eitaa logo
ࢪایحہ‌شهَدا C᭄‌
573 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
940 ویدیو
101 فایل
_بـہ‌نـٰام‌جـٰان‌‌پاڪ‌‌تـو☁️. .
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻 []🍀 رْاٰیِحِْــ♥ــهـ ʝơıŋ➘ |❥ @rayehe_f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
᎒🔉🖊↓••• کشڪی‌آرزۅۍخواستگارپاسدار‌وبعدهم‌همسر‌شهٻد نکنید❕ ✿||🌿[به‌دوش‌کشیدن‌رسالت‌بعدش کار‌هرکسی‌نٻست]
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۴۰ ورودم به خونه و دیدن بابا که رو ی مبل کنار شومینه نشسته بود و روزنامه م ی خوند با سرعت به سمتش رفتم و بعد سالم کردن روبه روش نشستم و با لبخند پیروزمندانه ای بهش خیره شدم که ریز نگاهم کرد و پرس ید : ناراحت به نظر میای، چیز ی شده؟ _ناراحت به نظر نمیام واقعا ناراحتم. _خب! علتش چیه؟ _علتش تو زرد در اومدن نیرو ی کار ی و باهوش یه که شما استخدام کرد ین. بابا نگاهش متعجب شد و پرس ید :منظورت چی ه؟ _منظورم اینه که کارمند ی که شما استخدام کرد ی و به خاطرش هم منو تهد ید کرد ی که حق ندارم اخراجش کنم امروز ۱۰۰ تومن پول گمشده ی شرکت توی حساب اون پیدا شد. _حساب کی؟ آرام؟ _بله آرام! _محاله! _فعلا که محال ممکن شده! _آراد تو م ی فهمی چی می گ ی؟ _آره پدر من می فهمم! آرام خانمی که شما این همه ازش تعریف کردی، در کمال ناباوری ۱۰۰ میلیون پول رو به حساب خودش ریخته و برای رد گم کنی شماره حسابش رو از رو ی س یستم پاک کرده. _تو خودت با چشمای خودت دید ی که تهمت می زنی؟ _اگه خودم نمی دیدم که باور نمی کردم. _ولی من مطمئنم او این کار رو نکرده. _آخه شما از کجا این همه مطمئنی؟ بابا مکث کرد و بعد کمی فکر کردن گفت: حتی اگه با چشمای خودت هم دیده باش ی باز هم باور نکن، درسته او پول لازمه ولی کسی نیست که دست به همچین کاری بزنه. _پول لازمه؟ چرا؟ _آره پول الزمه !........ از حاج صادق شنیدم که برادر آرام پارسال تصادف کرده و پاهاش آس یب دیده حتی دو باری هم زیر تی غ جراحی رفته و کمی بهتر شده ولی همه چ ی به جراحی سوم بستگ ی داره که کامل خوب بشه و بتونه راه بره، پدر آرام برای مخارج دو تا عمل قبلی همه ی پس اندازش رو داده و حاال برای هزی نه ی باالی این جراحی پولش کمه و خونه اش رو برای فروش گذاشته، آرام هم فقط به خاطر هزینه ی عمل برادرش سر کار اومده. _خب همین کافیه که بخواد همچین کاری رو بکنه. _اینو گفتم که بدونی من بیشتر از تو، او و خانواده اش رو می شناسم و مطمئنم همچی ن کاری نمی کنه تو هم دق ی ق شو ببین مشکل از کجای کاره. خواستم چیزی بگم که دستش رو به نشانه سکوت باال برد و من ساکت موندم که از جاش برخاست و ازم دور شد و من هم سرجام روی مبل دراز کشیدم و با گذاشتن ساق دستم رو ی چشمام، چشمام رو بستم. به آرام شاد و سرحال نمیومد همچین مشکلی داشته باشه! دیگه نمی دونستم چ ی درسته و چی رو باید باور کنم. شد یدا دلم م ی خواست حرفا ی بابا درست باشه ولی بازهم آنچه با چشمای خودم دیده بودم آزارم می داد و نمی ذاشت خواب به چشمم بیاد. فرداش که کال بی حوصله بودم و به شرکت نرفتم ولی به نازی زنگ زدم و خواستم اگه قراری برا ی اون روز هست رو کنسل کنه و اگر خبری از پرهام شد بهم خبر بده ...