش شناسنامه‌ای صادر کرد؛ نامش را گذاشت: «پسری که چشم‌هایش برق می‌زند.» روزهای بعد، این نام هر روز بیشتر ریشه دواند. در کلاس، همان پسر بود که بیشتر اوقات زودتر از بقیه مسئله‌های ریاضی را حل می‌کرد‌، بندنویسی‌اش را کامل می‌کرد، آیات قرآن را حفظ می‌کرد، برای اجرای نمایش‌ها داوطلب می‌شد. در جشنواره‌ی جابر، موشکی ساخت که واقعاً پرتاب می‌شد. با همان هیجان کودکانه برایم توضیح داد که داخلش چه واکنش‌هایی رخ می‌دهد. سراپا ذوق بود. انگار آسمان را در مشت کوچکش گرفته باشد. طرحش آنقدر جالب بود که گفتم برای آن علاوه بر مدل، دستور کار و راهنما هم آماده کند. فردای آن روز با پدرش آمد؛ مردی آرام. درباره‌ی طرح پسرش با چنان عشق و حوصله‌ای حرف زد که فهمیدم آن برق چشم‌ها از کجا آمده است. در دلم نوشتم: «پسری که چشم‌هایش برق می‌زند، پدری دارد که هم‌قدِ شوق‌هایش می‌ایستد.» وقتی طرح کامل شد و معاون اداره برای بازدید آمد، چنان با اعتمادبه‌نفس درباره‌ی طرح خودش توضیح داد که معاون اداره گفت: «می‌خواهم با دانشمند آینده عکس بگیرم.» جنگ که شد کلاس‌هایمان مجازی شد. پسرک دیگر در کلاسها حاضر نشد، نگرانش بودم تا پیام مادرش رسید… آن مرد آرام، همان همراه مهربان، شهید شده بود. فرمانده‌ای که حالا نامش را دریا با خودش می‌برد. همان‌جا بود که نامش از پسری که چشمهایش برق می زند تغییر یافت به پسری که پدرش فرمانده بود… پسری که پدرش شهید شد. امروز، آن برق چشم‌ها، دیگر تنها برای او یک میراث نیست، بلکه راه پدر است که در او ادامه می‌یابد. تقدیم به شهید ناوسالار و پسرش که چشم‌هایش همیشه برق می‌زند. ✍️روزنگار ؛ به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775024434772891971 ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌وپنجم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌وپنجم ۱۲/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران عکسش را که دیدم، فقط می‌دانستم آل‌خلیفه شهیدش کرده. چه می‌فهمیدم که دو روز بعد در مراسم یادبودش توی مُهر شرکت می‌کنم. اصلا نمی‌دانستم که پسوند فامیلش المُهری هم دارد: سیدمحمد الموسوی المُهری.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران عکسش را که دیدم، فقط می‌دانستم آل‌خلیفه شهیدش کرده. چه می‌فهم
﷽ 🔻تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران از یک ماه پیش که روز اول شروع جنگ رمضان، سالن ورزشی لامرد را زدند، نیت کرده بودم خودم را برسانم آن‌جا. سوگ آقا و گیجی بعد از آن و کاروان‌های خودرویی شبانه و آخر هم رفتن به جزیره خارگ، عقبش انداخت. نرسیده به مُهر یک‌باره سید گفت: «می‌دونستین شهید بحرینیو اصالتا مُهری بوده؟ امروز هم مراسم یادبودشه اون‌جا.» مُهر کجا می‌شود؟ جنوب غربی‌ترین شهرستان استان فارس. پایینِ پایین، سمت چپ. سی‌و‌پنج کیلومتری لامرد و شصت کیلومتری عسلویه؛ با کلی آدمهایی که پیش از انقلاب در بحرین و کویت زندگی و کار کرده‌اند. ورودی حسینیه خان عموهای سن‌وسال‌دار خاندان موسوی با عمامه سبز ایستاده بودند و خیرمقدم می‌گفتند. پشتی‌های پارچه‌ای فیروزه‌ای رنگی دورتادور حسینیه به دیوارها و ستون‌ها تکیه داده بود. ما هم کمر چسباندیم به یکی از پشتی‌های دور ستون و نشستیم به حزب‌خوانی قرآن. سخنران‌ها یکی یکی می‌آمدند و یک مضمون واحد را با کلمات متفاوت تکرار می‌کردند: «در خاندان موسوی شهادت چیز غریبی نیست وقتی بعد از سیدمصطفی و سیداحمد و سیدکاظم حالا به سیدمحمد رسیده» «شهید را در ایست‌بازرسی و به‌جرم حمایت از حمله به پایگاه‌های آمریکا در بحرین دستگیر و چند روز بعد پیکر بی‌جانش را تحویل خانواده‌اش داده‌اند.» سر کردم در گوش دوست لامردی‌ام و پرسیدم: "بی‌احترامی محسوب نمیشه از جلسه بریم بیرون و مصاحبه بگیریم؟" سر بالا انداخت که خیالت راحت. قید خوردن پَک حلوای محلی را زدم و از مجلس خارج شدم. بیرون حسینیه بنر ۱×۲ شهید نصب شده. به چشمان درشت و موهای پرپشت و بدن ورزیده‌اش خیره می‌شوم و منتظر می‌مانم تا یکی از عموها بیاید برای مصاحبه: «می‌ترسم این چیزایی که داخل مصاحبه میگم، برای خانواده‌ش تو بحرین بد بشه.» اولین جمله‌ای که گفت، همین بود. حکومت آل‌خلیفه چنان ترسی در دل مردمانش انداخته که مصاحبه‌شونده چند صد کیلومتر آن‌طرفتر جرئت گفتن بعضی حرفها را ندارد. ترس ولی توی کَت سیدمحمدِ شهید نمی‌رفته: «از چهارده سالگی تا همین یکی دو سال پیش در زندان‌های رژیم بحرین بوده» چرا؟ نمی‌دانست: «کلا ما زیاد ندیدیمش. اکثر زندگیش رو که زندان بود. اگه ایران می‌اومد هم یه راست می‌رفت مشهد.» تنها خاطره‌اش از شهید هم توی مشهد اتفاق افتاده بود: «داخل حرم یه خانمی رو دید که حجاب خوبی نداشت. رفت جلو. فارسیش هم خوب بود. بهش گفت: این‌جا حرم جدمه و خواست تا حجابش را درست کند.» هنوز از شهید کم‌ می‌دانستم؛ خیلی‌کم. عمو ولی چیز بیشتری برای گفتن نداشت. مگنت میکروفون دکمه‌ای را درآوردم و دنبال نفر بعدی گشتم. رد انگشت اشاره‌ها به عمامه مشکی روحانی بلندقدی می‌رسید به‌نام سیدنورالدین: «کسی توی مُهر جرئت نمی‌کرد جلوی بابای شهید، حتی به نظام انتقاد کنه. می‌دونید که مُهر اصلاح‌طلب کم نداره ولی هروقت قرار بود سیدمحسن توی جمعی بیاد، همه غلاف می‌کردن.» گوشی‌اش را درآورد تا بتواند تلفنی با پدرش صحبت کند ولی جواب نداد. دلیل زندان رفتنش در نوجوانی را پرسیدم: روی طای فقط مکث می‌کند: «فقط رسوندن بسته‌های غذایی به خانواده‌ی مبارزین» و ادامه داد: «بار آخری که از زندان آزاد شد، مادرش خیلی خوشحال بود. رفته بود براش خواستگاری و دخترخانمی رو عقد کرده بود.» از داخل حسینیه صدای گریه آمد. گوش تیز کردم. صدای گریه سیدمحسن بود بالای پیکر زخمی و بی‌جان فرزند خوش‌بر و رویش. همان فیلمی که از لحظه مواجهه پدر با جسم بی‌جان پسر در شبکه‌های اجتماعی پخش شده. مجری میکروفون را به مداح می‌سپارد. ور هیئتی ذهنم می‌گوید: «الان دیگه وقت روضه علی‌اکبره.» روضه‌خوان هم همین را فهمیده: «فیلم سیدمحسن رو دیدم که صورت به صورت پسر شهیدش گذاشته بود یاد علی‌اکبر(ع) افتادم. ولی سیدمحسن! وقتی پسرت رو شکنجه میدادن تو اون‌جا نبودی.» صدای ضجه زنها بلند می‌شود؛ گریه مردها هم. روی پا می‌کوبم: «بمیرم برات اباعبدالله که جلوی چشمت از همه طرف به فرزندت حمله کردند. أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ.» ✍️روزنگار ؛ روایت از سفر به شهرستان مُهر 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775038606979023752 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar