eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
545 دنبال‌کننده
334 عکس
16 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای باجه شماره ۳ مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه."
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقای باجه شماره ۳ مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش م
﷽ 🔻 آقای باجه شماره ۳ 🔸دستگاه نوبت‌دهی که زبان کاغذی‌اش را دراز کرد، صدوسه نفر دیگر جلویم بودند. سالن تامین اجتماعی آن‌قدر شلوغ بود که من و فاطمه و ریحانه نمی‌توانستیم کنار یا روبروی هم بنشینیم. دخترها را کنار هم نشاندم و خودم ردیف بعدی‌شان نشستم. کتاب "داستان یک انسان واقعی" را روبرویم باز کردم و هر چند خط یک‌بار، سر می‌گرداندم سمت بچه‌ها. 🔸استرس جلسه یک ساعت بعد را داشتم و با این روند اعلام شماره‌ها، دو ساعتی باید معطل می‌ماندم. ده دقیقه نگذشته بود که برق رفت. جمع صد نفره‌ای که آن‌جا نشسته بودیم، همه با هم "اَه" بلند و کشیده‌ای گفتیم. 🔸"این‌جا ایرانه‌ها" این را دختر نوجوان مکشفه ردیف روبرویی خطاب به مادرش گفت. تیزی ترکشش البته به گوشه گُرده من هم نشست. مادرش امیدوار بود که سازمان عریض و طویل و خرپولی مثل تامین اجتماعی برای این‌جور مواقع موتوربرق یا یوپی‌اس کنار گذاشته باشد که خبری نبود. فقط سیستم‌های کامپیوتری‌شان به برق اضطراری وصل بود. همین هم جای شکر داشت ولی دیدن دخترکانم که صورتشان از گرمای هوا و صد و اندی نفری که آن‌جا نفس می‌کشیدند، سرخ شده بود، صفرای مزاجم را بالا برد و دهانم را تلخ کرد. 🔸اکثر زن‌های توی سالن پرونده بیمه‌شان را تبدیل به بادبزن کرده بودند و روبروی صورتشان چپ و راست می‌کردند. داشتم خودم را آماده می‌کردم اگر کسی درباره نظام ناسزا یا دشنامی داد، چگونه برخورد کنم و چه جوابی بدهم: "اول لبخند بزن. برو جلو و بذار حرفش رو بزنه. بعد منطقی جواب بده و هرچی هم بی‌احترامی کرد، باز هم با منطق و بدون‌عصبانیت جواب بده" می‌دانستم آدم این‌جور کارها نیستم و وسطش جوش می‌آورم و دعوا بالا می‌گیرد. مردی از ردیف پشتی بلند شد و پنجره‌ها را باز کرد. باد نسبتا خنکی گردنم را نوازش کرد و کمی التهاب جمع را خواباند. 🔸داشتم به کِیف بادهای گاه‌وبیگاه فکر می‌کردم تا تحملم را بالاتر ببرم که آن مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه ۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه." ذوق کردم. از این‌که بعضی‌ها دیرتر از من آمده بودند ولی توی صف جلوتر افتاده بودند هم ناراحت نشدم. فرقش دو سه دقیقه بود. 🔸به ریش پروفسوری و صورت کشیده مرد پیراهن سفید خیره شدم و چند جمله انگیزشی و تشکرآمیز آماده کردم تا وقتی نوبتم شد بگویم ولی این‌قدر تند تند کارها را راه انداخت که فقط توانستم بگویم: "آقا! دم شما گرم. ممنون" دست راستش را برای جواب گذاشت کنار موهای پرپشتش و لبخند شیرینی زد. به تابلوی قرمز اعلام شماره‌ها نگاه کردم. حداقل پنجاه نفر مانده بود تا نوبتمان شود. 🔸دست فاطمه و ریحانه را گرفتم و از سالن خارج شدم: "بابا! دیدی مردو چه کار باحالی کرد؟ وگرنه مجبور بودیم یک ساعت دیگه این‌جا بومونیم." هنوز ربع‌ساعتی برای رسیدن به جلسه وقت داشتم. در مسیر به این فکر کردم که توی این مملکت با چه‌ کارهای ساده‌ و البته خارج از روال مرسومی می‌شود حال مردم را خوب کرد. اگر آقای باجه شماره سه همین‌طور پشت سیستمش نشسته بود و مثل هفت هشت باجه دیگر روال عادی‌اش را ادامه می‌داد یا آن مرد پشت سری که پنجره‌ها را باز کرد، سرش به کار خودش گرم بود و مثل من کتابش را می‌خواند، حکما گرمای هوا و طولانی شدن نوبت‌ها صدای خیلی‌ها را بالا می‌برد ولی آن‌ها بدون امکانات خاص ولی با یک تدبیر به‌جا فضا را مدیریت کردند. ✅پ.ن۱: این متن ادای دِینی بود به همه آدم‌های شریفی که این روزها، هوای مردم را دارند و با کارهایی که وظیفه‌شان نیست، حال مردم را خوب می‌کنند. ✅پ.ن۲: تصویر را هوش مصنوعی ساخته. واقعی نیست. ✍ راوی 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1787661361153739544 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم
﷽ نمی‌خواستیم معروف شویم 🔸شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگی مخصوص خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتان دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه شالش بود و با دست دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه این خصوصیات ظاهری اش مرا به جنوب و هرمزگان برد. 🔸از همان اولی که دیدمش. همه چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدو ورود به او بود. کنار غرفه ای ایستاد. هنوز زیر چشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم. دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک تر شدم.  🔸_اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچوقت هم نمیشه. نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند. هنوز حرف هایش مبهم بود. _ما کلا اونجا جمعیتمون زیاد نیست حالا شما فکر کن تو همچین منطقه ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدمای توش از بین بره. 🔸پلک هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درون مردمک های مشکی اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درون خود او... 🔸_گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روزم خالی نیست. شاید میتونم بگم شلوغ ترین جای شهر اونجاست.. خانم فروشنده چهره اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچکس در برابر این حجم از غم حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچکدام از ما غیر مینابی ها یارای هم کلام شدن با آنها را نداریم.  🔸_میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. سرش را پایین انداخت. نفس سنگین درون سینه اش را بیرون داد و همانطور که دست دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین‌ جمله اش را بگوید، آماده ی رفتن شد.  _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم... ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1788102538183183036 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از عصر روایت
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار می‌کند: «شـــــــرح واقــــعه» مواجهه مستقیم با روایت 📍برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری». 🗓زمان: دوشنبه ۹ شهریور 💳هزینه ثبت‌نام: صدهزار تومان 🔴حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵ وسیله رفت‌وبرگشت مهیا می‌باشد. ❗️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود می‌باشد. اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند. ♨️این برنامه مختص روایت‌نویسان می‌باشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکت‌کنندگان خواهد بود. 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 🔰09379071696 ‌
﷽ 📌دیدن زوایای مختلف یک ماجرا، تبدیل آن به روایت و حتی پرداخت مناسب متن روایی گاهی اوقات می‌تواند خیلی سخت باشد. اینجاست که پای فعالیت جمعی جذابی به میان می‌آید که کمک‌کننده است و رشددهنده؛ «پرورش جمعی ایده»، مهارت شیرینی است که قرار است با هم تمرینش کنیم. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به پرورش ایده روایت‌هایی با موضوع «روستای کفری». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۶ شهریور ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: کارگاه یک‌روزه روایت‌نویسی «نسل امید» از ایــــــــــده تا متــــــــــــــــن با راهبری سرکار خانم «طیبه فرید» نویسنده و مدرس روایت‌نویسی ⏰زمان: یکشنبه ۲۲شهریور از ساعت ۱۴ لغایت ۲۰ 📍مکان: دفتر روایت حوزه هنری فارس ⏱️مهلت ثبت‌نام: پنجشنبه ۱۹ شهریور ❗️متقاضیان می‌بایست ایده و نمونه متن خود را ارسال کرده و پس از تایید، می‌توانند در رویداد شرکت نمایند. ♨️به شرکت‌کنندگانی که با حضور در این رویداد به متن مورد تایید راه‌بر دست یابند یک میلیون تومان پرداخت خواهد شد. 📱جهت ثبت‌نام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و یک نمونه روایت خود را در قالب فایل ورد به این شماره در پیام‌رسان بله یا ایتا ارسال کنید: 09171200864 ‌ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 روایت استفاده آمریکا از بمب‌های ضد زره در روستای کَفری شیراز 🔸 «صد درجه»؛ به روایت حامد هادیان 💬 «دود انفجار که خوابید فهمیدیم سر امیرحسین از بدنش جدا شده. صورت برادرش هم از بین رفته بود.» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده». 📖‌مقرری این هفته: باب دوم؛ حکایت ۵ 🗓زمان: دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
سالها پیش، سیمین دانشور به سفارت آلمان دعوت شد و هوشنگ گلشیری با او تماس گرفت تا این خبر را به او دهد. او از گلشیری می‌پرسد قرار است جز شعر و داستان چه مساله‌ای را در این مراسم بگویید؟ گلشیری جواب می‌دهد: اعتراض به سانسور در ایران را هم می‌خواهیم مطرح کنیم. سیمین جواب می‌دهد: من رخت‌چرک‌هایم را در حیاط همسایه نمی‌شویم و به این برنامه نمی‌آیم. ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
حاج صالح چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیه‌اش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوه‌هایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: *«این نامه را کسی به دست تو می‌رساند که نماینده تام‌الاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.»* من را می‌گفت.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حاج صالح چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیه
﷽ 🔻*حاج صالح* 🔸سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودی‌اش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من) این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشت‌هایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود. ابرو کج کردم و قسمت پایینی‌اش را کشیدم. یانکی یک‌جوری زور می‌زد که ترسیدم گذرنامه‌ام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود. 🔸رهایش کردم و همان‌طور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابان‌های صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیج‌‌ومنگ، طول و عرض خیابان را متر می‌کردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان می‌دیدم. من چهره هر دو را می‌شناختم ولی آن‌ها نه. فقط می‌دانستند یکی قرار است خودش را به آن‌ها برساند. 🔸*حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دست‌نویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچه‌های سپاه نگران بودند. می‌گفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.»* من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوه‌های محل استقرار سیدملک در صعده برسانند. وسایلم را جمع‌وجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچه‌ها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد: «می‌خوای بری یمن به امید این رابطا؟» 🔸یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را می‌خواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخ‌دار مسافرتی‌ام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت کشور ثالث. 🔸 توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهل‌بیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل می‌برم و امیدم به شماست.» از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم. 🔸رفتن به آن‌جا هم چالش‌های خودش را داشت. *باید هویتم را تغییر می‌دادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن می‌پرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه به‌هیچ‌وجه نباید به خانواده‌ام تماس می‌گرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشته‌ای به یکی از آشنایانم می‌رساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیم‌قد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچه‌ها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرین‌زبانی‌هایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوست‌داشتنی‌هایم کنم.* 🔸حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی می‌خواست تمام داشته‌هایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار می‌خواهد پرتش کند طرفم. شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «ليس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یک‌طرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکس‌های هوایی چک کرده بودم. جوری‌که دقیقا می‌دانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازه‌های دو طرف خیابان و ساختمان‌های مسکونی اطرافش چه جوری‌اند. راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده. 🔸چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیه‌اش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوه‌هایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: *«این نامه را کسی به دست تو می‌رساند که نماینده تام‌الاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.»* من را می‌گفت. می‌دانستم حاجی چه‌قدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامه‌ای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت. 🔸بعد از آن ارتباط، کم‌کم روند پیروزی‌های مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکایی‌ها و سعودی‌ها بیرون آمد. ✍ روایت از تلاشهای سردار شهید محمدصالح اسدی در آزادسازی یمن 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1789716728050826423/حاج-صالح ~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar