رَیان|ʳᵃʸᵃⁿ
انقد به بغییه اهمیت دادم خودمو یادم رفت ؛ برین گمشین لیاقت منو ندارین ؛ نه من نه محبتام !
دیگه تاهرکی بهم پیام نده بهش پیام نمیدم . تاهروقت کسی یادم نکنه یادش نمیکنم ؛ تو میتونی بگی غرور ، من
میگم شعور * !
رَیان|ʳᵃʸᵃⁿ
با آن همه دل داده، دل بسته ما شد.
ای من به فدای دل دیوانه پسندش:))))
آری او راست میگفت شاید من آدم مورد علاقهی هیچ کسی نیستم و کسی به من فکر نمیکند…!
رَیان|ʳᵃʸᵃⁿ
شرط بستم با دلم یک بار از او بگذرم ،
سوی من چرخید و لبخندش توانم را گرفت .
-فهمیدم رفتنت از روزی شروع شد که،
دیگر برای تعریف کردن اتفاقهای کوچکت عجله نداشتی..
یادم هست یک وقتهایی عکس فنجان چایت را میفرستادی، از شلوغی روزت میگفتی، از چیزهای بیاهمیتی که شاید برای هیچکس مهم نبود. بعد یک روز دیدم از تمام آن جزئیات خبری نیست. نه دعوایی شده، نه خداحافظی بزرگی. فقط من ماندم با صفحهای که هر چند دقیقه یکبار بازش میکردم و تویی که دیگر چیزی برای گفتن نداشتی. دردش این نبود که رفته بودی؛ دردش این بود که من لحظه به لحظه رفتنت را تماشا کردم و هر بار اسمش را گذاشتم «امروز سرت شلوغ است»..