eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
586 دنبال‌کننده
230 عکس
12 ویدیو
66 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پنجره‌های صیقل خورده آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی
﷽ 🔻پنجره‌های صیقل خورده 🔸چرا زودتر خبر ندادند؟ ساعت دو تا چهار سر کار هستم. به مدیرم پیام دادم کاری پیش آمده می‌توانم سرکار نباشم؟ موافقت کرد. مگر چند بار این تجربه برایمان اتفاق می‌افتد؟ آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی دوست دارد، می‌تواند یک گوشه‌ی کار را دست بگیرد اثرش بماند. کار پنجره تمام بود. فردا می‌خواست تحویل بدهد. 🔸وارد کارگاهی نجاری آقای زارع شدیم. همین کارگاه هم برای من جذابیت داشت. شبیه هیچ کدام از کارگاه‌هایی نبود که از تلویزیون دیده بودم. قاب‌هایی از انواع گره‌های چینی روی دیوار آجری نصب بود. یخچال زیر خاک چوب مدفون بود. همین‌طور بقیه‌ی وسایل کارگاه. شاید اگر اتفاقی از کنار کارگاه رد میشدم، فکر می‌کردم یک مکان متروکه و رها شده است. 🔸چند سمباده و دو پنجره روی میز بود. نوبتی سمباده می‌کشیدند. هم آقایان، هم خانم‌ها و هم بچه‌ها. دلم نمی‌آمد محکم بکشم. ولی لذت کار به این است مثلا آخرین تکه‌ی گره چینی را بزنی و صلوات بفرستی. بعد هم یواشکی بگویی «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد.» چشمم دنبال خاک چوب بود. زبانم باز نشد بگویم این خاک‌ها را می‌خواهم. گاهی لالمونی می‌گیرم. 🔸محو کارگاه و پنجره‌ها بودم. حواسم به گفتگوها نبود. در خاطرم نماند اما به گمانم دوستانم گفتند این پنجره متعلق به صحنِ زیرزمینِ زیرزمین است. راستای پنجره فولاد، در جهت رسیدن به هسته‌ی زمین. دفعه‌ی بعدی که به زیارت آقا بروم، مشخص است دنبال کدام پنجره خواهم گشت. پنجره‌ای که دعاهایمان را لابه‌لای گره‌های چینی قایم کرد و برد تا به دست امام برساند. پنجره‌ای که منبت‌کاری‌اش را هنرمندی از آباده انجام داد. گره‌های چینی و وصل را آقای زارع. سمباده‌اش را اعضای هیئت‌مان. 🔸در چوبی اتاقم گوشه‌ی کارگاه بود. به گمانم تا یک ماه آینده نصب شود. شاید هم یک سال دیگر. سال نوری ما سفارش‌ دهنده‌ها با سال زمینی استادکارها یکسان نیست. یک ثانیه ما، یک روز آنهاست. از این تاخیر در نصب راضی‌ام. هم‌نشین پنجره حرم آقا شد. خاک چوب‌های پنجره‌ی حرم رویش نشسته. هر وقت دلتنگ شوم، قربان در اتاقم می‌روم که از این به بعد برایم معمولی نیست. دری است که یک خاطره را در ذهنم تداعی می‌کند. 🔸یک پنجره را، گره گره دعاهای ریز و درشت را. آخرین جرعه چای و بیسکوییت را قورت دادم. همه چیز آنقدر سریع و کوتاه بود که بعضی دعاها یادم رفت. شاید اگر در کارگاه تنها بودم بهتر می‌چسبید. مثل همه‌ی لحظه‌هایی که دوست دارم تنها زیارت بروم. ✍️ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777266801111476686 🌐https://ble.ir/ghalamro_fk ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاهم ۷/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🔰*کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه* چگونه با عکس روایتگری کنیم ✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی، چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس ⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲ 📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس 📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
جنایتِ خیابانِ جاجرودی مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیه‌ای بعد از آن‌که صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. از آن‌چه به سر زن آمده بود، جا نخوردم؛ انتظارش را داشتم...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنایتِ خیابانِ جاجرودی مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و ص
﷽ 🔻جنایتِ خیابانِ جاجرودی 🔸قدش برای یک زن بلند به نظر می‌رسید. با عینک دودی و لچک مشکی رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقی‌ها شده بود؛ احتمالا وکیلی چیزی بود. داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست واحدی‌ای که با موشک، دل و روده‌اش بیرون زده و سقف‌هایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح می‌داد که «اسراییل همه 'تارگت'هایش را نقطه‌ای انتخاب می‌کند» و نمی‌داند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده را مورد اصابت قرار داده. 🔸من کجا بودم؟ ده دوازده متر جلوتر. در فاصله دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس می‌گرفتم و هم‌زمان به توضیحات آن زن هم گوش می‌دادم که صدای مردانه بلندی، آن‌قدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبت‌های زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اونجا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.» 🔸در فاصله زمانی و مکانی برگشت به سمت صدا، خودم را جمع‌وجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه می‌کنن، این خط زرد هم که شُل و ول شده، رفتم جلو.» نذاشتم رد عصبانی چشم‌هایش بهم اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیروهای جهادی هستین؟» 'جهادی' را یک‌طور باافتخاری ادا کردم، جوری‌که ابروهای هفتی و چهره درهمش، حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد. مرد، چهارشانه و قدبلند بود. آن‌قدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود. ریش‌های جوگندمی‌اش هم تا وسط‌های گردنش می‌رسید. 🔸«میتونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیکتر، جزییات رو ببینم، حرفِ برای گفتنم بیشتره.» چند ثانیه به چهره‌ام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبرویی را نشانم داد: «بیا بریم این‌جا. طبقه بالاییش رو نریا. خطرناکه.» 🔸یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دسته‌داری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت، صحیفه سجادیه و چند کتاب دیگر. 'شاه‌جنگ ایرانیان' ذبیح‌الله منصوری را هم توی یکی از اتاق‌ها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود. 🔸داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم می‌رفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک گرفته فرش لاکی‌رنگ خانه را هم دیدم. در فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذاها و مگس‌هایی که دورشان می‌چرخیدند، صحنه مشمئزکننده‌ای ساخته بود. 🔸مرد توی حیاط با گوشی‌اش حرف میزد: «علی جان! حرکت کردی؟! این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دسته‌دارش را چند سانت بالاتر گرفت. 🔸چشم‌هایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟» سرش را به علامت تایید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار، تشخیص میدین؟!» صدایش از آرامی به بی‌خیالی میزد ولی مطلقا بی‌حس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص میدیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم می‌فهمیم.» 🔸به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به در ساختمان رسیدم. خانم حقوقی ایستاده بود همان‌جا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمی‌دانم بحثشان چه بود. ذهنم درگیر خرابی‌هایی بود که دیده بودم. ولی از یک جای بحث به بعد تُن صدا یا محتوای حرفهای زن، گوش‌هایم را تیز کرد: «میتونم ازش عکس بگیرم؟!» رو برگرداندم. به گوشت‌های جزغاله اشاره می‌کرد. 🔸مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیه‌ای بعد از آن‌که صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. اگر تُن صدای زنانه را ازش حذف می‌کردی، الگوی گریه‌اش مثل مردها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و های و های ضجه میزد. چند بار وسط اشک‌هایش اسراییل را لعنت کرد و دوباره به گریه‌اش ادامه داد. 🔸از آن‌چه به سر زن آمده بود، جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه این‌قدر. جزییات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتورهایی که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته را نگاه کنی، حسی نمی‌گیری. تمام احساسات در همین جزییات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان‌ توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت و همین گوشت‌های سوخته توی پلاستیک دسته‌دار شفاف. جزییات، آدم را بیچاره می‌کند. ✍ روزنگار ؛ روایت از مشهد شهدای خیابان جاجرودی تهران 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777288765173918016 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| گواهی دست‌ها دستش را موقع شهادت سپر کرده و همین‌جور باقی مانده بود، کفنش را که بستیم دستش بیرون مانده بود. 📌در سوگ سیاوش‌ها؛ شهدای به روایت خادمین غسل شهدا ▫️راوی: شیخ ▫️قسمت هفتم: گواهی دست‌ها 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777357796856511385 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاه‌ویکم.pdf
حجم: 3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌ویکم ۸/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
فریاد خیابان دو تا شعارم را نشانش دادم. دومی را که خواند خندید. گفت: «خوبه... اگه صدامون به گوششون برسه.» شانه بالا انداختم که یعنی امیدوارم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
فریاد خیابان دو تا شعارم را نشانش دادم. دومی را که خواند خندید. گفت: «خوبه... اگه صدامون به گوششون
﷽ 🔻 فریاد خیابان 🔸توی موکبِ خوشنویسی، مردم شعارهای مدنظرشان را می‌دادند به پسر خوشنویس تا بشود پلاکارد. ایستادم کنار دختری که گوشی‌اش را گذاشته بود جلوی پسرِ خوشنویس. نگاهم افتاد به شعارهایش. گفتم: «چند تا می‌خوای بنویسی؟» گفت: «فعلا یه چهار تایی هست. اگه بشه هم بیشتر. شما می‌خوای چی بنویسی؟» دو تا شعارم را نشانش دادم. دومی را که خواند خندید. گفت: «خوبه... اگه صدامون به گوششون برسه.» شانه بالا انداختم که یعنی امیدوارم. گفت عصری از شهرشان راه افتاده آمده اینجا برای همین موکب. از خواهرش شنیده که اینجا خوشنویسی می‌کنند برای پلاکارد. گفت توی شهرشان اراک از این کارها ندیده. آمده اینجا چندتا بنویسد سوغات ببرد برای خواهانش. 🔸دختر که رفت مقوای دیگری بردارد و شعار بعدی‌اش را آماده کند، پسر خوشنویس، پلاکارد من را نوشت. پسر جوانی که کنارمان توی نوبت ایستاده بود شعارهای ما را خواند و گفت: «بذاریدش کنارِ هم عکس بگیرم.» 🔸آقایی میانسال آمد توی صف. با دیدن پلاکاردها گفت: «آفرین، راست می‌گی، یعنی همش شده سرود و آهنگ و مداحی. تریبون رو گرفته‌ن دستشون نمی‌ذارن چهار تا شعار درست‌ودرمون بدیم. یعنی با این پلاکاردها صدامون به جایی می‌رسه؟» 🔸پسر جوان گفت که هرشب از پلاکاردهای مردم عکاسی می‌کند می‌فرستد برای کانال‌های ۵۰_۶۰ هزار نفری و بازخورد خوبی هم می‌گیرد. گفت همین‌ حرف‌ها فضا را زنده نگه می‌دارد. شما که بنویسی، چهار تای دیگر هم که بنویسند، خودش می‌شود کلی حرف. 🔸داشتم به چهره‌هایشان نگاه می‌کردم. دلم برای این ملت مبعوث‌شده که دو ماه است زندگی‌شان شده جنگ سوخت که برای رساندن صدایشان باید چه تقلایی کنند. اگر یک روز پرچمِ تنها، همه‌ی حرفشان را می‌زد، حالا دیگر کافی نیست. مردم با اتفاقات، پیش آمده‌اند و مطالبات رهبرشان را سر دست گرفته‌اند و خط‌کش شده‌اند تا کسی از آن بیرون نزند. فکر می‌کنم به این مسیری که نمی‌دانم هنوز چه دست‌اندازها و سختی‌هایی برای روکردن دارد؛ ولی هرچه هست به روشنی آخرش امید دارم. ✍️ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777444121607107304 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: نشست برخط «خیابانِ متصل به میدان» چطور این‌شب‌های خیابان را روایت کنیم 🔰با ارائه سرکار خانم «زهرا کاشانی‌پور» نویسنده و مهندس شهرسازی 🗓زمان: یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ساعت ۱۵ 🌐بستر برگزاری: اسکای‌روم ⏰مهلت ثبت‌نام: شنبه ۱۲ اردیبهشت این نشست به منظور انتقال تجربه و نحوه مشارکت در فراخوان روایت‌نویسی «خیابان با ما» نیز می‌باشد. 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۳۷۹۰۷۱۶۹۶ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌ ‌
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💢 رویداد: سووَشون (مهمان نهم) عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید حمید مرا
🔺🔺🔺🔺🔺 یادآوری شهید حمید مرادی از پاسداران نیروی دریایی بودند هم ورزشکار، هم هیئتی، و هم مداح این برنامه پُرنور رو از دست ندید
روادار شماره پنجاه‌ودوم.pdf
حجم: 3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌ودوم ۹/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar