من واقعا زیادی گم و ناپیدام. نمیدونم کجام. نمیدونم تلاشهام کجان و چرا پیداشون نمیکنم. مثل اشکایی که ۲۰ دقیقه بعد انگار نیستن و فقط تیرگی زیر چشم ازشون برات باقی میمونه، تلاشای منم بعد از چند دقیقه نیستن. ازشون فقط یه آدمِ داغونتر مونده.
و ناگهان نوبت تو میشود
و خداوند با دستانی پر از بیلاخ، ساعت ۴ صبح با تپش قلب و حالت تهوع از خواب بیدارت میکند.