راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
در میان تردیدهای دل ، اگر نشانهای باشد، به دل مینشیند، باورش میکنم.
مثل ماجرای بستنی آبشده ، یا متن امام که هنوز منتشرش نکردهام...
به انتهای روایت تشییع فکر میکردم، که با شعر "ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود" تمامش کنم. خوب میشد یا بد نمیدانستم،دیگر نمیکشیدم.
ناجور و کلافه وسیله چپاندم بیخ تا بیخ ماشین برای سفر به وطن.
ماشین که روشن شد، رادیو برایم ای ساربان را خواند...