بعد از بین کلیدهایی که کنار در آویزون بودند یک کلید برداشت و با عصبانیت به طرف من اومد. بازوم رو محکم گرفت و به طبقه بالا رفتیم. در اتاق رو روی من بست و قفل کرد. بعد گفت:«تو قوانین رو زیر پا گذاشتی. باید مدتی توی اتاقت بمونی و از شر اونا خلاص بشی»
چندبار به در کوبیدم و ازش خواستم آزادم کنه. اما قبول نمیکرد. هرچقدر صداش میزدم پاسخی نمیشنیدم. چند دقیقه بعد در رو باز کرد و ظرف ناهار رو داخل اتاق گذاشت. بعد دوباره در رو قفل کرد و رفت. وقتی از پنجره نگاه کردم متوجه شدم از خونه خارج شد. ظرف رو برداشتم و شروع به خوردن کردم. همون لحظه متوجه سایه ای شدم که از پشت در رد شد. صدای قدم هایی هم از بیرون اتاق می شنیدم. بعد صدای دعوای دونفر به گوش رسید. خیلی کنجکاو شدم و سعی کردم در رو باز کنم. اما بی فایده بود. صدای دعوا شدیدتر شد...
گوشم رو روی در گذاشته بودم تا صداها رو بشنوم. اما یکدفعه صدایی از پشت سرم شنیدم. به سرعت برگشتم. دیدم همون دختر موخرمایی که تو آینه دیدم گوشه ای از اتاق نشسته. دستاش رو دور زانوهاش پیچیده بود. موهاش رو کنار زد و نیم نگاهی به من انداخت. من هم با ترس نگاهش میکردم بهش گفتم:«میتونی کلید اتاق رو برام بیاری؟»
اون گفت:«توهم در عوض کلید کمد رو برام بیار»
بعد بلند شد و از اتاق خارج شد. وقتی برگشت کلید رو بهم داد و گفت:«کلید سوم از سمت راست، حواست باشه مامانم نفهمه»
و بعد ناپدید شد. در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم. هیچکس توی خونه نبود. از بین کلیدها کلید سوم از سمت راست رو برداشتم و دوباره به اتاق برگشتم. اما هرچقدر گشتم دختر موخرمایی رو پیدا نکردم. تصمیم گرفتم خودم سراغ کمد برم. با احتیاط جلو رفتم. کمد هم جزو چیزایی بود که مامان بزرگ ممنوع کرده بود. اما اعتنایی نکردم و اون رو باز کردم. متوجه شدم یک نفر بی جون اونجا افتاده. با نگرانی به طرفش رفتم. دیدم همون دختری بود که دیشب تو باغ دیدمش. چشماش بسته بود اما نفس میکشید. همون لحظه دختر موخرمایی جلو اومد و کنار من نشست. با نگرانی تکونش داد و صداش زد:«لوییس؟لوییس؟ بیدار شو، نمیخواستم اینطوری شه»
آروم بلند شدم. یعنی لوییس همین دختر لاغر و ضعیف کنار چاه بود؟ به محض اینکه از کمد خارج شدم درش محکم بسته شد.
1.حالا هنوز معلوم نشده تسبتشون چیه هاهاها(خنده های جادوگری) ولی حدسات خیلی نزدیکن😦
2.چشششمم خب همیشه بیاین اینجوری نظر بدین ذوقمرگ شمم
3.نه اونم قسمتای آخر میفهمین کیه البته اگه خیلی به جزئیات داستان دقت کنین شاید یه حدسایی بزنین.
4.اسم لوییس که دخترونس😂😭
-پناهگاه𓏲࣪.
روزِ معلم مبارکِ "جان کیتینگ"هایِ آیندهپرور.
فیلمشو ندیدم ولی تو کتابش کراشم بود
خورشید غروب کرده بود. چراغ قوه ای برداشتم و وارد بالکن شدم. با دقت به همه چیز نگاه کردم. یکدفعه لوییس رو دیدم که مثل دیشب کنار چاه نشسته بود. برگشتم و به کمد نگاه کردم. همه چیز عادی بود. کلید هارو سر جاش گذاشتم و در اتاق رو بستم. بعد روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. از بیرون صدای همون مرد رو شنیدم که به در میکوبید و میگفت:«در رو باز کنید! ما باید بریم، من نمیتونم بدون اون برم»
اعتنایی نکردم و چند دقیقه بعد خوابم برد. صبح که بیدار شدم متوجه شدم در اتاق بازه. به طبقه پایین رفتم و دیدم مامان بزرگ داره چای میخوره. با عجله به طرفش رفتم، دستم رو روی میز کوبیدم و با جدیت گفتم:«بهم بگید لوییس کیه؟» آهسته سرش رو بالا آورد و با غم خاصی که توش چشماش داشت نگاهم کرد. بی توجه به سوالم پرسید:«تو دیشب توی باغ بودی، چرا؟» موهامو پشت گوشم انداختم و گفتم:«انگشترم افتاد پایین، رفتم بیارمش» به سختی از روی صندلی بلند شد و روی مبل نشست. بعد مثل همیشه مشغول خوندن کتاب شد. روبه من کرد و گفت:«میشه عینکمو از تو اتاق بیاری؟»
شونه بالا انداختم و بی حوصله به طرف اتاقش رفتم. عینک رو برداشتم و بهش دادم. بعد کنارش روی مبل نشستم و چند خط از کتابش خوندم. چند ساعت گذشت. کتاب رو کنار گذاشت و بلند شد. بعد لباس پوشید تا از خونه خارج بشه. بعد گفت:«من دارم میرم بیرون، در کمد رو باز نکن، از خونه خارج نشو و توی باغ نرو. اگه حوصلت سر رفت میتونی کتاب بخونی یا شمعدونی هارو تمیز کنی.» لبخندی زدم و برای بدرقه تا جلوی در دنبالش رفتم. به محض خروجش لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست. چطور میتونم این کارها رو نکنم وقتی کلی راز دیگه برای کشف کردن وجود داره؟ اول به سراغ شمعدونی ها رفتم و تا شب مشغول تمیز کردنشون شدم. ساعت تقریبا 8 شب بود. کاپشنم رو پوشیدم و تا خواستم از اتاق خارج بشم یکدفعه صدای جیغ و فریاد شدیدی از طبقه پایین به گوش رسید. ترس عجیبی به جونم افتاد. با پاهای لرزان از اتاق خارج شدم و از طبقه بالا به پایین نگاه کردم. مرده ای داخل یک کفن خونی روی زمین افتاده بود و زنی بالای سرش گریه میکرد. من هم میخواستم از ترس جیغ بزنم اما یکدفعه دستی از پشت جلوی دهنم رو گرفت. همون دختر موخرمایی بود. با صدای ملایمی گفت:«نترس.. نترس... اون دیگه مرده. چرا از مرده ها میترسید؟ آدما وقتی زنده اند ترسناک تر اند»