رَیان|ʳᵃʸᵃⁿ
شرط بستم با دلم یک بار از او بگذرم ،
سوی من چرخید و لبخندش توانم را گرفت .
-فهمیدم رفتنت از روزی شروع شد که،
دیگر برای تعریف کردن اتفاقهای کوچکت عجله نداشتی..
یادم هست یک وقتهایی عکس فنجان چایت را میفرستادی، از شلوغی روزت میگفتی، از چیزهای بیاهمیتی که شاید برای هیچکس مهم نبود. بعد یک روز دیدم از تمام آن جزئیات خبری نیست. نه دعوایی شده، نه خداحافظی بزرگی. فقط من ماندم با صفحهای که هر چند دقیقه یکبار بازش میکردم و تویی که دیگر چیزی برای گفتن نداشتی. دردش این نبود که رفته بودی؛ دردش این بود که من لحظه به لحظه رفتنت را تماشا کردم و هر بار اسمش را گذاشتم «امروز سرت شلوغ است»..
یه جوری تایپمه
انگار خدا
موقع آفرینش
به دل من نگاه کرد
و گفت میخوام بدمش به این