این روزا اینشکلی ان که
دلتنگی داره خفهم میکنه، از عزیزترین رفیقام دورم و بخاطر همین فاصله های عمیق باهاشون احساس غریبی دارم، حداقل روزی یهبار گریه، از درسام بشدت عقبم، مُدام کنجِ خونهم و هیچجا نمیرم، همه چی برام کسلکنندهست و از هر جمعی اِلّا جمع دوستام فراریم.
هدایت شده از ناتانائیل.
وسط تجمع یهو تصمیم میگیرم چند شب تجمع نیام، وسط راه تصمیم میگیرم چندروز بیرون نیام، تو خونه تصمیم میگیرم از اتاق بیرون نیام و هیچ کاری نمیکنم جز دوری از آدمها.