بچهها درسته که سخته
ولی زنده باد شلوغ بودن. زنده باد زبان خوندن کنار دانشگاه. زنده باد استادی که جلسه اول سه تا پروژه میده. زنده باد شهرام حقیقت دوست.
رواننشناس.
از بیرونِ پنجره صدای هایده میاد. دوتا دختر توی حیاط خلوت نشستن رو به روی هم "تو ای ساغر هستی" رو گوش
اینو اشتباهی فرستادم تو گروه کلاس
الان وقتشه شاعر بگه "تو ای ساغر هستییییی
به کامم ننشستییییییی"
رواننشناس.
دلم میخواد دست بندازم توی سینهام و این ماهی قرمزِ چموش اضطرابو بندازم جلوی گربهها.
یک معجزه ای در جهان هست که من روزها بود باهاش بیگانه شده بودم
اونم "دلیل داشتن برای اضطراب"ه.
الان دیگه تا اون حس وحشتناک که انگار چیزی توی دلت تکون میخوره میاد سراغم، به مکالمهی کلاس زبان فکر میکنم. به پروژههای حبیبزاده. به دوتا ارائهی فاضلی و ترجمهی مقالهها.
خیلی وقت بود چنین دلیل واضح و روشن و قابل توضیحی نداشتم. اگه هم مشکل بزرگتری مثل روزای مریضی مامان بود، نمیتونستم با اضطرابش مواجه شم. به خدا که این مدل سر شلوغی نعمته. نعمت بزرگ.