پارسال قرار بود برا نشریهی دانشگاه شاتر آیلندو تحلیل کنم بفرستم:)
البته شاید براتون سوال شه نتیجه؟ با مدیر نشریه دعوام شد.
هدایت شده از زیرزمین
در دوربینِ ذهنیِ من شما اسب تکشاخی هستید که دچار پدیده سنگشدگی گشتهاید. و بر روی این سنگها آثار زنگزدگی و رشد علفهای هرز معلوم گشته. شاید روزی بوده که شما در باغِ جادویی یک ساحره خدمت میکردهاید.
برای: رواننشناس
از سر شب دفترتو باز میکنی مینویسی. غذای فردا پیاز نداره. باید ۶ تا پیاز رنده کنی. پیازاتو رنده میکنی؛ باز دفترتو باز میکنی و یه کم مینویسی. گوشی زنگ میخوره چون توی پارک به کمک نیاز دارن. دفترتو میذاری کنار و میری پارک. برمیگردی مینویسی. خستهای و خوابت گرفته. به درددل گوش میدی. مینویسی. حالا نوشتن تموم شده وقت ویس گرفتنه. بدترین حرفای دنیا رو میشنوی. چون ازت متنفرن ۲۰ دقیقه میرن یه جای دیگه و تو ویساتو میگیری. توی ویسات معلومه گریه کردی اما بالاخره گرفتیشون. تهش از استاد معذرت خواهی میکنی و ویسو میفرستی. تهشم از خودت بدت میاد بابت این که همیشه ناقصی.
من واقعا زیادی گم و ناپیدام. نمیدونم کجام. نمیدونم تلاشهام کجان و چرا پیداشون نمیکنم. مثل اشکایی که ۲۰ دقیقه بعد انگار نیستن و فقط تیرگی زیر چشم ازشون برات باقی میمونه، تلاشای منم بعد از چند دقیقه نیستن. ازشون فقط یه آدمِ داغونتر مونده.