بله، من گریه میکنم.. چون هنوز انسانم. چون هنوز احساساتم زنده هستند. چون شبیه شما نشدهام و نخواهم شد...
حس میکردم تمامِ غصههای دنیا مثلِ تودههایی سیاه روی دلم تلنبار شدهاند. در آسمانِ نیمهشب، با کنار رفتنِ اَبرهای تیره، ماه میدرخشید و ستارهای نزدیکِ اُفق، کورسویی داشت و من در آیندهٔ تیرهام، به اندازهی آن ستارهٔ دور و غریب، بارقهای از نور و روشنایی نمیدیدم. خودم را شبیه کسی میدیدم که او را سوارِ قایقی کوچک و شکننده کرده و میانِ دریایی خروشان و بیانتها رها کرده باشند. جز امواجِ تیره و بلند چیزی نمیدیدم. آیا قایقم درهم میشکست و تختهپاره هایش به هیچ ساحلی نمیرسید یا آنکه از این خلأ و تاریکیِمحض نجات پیدا میکردم..؟ .
- رؤیاینیمهشب.
در حال حاضر دبیرمون یه خانومیِ بشدت ناز و گوگولی و پایهست که سر کلاسش داریم غذا میخوریم و با خیالِراحت تو گوشی میچرخیم.