نمیدونم میشه اسمشو گذاشت کارما یا نه ولی هر بلایی سر شخصیت داستانام آوردم داره سر خودم میاد-😂
امیدوارم اگه یه روز عاشق شدم این اتفاق نیوفته
کارکترای عاشق داستانامو به معنای واقعی شکنجه دادم💞
(حالا داستان نوازنده رو میذارم)
هدایت شده از 焚
افسردگی و پوچی خیلی ترکیب ترسناکیه، و وقتی ازش بیرون بیای تازه متوجه میشی که تو چه چاه عمیقی بودی. وقتی از اون چاه دربیای یهو میبینی که حتی از احساس کردن باد خنک روی پوستت هم میتونی خوشحال بشی و عمیقا به آرامش برسی
-پناهگاه𓏲࣪.
افسردگی و پوچی خیلی ترکیب ترسناکیه، و وقتی ازش بیرون بیای تازه متوجه میشی که تو چه چاه عمیقی بودی. و
دقیقا حس من قبل و بعد 10 فروردین 1405
هدایت شده از کلکسیـون واژههای مُـرده.
آن شب هیچ اشکی صورتش را خیس نکرد، اما خودکار تا خود صبح بر روی کاغذ گریست.
_اِچ.
هدایت شده از سیارکِ ب۶۱۲
کاش یه شاعر بینِ نزدیکانم وجود داشت. یکی که با دوتا استکان چایی بشینی کنارش و درباره ی وزن ها و تفسیر ها و آرایه ها باهاش حرف بزنی.
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
هدایت شده از Omlet
به نظرم چای رو باید برای مزهٔ خودش خورد، برای همون تلخیای که داره
دوست ندارم با قند مزهش رو پنهان کنم