در حال حاضر دبیرمون یه خانومیِ بشدت ناز و گوگولی و پایهست که سر کلاسش داریم غذا میخوریم و با خیالِراحت تو گوشی میچرخیم.
به ملاقاتِ بابا رفته و در بغلش گریه کرده و ضریحش را بوسیده و چایِ چایخانهاش را نوشیده و در هوای حرمش نفس کشیده و برگشته. حالا کُنجِ اتاق خود نشسته، امشب حسرتِ شبهای گذشته را میخورد.