روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بیهیاهو پر کشیدند ما شهریها خیلی گوشمان از سرو صدا پر است؛ ولی اهالی چادرها نه. آنها گوشهایشان
﷽
🔻 بی هیاهو پر کشیدند
یک روز رفتیم اُبه. اُبه یعنی همان چادرهای سیاه و سفید که توی جاده از کنارشان رد میشویم. گفته بودند آنجا آرامش عجیبی دارد. بدون هیاهویی از تکنولوژی. با چند واسطه هماهنگ کردیم یک شب آنجا بمانیم. شهریور ماه بود و آنها در منطقهای سردسیر به نام خسروشیرین اتراق کرده بودند. تابستانهای گرم و عرقریز به آن منطقه خوش آب و هوا میروند. آخر شهریور که هوا رو به خنکی میزند به منطقهای گرم، حوالی لار کوچ میکنند. کوچ که میگویم نه مثل عکسی که اول درس "بخارای من ایل من" گذاشته بودها؛ نه! آن مدل کوچ ها وَر افتاده. حالا یک کامیون میآید، بار و بنه و احشام را بار میزند و راهی میشوند.
بهمان گفته بودند زود راه بیفتید. نماز ظهر که خواندید از شیراز حرکت کنید که شب به تاریکی نخورید. دست نجنبادیم و توی تاریکی رسیدیم سر جادهای که به اُبه میخورد. امیدمان به "نشان"، واهی از آب درآمده بود. مجبور شدیم به واسطهمان در شیراز زنگ بزنیم. نشانی شخصی را در شهر خسروشیرین داد، شب خانه آنها ماندیم.
صبح زود پسر خانواده، موتورش را هِی کرد که علمدارمان شود برای رسیدن به اُبه. ما که فقط خاکی میدیدیم ولی گویا بعضی جاهایش، دوراهی نام داشت.
یک ساعتی در دل جاده فرو رفتیم؛ بعد از کلی گرد و خاک نوردی، سه تا چادر از دوردست مشخص شد. یکی سفید و دو تا سیاه. یک فضای دایرهای بزرگ هم به قائدهی گردالی وسط زمین فوتبال کنارش بود که با توری دورش را پوشانده بودند. آغل گوسفندان بود.
زندگی آنجا با طلوع خورشید شروع میشد و با غروب آفتاب میرفت به سمت قرار گرفتن. باد به موقع میآمد و نقش کولر را به عهده میگرفت. یکساعت بازی با بزغالهها اندازه بیست و چهار ساعت پویا دیدن بچهها را سرگرم میکرد. صدای بوق و ماشین و وانت سبزی فروش و پیکور همسایه در کار نبود. هر چه بود صدای طبیعت بود. راست میگفتند. آنجا واقعا آرامش داشت. آسمانش پهن بود و پرستاره. آنقدر پر ستاره که بچهها به دنبال دب اکبر و اصغر و ملاقه و هر چه در کتاب علوم خوانده بودند، لحظهای آسمان شب را ول نکردند.
آنجا واقعا آرامش داشت تا زمانی که آمریکا دلش خواست غلط اضافه کند. حالا دیگر شبها توی اُبه، به آن سکوت محض و صدای جیرجیرک و قورقور قورباغه، یک صدای نحس اضافه شده. ما شهریها خیلی گوشمان از سرو صدا پر است. گاهی جنگنده که میآید آنقدر صدای تلویزیون زیاد است که متوجه هم نمیشویم. ولی اهالی آن چادرها نه. آنها گوشهایشان را باد نوازش کرده.
شبها دور و نزدیک شدن صدای گرگها را رصد میکنند و روزها کم و زیاد شدن صدای زنگولهها را. چادرها، نه پنجره دوجداره دارد نه درهایی با عایق صوتی که شدت غرش وحشی جِت را کم کند.
آن آسمان پهن پرستاره جمعه، هفت فروردین، جایی نزدیکیهای خورموج، آرامشش به هم خورد و پخش خبری در رسانهها به خبیث بودن آمریکا عمق بیشتری بخشید.
خبر این بود:
«اصابت پرتابه به چادر محل اقامت و سکونت عشایر در ارتفاعات شهرستان دشتی منجر به شهادت یک زوج و دو فرزند عزیز آنان شد و فرزند دیگر نیز با شدت جراحت به مراکز درمانی منتقل شده است.»
حالا دیگر کسی نیست که صدای زنگوله بزغالهها را رصد کند. به گمانم گرگها رعایت بیکسی بزغالهها را بکنند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_ابراهیمی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻گُلو
«گُلو» همسایه روبهروی پدربزرگ است؛ آلزایمر لحظه ای دارد. پیکر پسر شهیدش سه ساله پیش برگشت، اما فراموش میکند.
با مادر نشستهاند و بابونههایی را که دیروز از حسینآباد چیدند، پاک میکنند. زیر لب هم صلوات میفرستند و نفرین ترامپ میکنند: «الهی تَش بیگیره ترامپ»
بعد برنامه رفتن به امامزاده را میریزند. باز نفرین ترامپ میکنند: «قضاش برگرده که داره مردم میکشه.» بابونه پاک میکنند.
آرام لالایی میخواند: «ای گل پرپرُم...ای شهید بیسرُم.»
رو میکند به مادر و میگوید: «خدیجه عِلیرضا چن وخته مفقوده؟»
خدیجه ریشه بابونه را با چاقو جدا میکند: «پیدا شده، سه ساله پیدا شده عِلی. بنیاد شهید خبرش بهت داد.»
گلو خیره خیره نگاهش میکند. «پ چرا نمیرُم سر قبرش؟ نگن مادر نداره.»
باز لالایی میخواند: «ای گل پرپرُم...»
ادامه میدهد: «کشور آبادی داشتیم. تش بیگیره ترامپ.»
و برای علیرضای شهیدش لالایی میخواند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نازنین_آرمان
🌐https://eitaa.com/man_ravi
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیاُم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیام
۱۷/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون ۳
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید سعید محمدیزاده
● حماسهسرایی سیده اعظم حسینی
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 زمان: چهارشنبه ۱۹ فروردین ماه
⏰ ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸
📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 پردیس سینمایی تارخ
💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠 باشگاه امید
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💢 رویداد: سووَشون ۳ عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید سعید محمدیزاده ●
🔺🔺🔺
شهید محمدیزاده سرتیم حفاظت شهید تنگسیری بودند که همراه ایشان به شهادت رسیدند
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
به آبیپوشِ پیچیده توی پتو اشاره میکنم: «سختتون نیست تو این سرما، با این فسقلی؟» نگاهم میکند و لبخ
﷽
🔻 خانه میماندم، میمردم
چشمانم از خرس صورتیِ روی دمپاییاش میچرخد سمت ِدستانش. یک دستش پرچم بزرگی را با قدرت تکان میدهد و دست دیگرش به شالش مانده. شباهتی به بقیهی خانمهای این شهرستان کوچک ندارد؛ از آنهایی نیست که چشم بدزدد و نگاهش را به زمین بدوزد. جسارت توی چشمهایش خیلی عیان است و پشت پردهای از شرمِ مرسومِ اینجا پنهان نشده.
هر چند دقیقه یکبار، پرچم بزرگ را با نوزادِ توی بغل همسرش جابهجا میکند. هوا خیلی سرد است و بچهشان را که معلوم است چند ماهی بیشتر از تولدش نگذشته، حسابی پتوپیچ کردهاند. «بزن که خوب میزنی» را چنان بلند فریاد میزند که انگار صدایش قرار است یکتنه تمامِ فاصلهی این شهرستانِ آرام تا پای دورترین لانچرمان را طی کند.
بعد از پایانِ تجمع، توی موکبی که دمنوشِ بِه لیمویِ شیرین میدهند، میروم سمتشان. سلام میگویم و میپرسم: «شمام مالِ این طرفها نیستین؟» خوشرو جواب میدهد: «نه، ما هم برای تعطیلاتِ آخرِ نوروز اومدیم.»
به آبیپوشِ پیچیده توی پتو اشاره میکنم: «سختتون نیست تو این سرما، با این فسقلی؟» نگاهم میکند و لبخند میزند؛ لبخند روی لبش یک حالتِ بغضآلود دارد؛ بغضی که از سرِ ترس نیست. میگوید: «خب میموندم خونه که میمردم!» راست میگوید. الحق که راست میگوید. این روزها اگر از ترسِ سرما یا گلوله به کُنجِ خانه پناه ببریم، مرگ پیش از تقویم از راه میرسد؛ مرگی که اول از همه، امیدمان را دفن میکند. انگار او آمده بود تا در سرمایِ استخوانسوز بگوید که شعلهی امیدِ این سرزمین، وسطِ میدان است.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دیوونتم خامنهای انواع و اقسام ماشین ها، از اسقاطی تا شاسیبلندها با اشتراک پرچم ایران که بر همه بر
﷽
🔻 دیوونتم خامنهای...
-اللهُ اکبَر
صدایی بم، کشیده، محکم و کمی بلندتر از معمول داشت.
به سمتش چرخیدم، مردی میان سال، قد بلند و لاغر. یه کولی است، یه سمت بدنش همیشه آویزان است، به خصوص وقتی خمیده، تند تند راه می رود و در کوچه و خیابان های اطراف ضایعات جمع می کند.
دوباره به خیابان زخم خوده خیره می شوم و پرچم هایی که متر به متر آن در استقبال ماشین ها می رقصد.
شب ۱۸ دی، از سمت شمال خیابان می خواستم وارد شوم که دیدم شبهی سیاه پوش، یک علمک را به وسط خیابان می کشد تا راه را ببندد، با ترس و دلهره، مسیر را تغییر دادم و از کوچه پس کوچه ها، به منزل پدرم در میانه خیابان رسیدم. هم زمان چند موتور سوار، کمی بالاتر در وسط خیابان تجمع کرده و داشتند در دو سمت آتش می افروختند؛ تا در ماشین را قفل کنم و کلید در خانه را بچرخانم و به داخل بپرم، قلبم توی دهنم آمد؛ می گفتم الان از پشت، قمه ای، خنجری چماقی بخورم.
از پشت پنجره به خیابان خیره شدم، ارتفاع آتش به بیش از دو متر می رسید و چند لحظه بعد، صدای عربده بلند شد!!!
من عربده آدم مست نشنیده ام، اما احتمالا چنین چیزی باید باشد، با صدایی که ارتعاش حنجره اش هم می پیچید و چند صدمتر را طی می کرد، فریاد می زدن جاوید شاه... جاوید شاه... مرگ بر خامنه ای...
چند لحظه بعد در میان این عربده های مستانه، صدای نازک چند نوجوان هم آمد که فریاد می زدن جاوید شاه...
صبح روز بعد که با ماشین وارد خیابان شدم، کارگران شهرداری از سحر به جان خیابان افتاده بودند تا احیاءش کنند و آن را برای رفت و امد ماشین ها باز کنند، بوی دود می آمد هنوز، قیر آسفالت در رد مایعی که برای گُر گرفتن آتش رویش ریخته بودند، آب شده و شن های آسفالت بی قیر،جارو شده بود... انگار با خنجر، تن خیابان را زخم زده بودند. هنوز هم بعد دو ماه جای زخم ها به تن خیابان مانده است.
- اللهُ اکبَر... اللهُ اکبَر...
به سمت صدا چرخیدم، کنار بساط چای آتشی موکب هیات ایستاده بود، چای را هورت می کشید و الله اکبر می گفت.
یک منقل پایه بلند سمت چپ بود که آتشی بی دود و سرخ از زغال کنده های خشک درون آن شعله می کشید و چند کتری بزرگ دود گرفته کنار آتش بخار می کردند، این سمت هم یک منقل، که رویش طوری فلزی بود و ردیف استکان دو کتری و قوری رویش قرار داشت، تا چای و دم نوش به مهمانان خیابان بدهد. پشت منقل ها هم بنر حضرت آقا با نوشته درشت «شهید آیت الله خامنهای» زمینه این چای خانه ایران شده بود.
صبح ۲۱ دی ماه بود. طبق معمول بچه ها را آوردم منزل پدرم، ساعت ۷.۵ پیچیدم توی کوچه، دیدم چند متر جلوتر، روبروی درب هیات وسط کوچه تلی از زغال ریخته. بچه ها را پیاده کردم و جلو رفتم. چشمم افتاد به عکس شهید عقیقی و شهید دوران که روی زمین افتاده بود، با چند پارچه کتیبه نام امام حسین که وسط کوچه، خیس افتاده بودند، آنها را جمع کردم.
قفل فلزی را با آهنبُر بریده بود، هرچه زورشان رسیده بود را وسط کوچه کشیده و آتش زده بودند، یک خانم همسایه چند جلد قرآن آورد و گفت میخواستند بسوزونند، به زور و التماس ازشان گرفتم.
یکی دیگر می گفت پسرم را که بیرون آمده بود گرفتند که یا بگو مرگ بر خامنه ای یا تو را آتش میزنیم....
حالا سه ماه گذشته، هیات بی تعطیلی، مثل ققنوس از میان همان آتشها جان گرفته و از شب اول جنگ نبش همین خیابان موکبش برپاست تا چراغ این شبهای خیابان خاموش نشود و باز شبههای سیاه در آن جان بگیرند و به تن خیابان های شهر زخم بزنند.
- اللهُ اکبَر... مرگ بر اسراییییل... مرگ بر آمریکاااا
آمده بود کنارم و مثل من به کاروان خودرویی خیره شده بود و شعار می داد.
شاید نیم ساعت بود که پیوسته انواع و اقسام ماشین ها، از اسقاطی تا شاسیبلندها با اشتراک پرچم ایران که بر همه برافراشته بود در حال عبور بودند. زن، مرد ، پیر، جوان، بچه، با حجاب، بی حجاب، با ریش، بی ریش... طیف گسترده ای از مردم که در ماشین ها، خیابان زخم خورده عبور میکردند و شعار می دادند و بچه های هیات، در طول خیابان ، روبروی موکب، با تکان دادن پرچم بدرقهشان می کردند.
کاش آن شبهای کودتای دی ماه، این مردم با همین ماشینها در خیابان بودند تا تن خیابانی با آتش نمی سوخت و با خونی سرخ نمیشد.
- دیوونتم خامنهای...
نگاهش می کنم، نه دیوانه نیست، پاکترین دلی است که تا به حال دیدم.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مجیدایزدی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار- شماره سیویکم.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیویکم
۱۸/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 یک نشانهٔ پررنگ
_عه اون ماشینه! پرچم نداره
_خوب پیداشون میکنیا
میخندم. در چهره سرنشین هایش دقیق میشوم. خانم کم حجابی کنار همسرش جلو هستند. دختر جوانی هم که شالش دور گردنش افتاده عقب نشسته. شیشه های ماشین را بالا ندادند. این خودش نشانه پررنگی است. در سکوت پشت ماشین ها حرکت میکنند. قبل از اینکه دور شوند، میرویم سمتشان. از پشت ماشین میرویم و کنار پنجره عقب، می ایستیم. کنار همان دختر جوان. چهرهٔ گرمی دارد. با تمام وجود به رویش لبخند میزنم. پرچم را به سمتش میگیرم
_پرچم میخواید؟
نیم نگاهی به پرچم می اندازد. لبخند کمجانی مینشیند روی لبانش و آهسته زیر لب میگوید
_نه.
میخواهیم برویم که مرد متوجه ما میشود. برمیگردد سمت ما و با عجله میگوید:
_بله بله
سراپا شوق میشویم. خم میشوم سمت ماشین. مرد و زن هردو برگشتند سمت ما. چشمانم را بین هردویشان میگردانم. دوباره با شوق میپرسم:
_میخواین؟
هردو تایید میکنند.
به چشمان سرمه کشیدهٔ زن نگاه میکنم. لبخند تمام صورتم را پر میکند. پرچم را به سمتشان میگیرم. دختر جوان با لبخندی که جان گرفته، پرچم را میگیرد و به مادرش میدهد. بر میگردیم و دوباره لبه جدول دور میدان می ایستیم. به ماشین سفید نگاه میکنم. زن موهایش را پشت گوشش میبرد و با دقت پرچم را روی پنجره تنظیم میکند.
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻عاشقی زیر سایهی پرچم
صندلی را خودش برایش گذاشت، وقتی زن نشست پشت سرش مثل یک تکیهگاه ایستاد. با دستهای لرزانش پرچم را بالا آورد، سایهی پرچم روی زن افتاد، زن هم با دستهای لرزان مشتهایش را گره کرده بالا آورد.
شعارها را یکصدا تکرار میکردند، مشتهای زن تا آخرین لحظه مثل پرچم مرد پایین نیامد.
به چهرهی پر از خطوطشان نگاه کردم، حدس میزدم سالهای طولانیای را کنار هم گذرانده باشند، شاید زمان توانسته بود بر چهرهشان خط بیندازند اما به عشقشان نتوانسته بود خدشهای وارد کند.
در همین فکرها بودم که چشمم به نوشتهی روی پرچم افتاد.
سرم را کمی کج کردم، در هر تکانی از پرچم کلمهای از نوشته را خواندم تا به جملهی «یا صاحب الزّمان! دنیا چقدر تشنه نام زلال توست» رسیدم.
هردو عاشق بودند، عاشق هم، عاشق وطن و برای صاحب الزمان عاشقی میکردند.
🌐https://ble.ir/afgar_nr
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرگس_رستاخیز
🌐https://ble.ir/afgar_nr
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar