میخواستم از مُعما ی عشق سر در بیاورم. چه اتفاقی میافتاد که یک نگاه یا یک لبخند، میتوانست قُلّابی بشود و انسانی آزاد را به دام اندازد؟. میانِ خواب و بیداری سعی میکردم بدانم چه چیزی از وجودِ او، مرا آنطور بههم ریخته بود. زیباییِ چهرهاش؟ نگاهش که لحظهای به نگاهم تلاقی کرده بود؟ سکوت و وقارش؟ چشمهایش؟ آهنگِ صدایش؟ همهی اینها؟ هیچکدامشان؟. همهی اینها بود و هیچکدامشان نبود.. امیدوار بودم که پس از چندروز فراموشش کنم، ولی نتوانستم. مثلِ صیدی بودم که هرچه بیشتر تلاش میکردم، بیشتر گرفتارِ حلقههای دام میشدم.
- رؤیاینیمهشب.
اینکه در تمامِ جمعهای دوستانه مون تا لحظهی آخر حضور داشته باشم در زندگی برام از هر واجبی واجب تره. کلاً حال نمیکنم با زود رفتن و زود خداحافظی کردن.
بله، من گریه میکنم.. چون هنوز انسانم. چون هنوز احساساتم زنده هستند. چون شبیه شما نشدهام و نخواهم شد...
حس میکردم تمامِ غصههای دنیا مثلِ تودههایی سیاه روی دلم تلنبار شدهاند. در آسمانِ نیمهشب، با کنار رفتنِ اَبرهای تیره، ماه میدرخشید و ستارهای نزدیکِ اُفق، کورسویی داشت و من در آیندهٔ تیرهام، به اندازهی آن ستارهٔ دور و غریب، بارقهای از نور و روشنایی نمیدیدم. خودم را شبیه کسی میدیدم که او را سوارِ قایقی کوچک و شکننده کرده و میانِ دریایی خروشان و بیانتها رها کرده باشند. جز امواجِ تیره و بلند چیزی نمیدیدم. آیا قایقم درهم میشکست و تختهپاره هایش به هیچ ساحلی نمیرسید یا آنکه از این خلأ و تاریکیِمحض نجات پیدا میکردم..؟ .
- رؤیاینیمهشب.