مدرسهی مُزخرف، برات متأسفم.. تو مانع برانگیختهشدنِ ذوق و خوشحالیِ من از بابتِ قرار داشتن در آستانهی رسیدن پاییزِعزیزم میشی.
حالم را میپُرسی.. چیزی ندارم بگویم. منم و این کُنجِرَنجی که برای خودم ساختهام. تنهایی و این اُتاقِ تاریکی که در آن نفسهایم تنگ است. اصلاً گاهی حس میکنم در و دیوار میخواهند خفهام کنند. اخیراً؛ چایی هایم هم حتی سرد میشوند. چندیست که اصلاً حال و رَمَقی برای ادامه دادن ندارم.. کاری اگر میکنم صرفاً از سرِتکلیف است. حوصلهی سروکله زدن با آدمها را ندارم. اما باریکهٔ نوری که آرام و مُلایم به تاریکی های درونم میتابد را حس میکنم. شاید نامش اُمید است و آمده تا روشنیبخشِ زندگی ام باشد. به خاطرِ او هم که شده کمتر اشک میریزم، بیشتر قهقهه میزنم، مُحکمتر لبخند میزنم..، سعی میکنم که زندگی کنم. محضِ خاطرِ او؛ که زندگی ام را روشن کرده. کوچکاُمیدی میانِ زندگیِ تاریکِ من.
خدا در دلِ هر تَنابندهای شهری بناکرده انگار، با عمارت و میدان و شَوارِع و بَساتین.
دلِ ما هم شهریست.. «لَا أُقْسِمُ بِهَٰذَا الْبَلَدِ»؛ سوگند میخورم به این شهر. «وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَٰذَا الْبَلَدِ» و تو ساکنِ این شهری.
آری، ساکنِ این شهر اید و نگاهبان گذاشتهام برای حفاظت از شما.
و خب بعد از یهمدت شما ناخودآگاه شروع میکنید به تکرار کردنِ تیکهکلام های کسی که دوستشدارید.