گریه میکنم چون توی هیچ چیزی خوب نیستم، چون تا یادم میاد ناکافی بودم، چون فکر میکردم کسی واقعا هست که من رو دقیقا همونجوری که هستم دوست داشته باشه اما این نبوده.
گریه میکنم بابتش ولی هیچکاریام از دستم برنمیاد چون همیشه همین بوده.
کاش مرد جماعت بفهمه که موقع آشپزی نباید بیاد گیر بده.
واقعا اگه فکر میکنی بیشتر از من بلدی بفرما
درست کن، در غیر این صورت چیزی نگو چون من کارمو بلدم🙏🏻
امروز توی مدرسه با الناز هماهنگ شدیم که به مناسبت تولدش بریم میدون.
دیرتر از همیشه، یعنی وقتی که آسمون تاریک شده بود زدیم از خونه بیرون و با گفتن اینکه «طوری نیست فقط یه باره» خودمونو دلداری دادیم. یک ساعت توی راه بودیم و در نهایت رسیدیم به میدون و من به معنای واقعی کلمه عاشق شبای میدونم😭😭
تقریبا هر آینهای رو که دیدیم توش عکس گرفتیم و بعد طبق معمول رفتیم به سمت کافه خلفا؛ وقتی که
میخواستیم وارد بشیم یه دخترخانومِ ناز که داشت رد میشد بهم گفت خیلی خوشگلی و من با یه لبخند زیاد تشکر کردم و بعدشم کلی خوشحال شدم.
خلاصه که رفتیم داخل نشستیم و وقتی که سفارشمون رو اوردن شمعو گذاشتم رو کیک و الناز با آرزویی که کرد شمعشو فوت کرد. بعد از اونجا رفتیم روی سکوهای مسجد امام نشستیم و نوبت باز کردن کادو و فیلم گرفتنای همیشگیمون شد(همیشه عاشق این قسمتم)
بعدشم دوباره کلی عکس و فیلم گرفتیم و بازارگردی کردیم. توی مسیر برگشتن به سمت ماشینم آش و باقالی گرفتیم ولیحیف پولی که واسهی اون آش دادم(خوشمزه نبود)
در نهایت سوار ماشین شدیم و توی مسیر برگشتن هم دوباره شروع کردیم به صحبت کردن دربارهی چیزای مختلف و حتی وقتی که رسیدیم دم خونشون همچنان نشستیم یه عالمه حرف زدیم و خندیدیم و به قول الناز هدف پیدا کردیم واسه ادامه زندگیمون.
_
امشب تموم شد ولی واسم از اون شباییه که هرموقع فیلم و عکساشو مرور میکنم حالم خوب میشه و خب مثل همیشه؛
درود به ساعتایی که با الناز میگذره💘