﷽
🔻من دیگه باور کردم
هجدهم دی جلوی دوربین آمده و توضیح داده بود که رفتن این نظام چه فوایدی دارد.
دیروز توی کافه دیدمش. به نقطهای خیره شده بود و سیگار میکشید. تا از ماشین بیرون آمدم، جلو آمد و سلامعلیک کرد.
بدونمقدمه گفت: «فکر میکردم کار اینا [نظام] دو روزه تمومه ولی دیدم مقاومت کردن. به دوستام گفتم پس کِی کارشون تموم میشه؟ میگفتن دو سه روز دیگه. دو سه روز بعد ازشون پرسیدم، چی شد پس؟ دوباره وعده چند روز بعد رو دادن. تازگیا بهشون گفتم: دیدین بعضی حرفهای اینا هم درست بود؟ شهرهای موشکیشون واقعی بود؟ دوستام قبول نمیکنن ولی خودم باور کردم.»
بهصورت گِردش نگاه کردم. دهانش هنوز بوی تلخ سیگار میداد: «الان اومدم پیشت بهت بگم، اگه کاری در زمینه نیروهای نظامی داشتین، بهم بگین. من استودیو دارم. بدون هزینه براتون انجام میدم.» کارت استودیویش را توی دستم گذاشت و خداحافظی کرد.
پینوشت: عکس الصاقی، بخشی از کارت استودیوست.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیوچهارم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیوسوم
۲۱/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۳ و ۳۴
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻بَرِی شما تخفیف میدم
حسابم درست درنمیآمد. چند بار رسید توی دستم را چک کردم و تابلو قیمتها را با چشم بالا و پایین کردم. دو تا همبرگر با قارچ و پنیر ۴۰۰هزار تومانی را ۵۰۰هزار تومان حساب کرده بود.
هر روز وقتی کاروان خودروییمان از کنار مغازهاش عبور میکرد، دو تا عکس آقا دستش میگرفت و خودش را از پشت دخل میرساند لب خیابان و با ما همراهی میکرد.
آن شب وقتی دیدیم به درست کردن غذا نمیرسیم، سراغش رفتیم تا شاممان را از فستفودیاش بخریم.
دل زدم به دریا و پرسیدم: "فکر کنم اشتباه حساب کردین. دو تاش میشه ۸۰۰تومنا!"
رویش را برگرداند سمتمان: "نه کاکو! درسته. این قیمتا بَرِی بقیهن. بَرِی شماها که توی ئی کاروانا شرکت میکنین، تخفیف میدم. حالا هم بشینین توی ماشین تا وقتی آماده شد، خودم بیارم خدمتتون."
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #محمدحسین_عظیمی
https://ble.ir/ravayat_nameh
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| پری و علمدار ۲
زیپ کاور را کشیدم بالاتر دیدم فرقش شکافته، شب شهادت امیرالمومنین بود.
📌در سوگ سیاوشها؛ شهدای #جنگ_رمضان به روایت خادمین غسل شهدا
▫️راوی: شیخ #عبدالحمید_ابراهیمنیا
▫️قسمت ششم: پری و علمدار بخش دوم
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775913627450569077
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیوپنجم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیوپنجم
۲۳/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سه قسم جلاله گفت پدر یک خط قرمز داشته. چیزی که واقعا او را عصبانی میکرده... به اینجای صحبت که رسی
﷽
🔻سه قسمِ جلاله
_اگر بخواهید میروم قرآن را میآورم و سه قسم جلاله را میخورم!
صحبتهایش که به اینجا رسید، سرم را خیلی آوردم بالا.گوشم را خیلی تیز کردم.میخواستم ببینم چه میگوید.
جوان ۲۷ سالهای با یک لباس کرمی سربازی ایستاده بود و برای ما صحبت میکرد. فرزند شهید بود.گفت که علوم سیاسی خوانده و با پدرش تعداد دفعات زیادی بحث و گفتوگو داشته.
گفت پدر خیلی میهماننواز بوده و اگر کاروانخودرویی ما که هفتاد نفر میشدیم را دعوت نمیکردند به داخل منزل،پدر دلگیر میشد.
گفت مادر و خواهر و برادرهایش نمیدانستند پدر دقیقا چه سمتی داشته.
گفت از اینکه ۲۷ سال با شهید زندگی کرده اما او را نشناخته، حسرت میخورد. گفت این حسرت برایش ابدی ست.
گفت پدر یک خط قرمز داشته.چیزی که واقعا او را عصبانی میکرده... به اینجای صحبت که رسید، مکث کرد. چند ثانیه بعد گفت :«اگر بخواهید میروم قرآن را میآورم و سه قسم جلاله را میخورم!» ادامه داد *خط قرمز پدر، ناامیدی بود.* اگر جایی «نمیتوانیم» و «نمیشد» را میشنوید،عصبانی میشد. و خیلی جدی وارد گفتوگو میشد. گفت پدر حتی بعد از جنگ دوازدهروزه، یک ثانیه مأیوس نشد.
گفت یکبار به پدر عتاب کرده که دقیقا چه میکنید؟! جان آقا در خطر است و دشمن در کمین!
پدر اما با آرامش جواب داده حتی اگر تمام سرداران، فرماندهان، بسیجیها و سربازها شهید شوند، این مردم ذرهای از خاکشان را به دشمن نمیدهند.
گفت پدر این روزهای بعثت مردم را میدید.
او کمی از گفتههای پدرش را گفت. ما هم کمی شنیدیم. مطمئنم ناگفتهها خیلی بیشتر از گفتههاست.
ما منزل شهید اسدی،معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح بودیم.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776063655721036609
🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خداحافظ محمدرضا عکس شهید که دست راستش را برای دوربین تکان داده بود و لبخند میزد، روی صفحه نمایشگر آ
﷽
🔻خداحافظ محمدرضا!
🔸مجری میگوید لطفا به احترام مادر شهید بایستید. نگاه ها میچرخد سمت در ورودی. بلند میشویم. وارد میشود و همانطور که سمت صندلی اش میرود، بلند به همه سلام میدهد و مینشیند. همسر شهید هم سلام و علیکی با مادر میکند و رو به مجری ادامه میدهد:
_بله. همسرم از همون ابتدا مسیر خودش رو انتخاب کرده بود. من عاشق شهادت بودم و خودمو به هر دری میزدم که دعام بگیره و منم شهید بشم؛ اما وقتی محمدرضا به خواستگاریم اومد، فهمیدم شهادتِ من در کنار محمدرضا بودنه. آخرش هم اون از من جلو زد.
🔸عکسهای شهید را روی دو نمایشگر چپ و راست سالن انداختهاند و هر از چند ثانیه عکسها عوض میشود.
🔸از همان وقتی که مادر شهید وارد شد، تمام توجهم رفت سمت او و حرکات غریبش. حتی اگر نمیدانستم تازه فرزند از دست داده، اگر اتفاقی هم از دور میدیدمش این را میفهمیدم. با عوض شدن هر عکس روی نمایشگر، صدای گریهاش بلند میشود. بلند بلند گریه میکند و بغض میاندازد میان گلوی عروسش که در جایگاه نشسته و از شهیدش میگوید:
_ برای سحر که بلند میشد عادت داشت زنگ میزد به مادر و بیدارش میکرد. اما اون روز، اولین سحری بود که زنگ نزد.
سوز گریه مادر چنگ میاندازد میان دلهایمان. گریههای مادر شهیدی که یک سال فرزندش را ندیده بود.
🔸عکس روی نمایشگر عوض شد. عکس شهید بود که دست راستش را برای دوربین تکان داده بود و لبخند میزد. انگار که میخواست برای بار آخر عکس بگیرد و خداحافظی کند. چشمم افتاد به مادر. همینطور که بلند گریه میکرد، با دیدن عکس، شبیه پسرش دستش را بالا آورد و تکان داد. شاید به تلافی پیکری که سر در بدن نداشته و آن روز در معراج نتوانسته برای آخرین بار با چشمان محمدرضایش وداع کند، حالا اینجا برای بار آخر دست تکان میدهد و با عکسِ او وداع میکند. شاید به تلافی تمام روز و شب هایی که از او دور بوده، حالا میخواهد یک دل سیر نگاهش کند، برایش دست تکان دهد و آخر سر هم بگوید خداحافظ محمدرضا!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛
روایت #فاطمه_پیروی از نشست عصر روایت سوشون۳ با حضور خانواده #شهید_محمدرضا_طالبی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776079154818573445
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیوشش.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیوششم
۲۴/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون ۴ (مهمان هشتم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید الهام زائری
● مرثیه سرایی دکتر محمدمهدی سیار
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 زمان: چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه
⏰ ساعت ۱۶:۳۰
📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 پردیس سینمایی تارخ
💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠 باشگاه امید
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex