جدی چیه آدم بودن؟
همیشه خسته و رنجور و گرفته و مضطرب و غمگین.
کاش درخت بودم
اصلا کاش هرچیزی بودم جز آدم
هدایت شده از بیت الفرح!
شما که غریبه نیستید
دنیای بدون او را حتی تصور هم نمیکردم...
هدایت شده از _رَقصِواژگان_
برای خروج از شهر، صف بستهاند. پمپ بنزینها، بیشتر از حد تصور شلوغ شده. نانواییها، فروشگاههای مواد غذایی همه و همه سراسر جمعیتاند. کاش میشد بلندگویی دست بگیرم و فریاد بزنم که ترامپ مهربان آمده! این همه غلغله و آشوب بحر چیست؟ بوی هراس میدهد بیقراریهایتان، بوی وحشت. بوی اینکه شاید عروسک خیمه شب بازیِ کسی شدهاید که نباید. ابزار لهو و لَعِب شدنِ آن مرد خرفت و مست. همان که قرار بود غریق نجاتتان باشد که مبادا غرق شوید، مبادا سرانِ ج.ا سرتان را زیر آب کنند و پدربزرگِ مهربانتان نرسد. هراس از برای چه؟
با همان نانها و روغنها و کیسههای برنجتان، پلو بار بذارید که پیر خرابکدهی اپستین پشت این مرزها، محضِ سلاخی کردنِ برادران و خواهرانتان کمین کرده است.
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش میکشد اینبار، کوهی را پر کاهی