شما نمیتونید تصورکنید که من چقد از این آدمی که هربار تو آینه میبینمش متنفرم. از همهچیش متنفرم. از فکرای تو سرش از احساساتش از ظاهرش از باطنش از صداش از کاراش از همهچیِ همهچیش. نمیتونید تصورکنید که چه اندازه از این "من" متنفرم، فراری ام...
چگونه است که اینطور میهراسم از، ازدست دادنت..؛ طوری که انگار همین حالا هم تورا دارمت...
"یهو به خودت میای میبینی دیگه دلتنگِ چیزی نیستی که یه زمانی خوابو از چشمات گرفته بود.."