eitaa logo
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
31.2هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
376 فایل
راهِ شَهادَت بَسـته نیست، هَنـوز هَم می شود شهید شد اَمـّا هَنوز شَرطِ شَهیـد شُـدَن شَهـیدانه زیستن است تبادل و تبلیغات: @tablijhat13 عنایات و.: @emamrezaii_8 روضه نیابتی: @Mahdi1326 کانال فروشگاهمون: https://eitaa.com/joinchat/172425437Ca032079577
مشاهده در ایتا
دانلود
۱🍀 پارت۹ ورزش باستانی با رنگی پریده و با صدائی لرزان گفت : حاج حسن کمکم کن . بچه ام مریضه ، دکترا جوایش کردند . داره از دستم میره . نفس شما حقه ، تو رو خدا دعا کنید . تو رو خدا ... بعد شروع به گریه کرد . ابراهیم بلند شد و گفت : لباساتون رو عوض کنید و بیائید توی گود . خودش هم آمد وسط گود . آن شب ابراهیم در یک دور ورزش ، دعای توسل را با یچه ها زمزمه کرد . بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد . آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشست بود و گریه می کرد . دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت : بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید . با تعجب پرسیدم : کجا؟! گفت : بنده خدائی که با بچه مریض آمده بود ، همان آقا دعوت کرده . بعد ادامه داد : الحمدلله مشکل بچه اش برطرف شده . دکتر هم گفته بچه ات خوب شده . برای همین ناهار دعوت کرده . برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم . مثل کسی که چیزی نشنیده ، آماده رفتن میشد . اما من شک نداشتم ، دعای توسلی که ابراهیم با آن شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرده .
🍀 پارت۹ ورزش باستانی با رنگی پریده و با صدائی لرزان گفت : حاج حسن کمکم کن . بچه ام مریضه ، دکترا جوایش کردند . داره از دستم میره . نفس شما حقه ، تو رو خدا دعا کنید . تو رو خدا ... بعد شروع به گریه کرد . ابراهیم بلند شد و گفت : لباساتون رو عوض کنید و بیائید توی گود . خودش هم آمد وسط گود . آن شب ابراهیم در یک دور ورزش ، دعای توسل را با یچه ها زمزمه کرد . بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد . آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشست بود و گریه می کرد . دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت : بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید . با تعجب پرسیدم : کجا؟! گفت : بنده خدائی که با بچه مریض آمده بود ، همان آقا دعوت کرده . بعد ادامه داد : الحمدلله مشکل بچه اش برطرف شده . دکتر هم گفته بچه ات خوب شده . برای همین ناهار دعوت کرده . برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم . مثل کسی که چیزی نشنیده ، آماده رفتن میشد . اما من شک نداشتم ، دعای توسلی که ابراهیم با آن شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرده .
🍀 پارت۱۰📚 ورزش باستانی بارها ميديدم ابراهيم، با بچههائي که نه ظاهر مذهبي داشــتند و نه به دنبال مسائل ديني بودند رفيق ميشــد. آنها را جذب ورزش ميکرد و به مرور به مسجد و هيئت ميكشاند. يکي از آنها خيلي از بقيه بدتر بود. هميشــه از خوردن مشروب و کارهاي خلافش ميگفت! اص ًال چيزي از دين نميدانســت. نه نماز و نه روزه، به هيچ چيــز هم اهميت نميداد. حتي ميگفت: تا حاال هيچ جلســه مذهبي يا هيئت نرفته ام. به ابراهيم گفتم: آقا ابرام اينها کي هستند دنبال خودت ميياري!؟ با تعجب پرسيد: چطور، چي شده؟! گفتم : ديشــب اين پسر دنبال شما وارد هيئت شــد. بعد هم آمد وکنار من نشست. حاج آقا داشت صحبت ميکرد. از مظلوميت امام حسين وکارهاي يزيد ميگفت. اين پسرهم خيره خيره و با عصبانيت گوش ميکرد. وقتي چراغها خاموش شد. به جاي اينکه اشك بريزه، مرتب فحشهاي ناجور به يزيد ميداد!! ابراهيم داشت با تعجب گوش ميکرد. يكدفعه زد زير خنده. بعد هم گفت: عيبي نداره، اين پسر تا حاال هيئت نرفته و گريه نکرده. مطمئن باش با امام حسين که رفيق بشه تغيير ميكنه. ما هم اگر اين بچه ها رو مذهبي کنيم هنر کرديم.
🌸 پارت۱۱ ورزش باستانی دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت . او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد . چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید ، همان پسر را دیدم . بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید و پخش کرد . بعد گفت : رفقا من مدیون شما هستم ، من مدیون آقا ابرام هستم . از خدا خیلی ممنونم . من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و ... ما هم با تعجب نگاهش می کردیم . با بچه ها آمدیم بیرون ، توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم . چقدر زیبا یکی یکی بچه ها را جذب ورزش می کرد ، بعد هم آن ها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت تو دامن امام حسین (ع) . یاد حدیث پیامبر(ص) به امیرالمومنین(ع) افتادم که فرمودند : 《 یا علی ، اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است . 》 ••••• از دیگر کارهائی که در مجموعه ورزش باستانی انجام می شد این بود که بچه ها به صورت گروهی به زورخانه های دیگر می رفتند و آنجا ورزش می کردند . یک شبِ ماه رمضان ما به زورخانه ای در کرج رفتیم . آن شب را فراموش نمی کنم . . ادامہ دارد...
🌿' پارت۱۲ ورزش باستانی ابراهیم شعر می خواند . دعا میخواند و ورزش می کرد . مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود . چند سری بچه های داخل گود عوض شدند ، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود . اصلاً به کسی توجه نمی کرد . پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد . پیش من آمد ‌. ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت : آقا ، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم : چطورمگه!؟ گفت : من که وارد شدم ، ایشان داشت شنا می رفت . من با تسبیح ، شنا رفتنش را شمردم . تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره . وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی کرد . انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کار ها را برای قوی شدن انجام می داد . همیشه می گفت : برای خدمت به خدا و بندگانش ، باید بدنی قوی داشته باشیم . مرتب دعا می کرد که : خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن .
🌿' پارت۱۲ ورزش باستانی ابراهیم شعر می خواند . دعا میخواند و ورزش می کرد . مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود . چند سری بچه های داخل گود عوض شدند ، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود . اصلاً به کسی توجه نمی کرد . پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد . پیش من آمد ‌. ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت : آقا ، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم : چطورمگه!؟ گفت : من که وارد شدم ، ایشان داشت شنا می رفت . من با تسبیح ، شنا رفتنش را شمردم . تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره . وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی کرد . انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کار ها را برای قوی شدن انجام می داد . همیشه می گفت : برای خدمت به خدا و بندگانش ، باید بدنی قوی داشته باشیم . مرتب دعا می کرد که : خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن .
🌿' پارت۱۲ ورزش باستانی ابراهیم شعر می خواند . دعا میخواند و ورزش می کرد . مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود . چند سری بچه های داخل گود عوض شدند ، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود . اصلاً به کسی توجه نمی کرد . پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد . پیش من آمد ‌. ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت : آقا ، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم : چطورمگه!؟ گفت : من که وارد شدم ، ایشان داشت شنا می رفت . من با تسبیح ، شنا رفتنش را شمردم . تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره . وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی کرد . انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کار ها را برای قوی شدن انجام می داد . همیشه می گفت : برای خدمت به خدا و بندگانش ، باید بدنی قوی داشته باشیم . مرتب دعا می کرد که : خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن .
🌿 پارت۱۳ ورزش باستانی ابراهیم در همان ایام یک جفت میل و سنگ بسیار سنگین برای خورش تهیه کرد . حسابی سر زبان ها افتاده و انگشت نما شده بود . اما بعد از مدنی دیگر جلوی بچه ها چنین کارهائی را انجام نداد! می گفت : این کارها عامل غرور انسان میشه . می گفت : مردم دنبال این هستند که چه کسی قوی تر از بقیه است . من اگر جلوی دیگران ورزش های سنگین را انجام دهم باعث ضایع شدن رفقایم می شوم . در واقع خودم را مطرح کرده ام و این کار اشتباه است . بعد از آن وقتی میاندار ورزش بود و می دید که شخصی خسته شده و کم آورده ، سریع ورزش را عوض می کرد . اما بدن قوی ابراهیم یکبار قدرتش را نشان داد و آن ، زمانی بود که سید حسین طحامی قهرمان کشتی جهان و یکی از ارادتمندان حاج حسن به زورخانه آمده بود و با بچه ها ورزش می کرد .
🍃 پارت۱۴ • پهلوان سید حسین طحامی ( کشتی گیر قهرمان جهان ) به زورخانه ما آمده بود و با بچه ها ورزش می کرد . هر چند مدتی بود که سید به مسابقات قهرمانی نمی رفت . اما هنوز بدنی بسیار ورزیده و قوی داشت . بعد از پایان ورزش رو کرد به حاج حسن و گفت : حاجی ، کسی هست با من کشتی بگیره ؟ حاج حسن نگاهی به بچه ها کرد و گفت : ابراهیم ، بعد هم اشاره کرد ؛ برو وسط گود . معمولاً در کشتی پهلوانی ‌، حریفی که زمین بخورد ، یا خاک شود می بازد . کشتی شروع شد . همه ما تماشا می کردیم . مدتی طولانی دو کشتی گیر درگیر بودند . اما هیچکدام زمین نخوردند . فشار زیادی به هر دو نفر آمد ، اما هیچکدام نتوانست حریفش را مغلوب کند ، این کشتی پیروز نداشت . """"""""""""""""""""""" ورزش تمام شده بود . حاج حسن خیره خیره به صورت ابراهیم نگاه می کرد . ابراهیم آمد جلو و با تعجب گفت : چیزی شده حاجی!؟ ادامہ دارد....
۱📚 تاثیر‌کلام چند ماه از پیروزی انقلاب گذشت . یکی از دوستان به من گفت : فردا با ابراهیم بروید سازمان تربیت بدنی ، آقای داودی(رئیس سازمان)با شما کار دارند! فردا صبح آدرس گرفتیم و رفتیم سازمان . آقای داودی که معلم دوران دبیرستان ابراهیم بود خیلی ما را تحویل گرفت . بعد به همراه چند نفر دیگر وارد سالن شدیم . ایشان برای ما صحبت کرد و گفت : شما که افرادی ورزشکار و انقلابی هستید ، بیائید در سازمان و مسئولیت قبول کنید و... ایسان به من و ابراهیم گفت : مسئولیت بازرسی سازمان را برای شما گذاشته‌ایم . ما هم پس از کمی صحبت قبول کردیم . از فردای آن روز کار ما شروع شد . هر جا که به مشکل بر‌می‌خوردیم با آقای داودی هماهنگ می‌کردیم . فراموش نمی‌کنم ، صبح یک روز ابراهیم وارد دفتر بازرسی شد و سوال کرد: چیکار می‌کنی؟
🌿' ورزش باستانی ابراهیم شعر می خواند . دعا میخواند و ورزش می کرد . مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود . چند سری بچه های داخل گود عوض شدند ، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود . اصلاً به کسی توجه نمی کرد . پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد . پیش من آمد ‌. ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت : آقا ، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم : چطورمگه!؟ گفت : من که وارد شدم ، ایشان داشت شنا می رفت . من با تسبیح ، شنا رفتنش را شمردم . تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره . وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی کرد . انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کار ها را برای قوی شدن انجام می داد . همیشه می گفت : برای خدمت به خدا و بندگانش ، باید بدنی قوی داشته باشیم . مرتب دعا می کرد که : خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن .
خواهر شهید ابراهیم هادی می‌گوید: امروز اگر می‌گویند ابراهیم مطرح شده است این دست ما نیست، زیرا اگر کار برای رضای خدا باشد، خدا انسان را ارج نهاده و عزت می‌بخشد. در یکی از خاطرات در مورد ایشان نقل شده است: «ابراهیم در همان ایام پایانی دبستان کاری کرد که پدرش عصبانی شد و گفت که ابراهیم از خانه بیرون برو و تا شب هم برنگرد. ابراهیم تا شب به خانه نیامد. همه‌ی خانواده ناراحت بودند که او برای ناهار چه‌کار کرده است ولی روی حرف پدر، حرف نمی‌زدند. ابراهیم شب برگشت و با ادب به همگی سلام کرد. از او پرسیدند ناهار چه‌کار کردی؟ پدر با این‌که هنوز از ابراهیم ناراحت بود، ولی منتظر جوابش بود. شهید ابراهیم هادی خیلی آهسته گفت که داخل کوچه راه می‌رفتم، یک پیرزن را دیدم که کلی وسایل خریده و نمی‌دانست چه‌کار کند و چطور به خانه برود. من به او کمک کردم و وسایلش را تا منزلش بردم. پیرزن هم کلی از من تشکر کرد و سکه پنج ریالی به من داد. نمی‌خواستم قبول کنم، ولی خیلی اصرار کرد. من هم مطمئن بودم این پول حلال است زیرا برایش زحمت کشیده بودم. ظهر با همان پول، نان خریدم و خوردم».