چگونه است که اینطور میهراسم از، ازدست دادنت..؛ طوری که انگار همین حالا هم تورا دارمت...
"یهو به خودت میای میبینی دیگه دلتنگِ چیزی نیستی که یه زمانی خوابو از چشمات گرفته بود.."
☆\
چشم که از خواب باز میکنی، یادِ او میاُفتی. سراغ تلفنت را میگیری که مبادا تماس و پیامش را بهوقتِ خواب ازدست داده باشی. و وقتی به قصدِ خواب به تختت پناه میبری، آنقدر با فکرِ او رویا میبافی و میبافی تا چشمانت سنگین شوند. هنوز یکروز از دیدارتان نگذشته که دلتنگش میشوی؛ گاهی هم به محضِ اینکه از چشمانت دور شد..
نیازهای او را قبلاز نیازهای خودت برآورده میکنی. شادیِ او را به رنجِ خودت الویت میدهی.
وقتی کسی را دوستداری میخواهی تمامِ خودت را به او ببخشی. تمامِ خودت را.
حقیقتاً این آدمایی که بدونِ داشتن بهونه بهت پیام میدن روابطِانسانی رو پیچیده نمیکنن.. :)
ریحام.
کاروان آهستهرو، آرامِجانم میرود.. 💔
هی عکس و فیلمارو نگاه میکنم، هی گوشام میشنوه، هی چشمام میبینه، هی اشک میریزم..؛ باورم نمیشه...
آقا؟ تشییع..؟ تابوت؟ شهید؟ وداع؟ آخریندیدار دیگه چیه؟ من چطوری باید همهی اینا رو باورکنم؟ نمیتونم. نمیشه. ینی دارن میرن؟ ینی دیگه نمیان؟ نمیبینیمشون؟ تا ابد...؟ پس من چرا زندهم؟ مگه قرار نبود جانِ ما فدای او بشه؟ چیشد یهو..؟ الان من چرا باید زنده باشم و مراسم تشییعشون رو ببینم.؟ منتظر بودم یکی بیاد بگه همهش دروغ بود. که دوباره بیاید، صداتونو بشنویم، لبخندتونو ببینیم.. ولی عکسِ تابوت چیمیگه؟ اینها چیه که دارم میبینم، میشنوم..؟ نمیشه برگردید ینی..؟ اصلا..؟ خب ما چطوری تو این دُنیای بی شما نفس بکشیم..؟ آقای سیدعلی؛ بعد از شما این دُنیا دیگه جای موندن نیست... لعنت بر دنیای بدونِ شما. میدونم که حواستون به ما هست. میدونم که هنوز دستِ مهربونتون رو سرِ این مردُمه.
ولی من آقا هنوز، نمیشه باورم که وقتِ رفتنه.. :)