بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است که به آدم ها ، طولانی تر از آنچه که لیاقتشان را دارند ، اجازه دهیم در زندگیمان بمانند .
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتدویستودوازدهم✨
+ ببین مروا واقعیتش ...
نمی دونم چه جوری بهت بگم ، اصلا این ناراحتی های این مدت من به خاطر فوت راحیل نیست.
حدودا یک ماهی میشه که دیگه مرگ راحیل رو باور کردم و پذیرفتم که این اتفاق برای همه می افته.
دلیل این آشفتگی هایی که میبینی حال بده آراده .
شکه شدم و گنگ نگاهش کردم که ادامه داد.
+ دقیقا همون شبی که داداش امیر عقد کرد ، آراد به مامان اینا گفت که مدتی هست سرطان خون گرفته اما برای اینکه ما نگران نشیم چیزی نگفته .
اشک هاش یکی پس از دیگری از چشمش پایین می اومدن.
+ از اون شب به بعد بابا اینا رفتن دنبال کارای درمانش ، دکترا میگفتن که خیلی زود متوجه شدیم و این میتونه از پیشرفت بیماری جلوگیری کنه و قابل درمانه.
چند روز پیش هی میگفت که علائمش داره بیشتر میشه ولی به خاطر این اوضاع و شرایط
بابا اینا پیگیری نکردن .
رنگش همش زرد میشه و شب ها عرق میکنه ، حتی گاهی اوقات تب و لرز هم میگیره.
مدتیه که سرکار نمیره و مرخصی گرفته چون اگر یه مسافت کوتاه رو هم طی کنه تنگی نفس امونش رو میبره .
مروا دکتر گفته باید شیمی درمانی بشه .
گریه اش بیشتر شد و صدای هق هقش بلند شد.
با دستای لرزونم دستاش رو گرفتم و نگاه گیجم رو بهش دوختم .
حالم خوب نبود ، فقط میخواستم حرف بزنم اما نمی شد ، توان حرف زدن نداشتم.
نتونستم بغضم رو کنترل کنم و همه ی صحبت های آیه توی سرم چرخ خورد و مدام تکرار شد.
بغض کردم نمی دونم چرا ...
بی هوا و محکم آیه رو بغل کردم.
آیه با صدایی پر از بغض زمزمه کرد.
+ ی ... یعنی خوب میشه ؟!
اشکهام ریخت و چشمام رو محکم بستم.
آیه در حالی که گریه می کرد دستی روی موهام کشید.
+ این اشک ها برای چیه مروا ؟!
با شیمی درمانی حالش خوب میشه ؟!
هق زدم ، نمی فهمیدم چی میگم فقط میخواستم خالی بشم.
- آیه من عاشق داداشت شدم.
شکه اشک هاش رو پس زد.
+ دیوونه چی میگی ؟!
با گریه گفتم :
- حقیقت رو میگم.
آره من دیوونم ، یه دیوونه که عاشق برادر تو شده و اون حتی به من فکر نمی کنه.
ادامه دارد ...
❌کپی ممنوع❌
یکی بهم گفت تو که خیلی آدم دورته چرا هی دم از تنهایی میزنی؟
باید بدونی که تنهایی یه چیز خیلی عجیبه، اره خیلی وقتا آدمایی دورمون هستن و خیلی هم بهمون اهمیت میدن اما بازم تنهایی، خیلی آدما از درون تنهان، این خیلی بده چون هر چقدر آدمای مختلف دورت باشن به چشمت نمیاد؛ چون اونا نمیتونن وارد تنهایی تو بشن و پرش کنن، و این تنهایی مثل یه سیاه چاله تورو توی خودش میکشه .
یه جمله ی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود: همه چیز برا کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد؛
خلاصه که ریلکس باش، ببین، بشنو، بگذر، جدی نگیر و یادت بمونه که گاهی صبر خود تلاشه!
تعادل احساساتم از دستم در رفته
یا انقد بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه
عصبی و ناراحتم کنه،یا انقدر حساسم که
با کوچیکترین چیزی عصبی میشم؛
حد وسطمو گم کردم.
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتدویستوسیزدهم✨
همزمان با گفتن این جمله صدای کوبیدن در هال اومد که از جا پریدم و با داد گفتم :
- آیه کسی اینجا بود ؟!
آیه دستش رو توی صورتش زد و با یه یاعلی به سمت در دوید.
هین بلندی کشیدم و به سمت در هال دویدم ، آیه روی سکو پشت به من ایستاده بود.
با صدای دو رگه ای گفتم :
- آیه کی بود ؟!
کمی جا به جا شد و به سمت من برگشت با جا به جاش شدنش آراد رو دیدم که درست روبروش ایستاده.
آراد سرش به سمت من چرخید ، توی چشماش هزارتا حرف بود اما هیچی نگفت و بهم زل زد.
به یاد حرفایی که زدم افتادم و اینکه ممکنه آراد شنیده باشه لرزش بی اختیار قلبم رو حس کردم ، انگار یکی خط خطی می کرد قلبم رو و گلوم رو می فشرد.
نگاهش کردم که لبخند دردناکی روی صورتش جا خوش کرد .
× با اجازه من باید برم.
احساس خفگی می کردم برای همین با داد گفتم :
+ اونی که باید بره منم نه شما.
به سمت مبل ها دویدم و چادرم رو برداشتم.
از هال خارج شدم و با عجله کفش هام رو پوشیدم.
× مروا خانوم علت این همه گریه چیه ؟!
با چشم هایی که نمی دونم کی اشک مهمونشون شد بهش چشم دوختم.
- یعنی میخواید بگید شما حرف های ما رو نشنیدید؟!
× متوجه نمیشم !
- اتفاقا خیلی خوب هم متوجه میشید.
با اجازه.
لعنت به اشک هام که باز راه باز کردن روی صورتم بی توجه به صداهای متعددش به سمت کوچه پا تند کردم و آراد هم دنبالم.
دو سه متری دویدم و متوجه شدم که دیگه دنبالم نمیاد ، به عقب برگشتم و دیدم که کنار ماشینی روی زمین افتاده با یادآوری حرف آیه که می گفت نفس تنگی داره راهی که رفته بودم رو برگشتم.
کنارش زانو زدم ...
- آقای حجتی حالتون خوبه ؟!
دستش رو ، روی قلبش گذاشت و در حالی که نفس نفس میزد گفت :
+ داخل هم گفتم ، علت این گریه هاتون چیه ؟!
صداش پرسشی بود و لحنش عصبانی، از لحنش عصبانی شدم و بدون هیچ ملاحضه ای با داد گفتم :
+ مگه همه چیز رو خودت نشنیدی ؟!
علت میخوای ؟!
میخوای بازم حرفایی که اون تو زدم رو بگم !
اخماش توی هم رفت، انگار بهتر شده بود چون دستش رو از روی قلبش برداشت و بلند شد که من هم همراهش بلند شدم.
انگشت اشارش رو جلوی صورتم گرفت و گفت :
+ دیگه نمی خوام بشنوم ، بس کن !
داد زدم .
- بس نمی کنم بس نمی کنم آراد !
من عاشق بودم ، عاشق بودم و هستم میفهمی !
میفهمی که امروز با حرفایی که آیه زد چه حالی شدم ؟!
میدونی چقدر درد داره !
تو که همه چیز رو می دونی ، د آخه لعنتی تو که توی عقد داداشت متوجه همه چیز شدی .
پس چرا ...
چرا ...
پوزخندی زد .
+ چرا چی ؟!
صدای لرزونم نگاه پر از اخمش رو کشید روی صورتم ...
- نه تو نه هیچ کس دیگه !
نفهمیدم کی اشک هام روی صورتم سر خوردن ، نگاه غم آلودم رو بهش دوختم و این بار خیلی سریع به سمت ماشین دویدم.
ادامه دارد ...
❌کپی ممنوع❌
فکر کنم باید مدتی دور شم از همهکس و همهجا؛ دور شم از آدمای آشنا، دوستا و رفیقا،دور شم از آدمایی که پُر از حسِ بدن و منو یاد خاطرات ناخوشایند میندازن، دور شم از مکانای آشنا که منو یاد چیزای مختلف میندازن برم جایی که پر از آدمای غریبه باشه، اونایی که من رو نمیشناسن و بهم حس خاصی هم ندارن، باعث مرور خاطرات نیستن و منم بهشون حسی نداشته باشم، برم جایی که کاملا برام نا آشنا باشه، و هر گوشه و کنارش برام پر از خاطره نباشه، یه جا که بشه زندگی جدید شروع کرد و اتفاقای جدید رو تجربه کرد، برم یه جایی که بتونم با آرامش زندگی کنم، آزاد و رها، بدون دغدغه و ناراحتی .
وقتی میتونی واقعا بگی بزرگ شدم که بفهمی کسی قرار نیست همیشه کنارت باشه و بهت توجه کنه و درنهایت مثل لحظه اول باهات خوب رفتار کنه!
چیزی که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته؛ حسرتِ جاهایی که نرفته، کارایی که نکرده، حرفایی که نگفته، حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشن ولی هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکرده !