خدا در دلِ هر تَنابندهای شهری بناکرده انگار، با عمارت و میدان و شَوارِع و بَساتین.
دلِ ما هم شهریست.. «لَا أُقْسِمُ بِهَٰذَا الْبَلَدِ»؛ سوگند میخورم به این شهر. «وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَٰذَا الْبَلَدِ» و تو ساکنِ این شهری.
آری، ساکنِ این شهر اید و نگاهبان گذاشتهام برای حفاظت از شما.
و خب بعد از یهمدت شما ناخودآگاه شروع میکنید به تکرار کردنِ تیکهکلام های کسی که دوستشدارید.
من ستاره شدم برای فامیل و خانوادهم. ستارهی سُهِیل. همهش نیستم. یا بیرونم، یا تو خودم.
صدایم کن!
نه به نامی که میشناسی ام؛ به نامی که میدانی!. و یکبار برایت گفتهام..، هر زمان که آرام نبودی، آرام صدایمکن.. در کُنجِ دیوارِ اُتاقت جوانه خواهمزد.
من ضِدّی دارم.
آنقدر فریبکار که آنرا
"خود" پنداشتهام.
حالا،
من از خود برای تو شکایت آوردهام.