رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 گفتم : چیز دیگه ای نمی خوای؟ می خوای چای بیارم؟ - نه از این کوتاه جواب داد
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
امین با شیطنت گفت : پاتو میگم بذار بمونه پام یخ زده🙃
- مگه من گرم کن توام؟!
خندید 😆😂
به پهلو چرخید و کمی بالشت زیر سرش را عقب کشید؛ طوری که مرا ببیند : رها ؟
- هم؟
- درسته من و تو به اجبار خانواده هامون تن به این ازدواج دادیم درسته من یکی دیگه رو دوست دارم و توهم از من متنفری...
کاش میشد حرفی را که در دلم زده بودم با صراحت به زبان بیاورم بگویم هردوی ما غلط کردیم؛ 😔🥺
تو غلط کردی یکی دیگر را دوست داری من هم غلط بکنم از تو بیزار باشم!
ناخواسته به جان پوست لبم افتادم که امین همچنان ادامه می داد: ولی ما ... زن و شوهریم، رها
زن و شوهر نباید... نباید چه جوری بگم نباید از هم دور باشن میفهمی که منظورم چیه؟
سری تکان دادم!
وگرنه عقدمون باطل میشه... نمی خوام مرتکب گناه بشیم
، اونوقت اگر حتی کنارهم زندگی کنیم گناه کردیم.
سرم را پایین انداختم و گفتم
: چقدر طول میکشه تا عقدمون باطل
بشه؟
لحنش انگار چاشنی خنده داشت دقیق نمیدونم فکر میکنم سه ماه! 🙃
حالا دلم هم مالامال از شور و شعف این حرفش بود اما سری تکان
دادم و گفتم
خوبه هنوز وقت داریم از آخرین باری که
حرفم را خوردم! 😕
امین لحاف را از روی خودش کنار زد و به این طرف کرسی آمد؛
یعنی کنار من..
دلم میلرزید دستهایم هم همینطور آب دهانم را قورت دادم و کمی در خودم جمع شدم!
با خودم گفتم خاک تو سرت رها فقط زبونشو داری،
نگاهش را از روی موهای مواج روی شانهام بالا آورد و به چشمانم
داد :
رها من یه مردم نیاز دارم !!
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 امین با شیطنت گفت : پاتو میگم بذار بمونه پام یخ زده🙃 - مگه من گرم کن توام
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
سرم را بالا بردم و نگاه چشمان وحشیام را به چشمانش دوختم. همین که یه مردی میتونی با فکر قمر....
- بسه رها !🤨
ابرو در هم کشید چشمهایش را با حرص بست و دستی به پیشانی بلندش کشید. نفسی کشید و دستش را برای نوازش موهایم بالا آورد!🥰
ادامه داد : گفتم که من و تو زن و شوهریم فردا پس فردا باید برای خانواده هامون نوه بیاریم نه؟😉
حرفهایش دلگرم کننده نبود او حتی نگفت گور بابای قمرناز قمرناز کیه؟!
نگاهش ملتهب شده بود شاید نگاه من هم نمیدانم لبم را با زبانتر کردم!
قبل از اینکه چیزی بگویم سرش را جلو آورد قلبم ریتم درست زدن را فراموش کرده بود.! جلوتر آمد و...
خون به رگهایم هجوم آورد خودم را به هرچی نفهمیدن بود زدم و چشمانم را بستم چشمانم را بستم و فهمیدم چقدر خوب است، نزدیک شدن به کسی که بی قرارش شده ای!
چقدر این تپش قلب و نفس های سریع و نامنظم را دوست داشتم😌❤️🔥
همراهی اش کردم بی آنکه قلبم اجازه نخواستن بدهد
وقتی چشمهایم را باز کردم امین کنارم نبود، اگر راستش را بگویم دوست داشتم کنارم میماند اما..
فضای خانه بین تاریکی و روشنایی گیر افتاده بود. از خوابیدن در این ساعت بعد از ظهر بیزار بودم!
به کسالت بعد از آن نمی ارزید.کش و قوسی به بدنم دادم و پیراهنم را پوشیدم
برف همچنان میبارید؛ از صبح تا به الان دانه هایش ریزتر شده بود اما انگار خیال بند آمدن نداشت.
از سرما میلرزیدم با خودم گفتم در این سرمای خشک، امین چطور توانسته حمام برود، آن هم حمامی که امروز تنورش روشن نبوده! 😳😣
نگران شدم نکند مریض شود،!
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 سرم را بالا بردم و نگاه چشمان وحشیام را به چشمانش دوختم. همین که یه مردی می
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
کفشهایم پر از برف شده بود و با احتیاط هرچه تمام به طرف خانه پدرشوهرم رفتم
نزدیک
غروب بود، سگی زوزه می کشید یاد مادرم افتادم اگر اینجا بود حتماً سریع میدوید و لنگه کفشی را سرو ته میکرد.!
هنوز به اتاقهای آن طرف حیاط نرسیده بودم که کوبه ای در به صدا آمد، نه یکبار نه دوبار
سه بار و چهاربار پشت سر هم،
به طرف در برگشتم اما اینجا رسم بود تازه عروسها در را به روی کسی باز نمیکردند!!
سرعتم را زیادتر کردم تا خبر در زدن را به اهل خانه بدهم.
_ رها بیا برو تو
به کبری خانم نگاه کردم که با عجله از در اتاقشان بیرون میآمد،
_ داشتم می اومدم.
بدون
آنکه نگاهم کند مرا پشت سر گذاشت و به طرف در رفت، داخل رفتم.
عمه آمنه مانند همیشه مشغول گفتن ذکر قبل از نماز مغرب بود.📿
ماموستا و پسرانش هم احتمالاً مسجد بودند و خبری از افسر هم نبود طولی نکشید که کبری خانم برگشت.
كبكش خروس میخواند و با لبخندی که بر لب داشت مشغول آماده کرده بساط شام شد. 🥘🍱
عمه گفت : کبری جان کی بود؟
کبری خانم با سیخ آهنی که در دست داشت دیزی آب گوشت را از تنور بیرون کشید و گفت
: زن کاک مردان بود (در کوردی به برادر کاکه می گویند اما لازم نیست حتماً کسی برادرت باشد تا به او بگویی کاک)
- خب؟! چی میگفت؟
- گفت اجازه بدیم بیان خواستگاری افسر برای شاهدشون!
عمه آمنه با لبخند از جایش بلند شد و در حالی که به طرف در کوچک اتاقی که همیشه در آن نماز میخواند میرفت،
گفت: خيره ان شاالله...
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 کفشهایم پر از برف شده بود و با احتیاط هرچه تمام به طرف خانه پدرشوهرم رفتم
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
عمه آمنه که رفت گفتم کاری هست من انجام بدم؟
کبری خانم بدون اینکه نگاهم کند گفت : تو دست از سر دخترام بردار نمی خواد کاری کنی🤨
- دختراتون؟! ولی مادرجان آبجی افروز خودش...
سرش را بالا آورد و حرفم را برید اگه افروز بزنه تو گوشت تو نمیتونی حتی بهش بگی حق نداره بیاد اینجا،!
- من اینو نگفتم
گفتی : افروز دروغ نمیگه.
_ چرا همیشه فکر میکنید اونی که دروغ میگه عروستونه؟🤔
- پررو شدی!
دیزی دستش را گوشه ای گذاشت و ادامه
داد :
خودمون پرروت کردیم😠
- مادرجان چرا باهام دشمنی می مگه تا حالا بدی از من دیدین؟
_ ما با تو دشمنی نداریم دختر جون فقط داغ اینکه خانوادگی سر پسر بیچاره ام کلاه گذاشتین برام سرد
نمیشه!
_ این پدرجانم بود که همچین چیزی رو خواست نه من و خانواده ام بعدشم امین خودش خیلی هم ناراضی نیست ؟!ندیدین؟!
پوزخندی زد
: مطمئنی؟! تو اصلاً از گذشته امین خبر داری؟!😏
- من کاری به گذشته امین ندارم بعدش هم امین الان شوهرمه
، چطوری ازش مطمئن نیستم!
- از قمرناز چی؟ چیزی برات نگفته؟
حالا اسم قمرناز برایم ترسناک بود، انگار با شنیدن اسمش
نفسم میگرفت☹️😮💨
گفته که چقدر دوسش داش...
پلک هایم لرزید از جایم بلند شدم و میان حرفش گفتم : شما اگه خیلی دلسوز امین بودین از همون روز اول اونو مجبور به خواستگاری کس دیگه ای نمیکردین کبری خانم!
یه مادر اگه پسرش رو خیلی دوست داشته باشه اونو دلخوش به زن و زندگیش میکنه نه اینکه روبه روی زنش از معشوقه قبلیش بگه!
- دهنت رو ببند دختره بی حیا😠
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 عمه آمنه که رفت گفتم کاری هست من انجام بدم؟ کبری خانم بدون اینکه نگاهم کند گ
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
- چی شده کبری؟!
هردو به طرف عمه آمنه برگشتیم.
کبری خانم گفت
: هیچی عمه جان تازه عروسمون همین مونده گیسامو بکشه از عروس هم شانس نیاوردیم!🤨😒
عمه آمنه شال سفید سرشانه اش را بالاتر کشید و در حالی که تسبیح کهربای دستش را دور مچ دستش می انداخت گفت: - چی میگه؟🙁
_ داره سلیطه بازی در میاره هنوز نیومده به افروز داره میگه چرا هرروز اینجایی
- اونوقت تو باید در جواب این حرفش از گذشته امین براش می گفتی؟!
چشم هایم را بستم و سعی کردم با خونسردی حرفم را برای عمه آمنه توضیح بدهم : عمه جان مشکل سؤال اون شب منه در مورد ساعت!
اما خودتون بودين من قصد بی احترامی به کسی رو نداشتم فقط ترسیده بودم همین! 😕
- عیب نداره ،دخترم بیا بشین این چیزا تو هر خانواده ای پیش میاد،
کبری جان تو هم دخترت عروس خونه مردمه فکر کن رهام دختر خودته!
کبری خانم زیر لب گفت :
والا دخترای من اینجوری بی حیا نیستن!
عمه آمنه چشم غرهای به کبری خانم رفت و دوباره رو به من - بیا اینجا بشین.
- نه عمه جان گشنم ،نیست میخوام برم استراحت کنم.
- چطوری گشنه ت نیست؟! ببین رنگ به روت نمونده! بیا اینجا، بیا
کارت دارم، کبری تو هم برو به افسر بگو بیاد تو بچه الان یخ میزنه! ❄️☃️
راست میگفت فقط خودم میدانستم بوی آبگوشت چه هوشی را از سرم برده بود، مثله یه بچه حرف گوش کن به طرف عمه رفتم و کنارش نشستم،
کبری خانم هم با اکراه بیرون رفت.
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 - چی شده کبری؟! هردو به طرف عمه آمنه برگشتیم. کبری خانم گفت: هیچی عمه
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
عمه گفت : دخترم هرچی که در مورد
گذشته امین بهت گفتن و میدونی فراموش کن!
امین پسر چشم و دل پاکیه ولی چه میشه کرد قسمتش اینجوری بود😔
- من به چیزی اهمیت نمیدم میگفتم این تنها چیزی بود که از هر چیزی برایم بیشتر اهمیت داشت.
لبخند پر مهری زد و گفت:
نه عزیزم برات مهم باشه تو دختر شیرینی هستی😊 مطمئنم میتونی دل شوهرت رو به دست بیاری فقط یكم باهاش صبوری کن باشه؟
سری تکان دادم و به آرامی
گفتم : باشه
بعد از شام ماموستا دستهایش را رو به آسمان گرفت و بعد از شکرگزاری🤲 دستی به ریش کوتاهش کشید،
و گفت: راستی غروب مردان میگفت زنش رو فرستاده اجازه بگیرن بیان
اینجا
کبری خانم گفت :
آره تو چی گفتی؟
- گفتم بیان خوش اومدن نگاهی به افسر که سرش را به زیر انداخته بود کرد و ادامه داد: کی از شاهد بهتر؟
همه حرفش را تأیید کردند!!
در آشپزخانه افسر آب جوش را روی ظرفهای کثیف ریخته بود و در حالی که آستین لباسش را بالا میداد صدایش کردم، که به طرفم برگشت.
_ چیه؟
فانوس را کمی بالاتر گرفتم و گفتم تو برو خودتو آماده کن من اینا رو میشورم!
رنگ نگاهش عوض شد.
- نه نه لازم نیست خودم میشورم☺️
برو لباساتو عوض کن و دستی به سر و روت بکش، آخه میگن تازه عروسا نباید...
میان حرفش با خنده گفتم : توام قراره عروس بشی. پس برو😉
لبخندی زد و گفت
: باشه دستت درد نکنه.
سری تکان دادم فانوس را روی در یکی از دیگهای بزرگ مسی گذاشتم و مشغول شستن ظرفها شدم..
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 عمه گفت : دخترم هرچی که در مورد گذشته امین بهت گفتن و میدونی فراموش کن! ام
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
_ رها، رها !؟
به طرف افسر چرخیدم هنوز بیرون نرفته بود و نگاهم میکرد!
- بله؟ عزیزم
- ولی من تورو دوست داشتم؛ از همون اول🥰
لبخندی زدم و چشمهایم را روی هم گذاشتم!
خانواده کاک مردان خانواده خون گرمی بودند؛ مهربان و برعکس خانواده ماموستا اهل شوخی و بگو
بخند!
در میان حرفها نگاه من گاهی به امین سرک میکشید، آنچنان باید و شاید خوشحال نبود،!
دلم بی تاب شده بود از آن بی تابیهایی که میگفتم ای کاش دلیل این ناراحتی اش را بدانم،
ای کاش زودتر بروند!! 😒
بحث خواستگاری گرم شده بود و من اما حواسم پرت پرتی حواس امین بود؛
یعنی این گرفتگی حالش برای چه میتوانست باشد؟!
دستم را روی دست دیگرم گذاشتم و نفسی کشیدم
نگاهش به نگاهم افتاد. قبل از اینکه دستپاچه شوم،🙄
او سرش را به طرف کاک مردان که در حال حرف زدن بود چرخاند.!
از خودم بدم آمد😤
از اینکه اینهمه تشنه سیاهی چشمانش شده بودم! از اینکه...
از اینکه نمیتوانستم چشمهایم را وادار به ندیدن بکنم گفتگوها به پایان رسید و به هنگام رفتن خانواده کاک مردان،
قرار بر این شد که چند روز دیگر جواب نهایی را به آنها بدهند!
همه خانواده به جز من و افسر برای بدرقه شان به بیرون رفتند.
طولی نکشید که برگشتند و امین رو به من گفت :
بریم؟
چارو که ام را برداشتم
- امین جان؟
- بله عمه آمنه ؟
پسرم فردا بیا یه کم کارت دارم
باشه عمه جان خیره؟
- خيره!
امین نگاهی به من کرد و گفت: بيا بريم.
صدای شکسته شدن برفهای سفت شده زیر کفشهایمان تنها صدایی بود که سکوت بینمان را میشکست!
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 _ رها، رها !؟ به طرف افسر چرخیدم هنوز بیرون نرفته بود و نگاهم میکرد! - بل
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
لبم را با زبان تر کردم و گفتم : امروز حموم رفتی سردت نشد؟ انقدر سرد بود گفتم مریض میشی!
بدون آنکه نگاهم کند در اتاق را باز کرد و گفت : نه نه خوب بود بریم تو
داخل رفتم، چیزی شده؟
در را پشت سرش میبست
، نه چطور؟
_ هیچی گرفته بودی گفتم شاید اتفاقی افتاده باشه.
لبخندی زد چندباری سرش را تکان داد و گفت
: نه، فقط خیلی خسته ام.
حالا دیگر مطمئن شدم دارد وانمود به خسته بودن میکند آخر چطور ممکن است وقتی عصر را یکی دوساعت خوابیده بودیم حالا اینگونه
خسته
و بیطاقت بماند!😒
چاروکه را از روی دوشم برداشتم سربندم را هم باز کردم و بی هیچ حرفی مشغول پهن کردن رختخوابمان شدم!
گوش به زنگ بودم بگوید تشک هردویمان را یک طرف کرسی پهن کن،
اما ... نگفت 😔🥺
پشت به امین لباسهایم را عوض ،کردم بدون آنکه بگویم رویت را برگردان با خودم گفتم بگذار اصلا نگاه کند وقتی لباسهایم را عوض کردم به رختخوابم رفتم.
- میگم؟
- بله ؟
کی منو میبری خونه بابام؟
- فعلاً که یخبندانه تو راه هردومون مریض میشیم.
تا بهار همین وضعه
- میریم
گفتم که بعد یخبندان☃️❄️
- منم گفتم بعد یخبندان میشه بهار.!
آخرین دکمه پیراهنش را باز کرد،
نگاهم کرد و گفت :
اصرار کردن رو دوست داری نه؟ گفتم که میریم یه کم هوا بهتر بشه
میریم.!!
رفت زیر لحاف و کمی چرخید و یهو گفت : آها راستی یادم نیست ازت پرسیده ،باشم تو کسی رو دوست داشتی قبلاً ! ؟
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 لبم را با زبان تر کردم و گفتم : امروز حموم رفتی سردت نشد؟ انقدر سرد بود گفتم
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
از این سوالش جا خوردم من کسی را دوست داشتم؟ یادم نمیاد کسی مانند خودش دلم را لرزانده باشد.😏
- نه.
- نداشتی؟
_نه معنی دیگه ای هم داره؟
- یعنی چی؟
. یعنی نداشتم.
از این رفتارت خوشم نمیاد🤨
به طرفش برگشتم، کدوم رفتار؟
اینکه انقدر رُک حرف میزنی زن نباید صداش بالاتر از صدای مردش باشه حالا چه برسه بهش طعنه و کنایه هم بزنه!
_چطوری حرف زدم؟ گفتم نه بازم پرسیدی نداشتی؟ گفتم اگر نه معنی دیگه ای هم داره من بدونم حالا ایراد این رفتار از کجاست؟!🤔
- تا حالا تو ایل و طایفمون دختر اینجوری نداشتیم!
- تو ایل و طایفتون دختر چطوری
داشتین؟!
- اونشب چرا جواب افروز رو ندادی؟!
دلم گرفت نمیدانم اما امین نباید این را
میدید!
، افروز چیزی رو گفت که مقصود حرف من نبود تو بودی چی جوابش رو می دادی؟!
_ آبجی ! افروز
- همون!
امین ساکت ماند و لحاف را روی خودش کشید به طرف کرسی رفتم متکای خودم را برداشتم و گفتم : میخوام امشب تنهایی زیر کرسی
بخوابم😌
سرش را بلند کرد.
چکار به کار تو دارم من این طرفم تو هم اون طرف بخواب!
- خوشم نمیاد پای کس دیگه ای زیر کرسی باشه.
بیجا میگفتم؛ اتفاقاً امشب شبی بود که دلم میخواست سرما را در گرمای آغوش او بسوزانم🔥🔥
- نترس نمیذارم پام به پات بخوره
- پاشو برو اون طرف!
شاید او نه اما خودم خوب میدانستم دلیل این دلخوریها و بهانه گیری هایم را
اصلاً
من
این عاشق شدن را دوست نداشتم، اینکه پشت در کسی بمانی که خودش جای دیگری مانده باشد!
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 از این سوالش جا خوردم من کسی را دوست داشتم؟ یادم نمیاد کسی مانند خودش دلم را
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
امین گفت : رها وقتی دارم باهات خوب رفتار میکنم پرروتر میشی متکا را زیر بغلم گرفتم و به طرف بخاری پایین اتاق رفتم
- وايستا
، وايستا من ميرم.!
كلافه بالشش را برداشت و به طرف بخاری آمد،
سرم را بالا گرفتم و مانند فاتحان میدان دوباره به طرف کرسی برگشتم.😏
میخواهم رو راست باشم امشب شبی بود که دلم او را میخواست کم نه زیاد اما چه میشود کرد شاید قسمتم سوختن و ساختن باشد😣
راستش را بخواهی از سوختن و ساختن نمیترسم از روزی میترسم که این لرزیدن دل امانم را ببرد،
با دلی ناراضی و فکری مشوش سرم را روی بالشت گذاشتم پژواک صدایش در سرم بود؛ «چشمای قشنگی داری برق
میزنه.»
این را چرا گفته بود؟! قحطی جمله !بود؟ یا به قصد نشانه گرفتن دلم لبش به سخن باز شد؟! اصلاً چکار به چشمهای من داشت؟😤😠
نکند دوستم دارد؟ !نه شاید شاید شاید و زهر مار! بس کن، بخواب!
اما نخوابیدم نگاهش کردم کنار بخاری در خودش جمع شده بود.!
یاد حرفهای فهیمه افتادم، رها راهی رو که من رفتم تو نرو تهش ضجه های شبونه اس به خدا!»
با خودم گفتم مگر دست خود آدم است؟!
آهی کشیدم تازه بدبختی واقعی ام شروع شده بود سرو سامان نگرفته احوالم نابسامان شده بود.!
دلم برای ،فهیمه ،عمران امین و....
خودم میسوخت،😫🥺
شاید حالا بهتر میتوانستم سختی اش را بفهمم سختی نرسیدن به کسی که دوستش
داری!
به آرامی از جایم بلند شدم لحافی را برداشتم و به طرف امین رفتم.
نور آتش بخاری از درز در حلبی آن صورتش را روشن کرد بود 🪵🔥
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 امین گفت : رها وقتی دارم باهات خوب رفتار میکنم پرروتر میشی متکا را زیر بغلم
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
چقدر آدمها را وقتی خوابیدن بیشتر میتوان دوستشان داشت!
لبخند تلخی روی لبانم نشست و لحاف را روی اش کشیدم.
اولین باری بود که من این کار را برای کسی میکردم چند لحظه همان جا ماندم و با دلی که از تماشایش کنده نمیشد به رختخوابم برگشتم.
نزدیکی های صبح بود که خوابم برد.😴
در هر خانه چهار پنج نفر پارو به دست در حال برف روبی پشت بام خانه شان بودند تا مبادا نم برف☃️❄️
به سقف گلی خانه نفوذ کند و زمستان را ویلان و سیلان بمانند.!
_ دخترم بیا تو سرما میخوری
صدای نه چندان بلند عمه آمنه بود به طرفش برگشتم،
در حالی که چشمهایم را به خاطر درخشش برفها نیمه باز گذاشته بودم با لبخند
جوابش را دادم
: ميام عمه جان، الان میام😊
_پاهات یخ میزنه دختر!
آخرین دانه های گندم را برای گنجشکها ریختم و گفتم : اومدم!
لبخندی زد و داخل رفت خیلی دوستش داشتم مهربان بود و بی شیله پیله،
گاهی با خودم فکر میکردم خدایا حکمتت را شکر اما به همچین بنده ای چرا نباید فرزندی میدادی!؟😔
عمه آمنه دوبار ازدواج کرده بود و در هر دو ازدواجش خدا نخواسته بود او صاحب فرزندی شود،.
نزدیک به شصت سال سنش میشد و
با خانواده برادرش زندگی میکرد!
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡 چقدر آدمها را وقتی خوابیدن بیشتر میتوان دوستشان داشت! لبخند تلخی روی لبان
#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
شب که شد قبل از خواب دوباره به امین گفتم منو خانه ی پدرم ببره!
_ هوا برفی رها، صبر کن تا چند روز که برف و بوران قطع شود!
عصبی گفتم : کو تا هوا بهتر بشه😤
امین لطفا، میشه🙏🥺
کمی فکر کرد و گفت :
منم دوست دارم بری یه کم حال و هوات عوض بشه.
تو دلم گفتم، کاش بدانی من با تو حال و هوای ام عوض میشود اما تو نمیخواهی جوابش را ندادم،
لحاف را روی سرم کشیدم و وانمود کردم میخواهم بخوابم اما خوابم کجا بود؟
وقتی که احساس کردم دارم نفس کم می آورم سرم را از زیر لحاف بیرون آوردم.
- سردت شده؟...
امین رو به قبله به سجده رفته بود و داشت نماز میخواند؛ احتمالاً نماز شب آنقدر نگاهش کردم و آرام شدم که چشمهایم سنگین شد و خوابم برد.
با صدای بسته شدن در سر جایم نشستم در حیاط صدای همهمه می آمد.!
چیزی رو هم بردن؟
صدای ماموستا بود.😳
کبری خانم جوابش را داد: ظاهراً که چیزی کم نشده🙁
سریع بلند شدم لباسهایم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
همه اعضای خانواده مقابل در آشپزخانه مشغول بردن یک سری وسایل به داخل بودند با تعجب به سمتشان رفتم.
_چی شده؟ اینا رو کی آورده
بیرون؟!
افسر در حالی که کله قندی را زیر بغلش گرفته بود گفت:
دیشب دزد اومده برامون
- دزد؟! - آره.
- چی بردن؟
امین گفت : ظاهراً هیچی!
نعیم گونی برنج را بلند کرد و گفت : بيشرف فقط خواسته بگه میتونم بیام تو
خونتون!
ماموستا غرید
: بس کن پسر این حرف تو تهمته! 🤨
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛