دیدهی انتظار را دام امید کردهایم ؛
ای قَدَمت به چشم ما ! خانه سفید کردهایم . :)
#بیدلدهلوی
رِفامِ من !
میدونی من ساکنِ همیشگیِ سرزمینِ ایکاش ها هستم ؛
همانجا که نه خاکی برای کاشتن دارد و نه آفتابی برای روییدن .
من در این دشتِ بایر ، میانِ ثانیههایی که بیهوده جان میدهند دفن شدهام .
میگویی خستهای که دیگر توانِ این همه فاصله را نداری ؟
عزیزِ جانِ من ، اگر تو خستهای ، من در آوارِ این خستگی ، زیرِ سقفِ ریختهی آرزوهایم ، سالهاست که جان دادهام .
من از خودم ، از این منِ بیتو ، از این نبضِ ناآرام که فقط نامِ تو را هجی میکند ، خستهتر از آنم که تو تصور میکنی .
روزگاری بود که حتی تنهایی هم مرا نمیشناخت ؛
کسی سراغی از این دلِ بیآرزو نمیگرفت .
اما غمِ تو ..
آه از آن غمِ تو که درست مثلِ طلوعِ ناگزیرِ صبح ، هر شب از راه میرسد ، کنارم مینشیند و تا سحر ، سرش را بر شانههای خستهام میگذارد تا با یادِ تو ، ویرانم کند .. :)
#ع_د
رِفام .
رِفامِ من ! میدونی من ساکنِ همیشگیِ سرزمینِ ایکاش ها هستم ؛ همانجا که نه خاکی برای کاشتن دارد و ن
اینجا میانِ ما ، جهان بینهایت ناعادلانه است ؛
تو در امنیتِ خانهی قلبت ماندی و من ،
همیشهی خدا جاده بودم ؛
رهگذری که هرگز به مقصد نرسید .
آخر چطور ممکن است که تو انقدر راحت از عشق میگذری و من باید از جانم بگذرم ؟
نگو که ساده میگذرد ..
تو را به همان خدایی که ما را از هم دور کرد ، نگو !
تو ساده میگذری ..!
اما من با هر قدمی که از تو دور میشوم ، بخشی از روحم را جا میگذارم .
دیدی ؟ من از تو گذشتم ؛ عاقبت هم از تو گذشتم ..
اما نمیدونی ..
هیچکس نفهمید که وقتی بندِ دل به تو بستم و رهایش کردم ، همانجا ، در میانهی این سکوتِ مرگبار ، کمرِ امیدم برای همیشه شکست . :)
#ع_د
در قضاوت همه حق را ب تو دادند ولی ؛
نکته اینجاست ک من راز نگهدارترم .. :)
#احسانانصاری