eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
256 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
ما داشتیم زیر بارون بازی میکردیم. مادرت مارو سرزنش کرد، اون گفت که ما بد بودیم. من فکرمیکنم بهتره برم خونه. تو منو درحال رفتن تماشا میکردی. اوه، دختر تو خیلی غمگین بنظر میرسیدی. وقتی افتادی بلندت کردم و زانوت زخمی شد. بهت گفتم گریه نکن و تو رو درآغوش گرفتم. میتونی بارون رو به یاد بیاری؟ تو منو بخاطر یکی دیگه ترک کردی. حالا من باید به تنهایی با زندگی رو‌به‌رو بشم. تو بیشتر قوانین مدرسه رو می‌شکستی. من بخاطر تو تقصیر رو گردن میگرفتم. حدس میزنم که احمق بودم. تو کلاس به من نامه میدادی. من چشمک میزدم و میخندیدم. اون روزا خیلی سریع گذشتند. چیزهایی شنیدم که کاملا منو از هم پاشید. هنوزهم در تلاشم تا تکه هایی از قلبم رو کنار هم بگذارم. میتونی بارون رو به یاد بیاری؟ تو منو بخاطر یکی دیگه ترک کردی. حالا باید به تنهایی با زندگی رو‌به‌رو بشم..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیشب با کتاب ریاضیم پشه کشتم (در این حد بهش علاقه دارم💞)
هدایت شده از Omlet
بمیرم برای ذره‌های شعفم که فدای بی‌اهمیتی تو شد.
هدایت شده از Rad!cal
لطفا فوروارد کنید و به قلم و برداشت خودتون راجب این عکس بنویسید؛ و من، متن‌هاتون رو فوروارد می‌کنم و بر اساس وایب نوشتتون یه آهنگ تقدیمتون میکنم. Tag
آن‌شب، هنگامی که ستارگان هم همه خود را به دار آویختند، عشق در بند آسمان عمق گرفت و روشن شد. در سرزمین وارونهٔ خود او را یافتم. لحظه‌ای نگاهش به جانِ نگاهم افتاد و احتمالا عشق را خط‌خطی میکرد. من هم در آغوش خیالات عشق مانند خود غوطه‌ور بودم. اگرچه میدانستم این عشق نبود. این همان عشقی نبود که داستان‌ها در گوش ما خوانده بودند. این عشق به زیبایی بوسه‌های سرخ و به سادگی معمای قلب‌ها نبود. این عشق نبود؛ که با وصال هر نگاه، در چشم های یکدیگر سقوطِ فاصله‌ها را به دوش میکشیدیم. چشمانش من را محو خود کرد. چشمانی به تیرگی سیاهچالهٔ دوری، و حسرت به دست نیاوردن. آنگاه در لحظه‌ای نگاهِ هردو مانند شاخه‌های خشکیده درختی در هم تنیده شدند. پس ما عشق را فراموش کردیم. سکوت را مقدمه داستان نوشتیم و فاصله را پیمودیم. تا جایی که نه فرصت به دست آوردن بود و نه دست‌ها به هم میرسید. و من با تفنگی خالی از گلوله عشق، قصه را به باد سپردم. و پیش از کشتن او سیاه‌پوش شدم. جای خالی عشق، تا ابد روی پیشانی او اشک‌سرخ رنگی جاری کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و داستان من از چشمانت شروع شد.
از دود و خیابون خسته شدم دلم یه دشت‌ِسبزِ بی‌انتها میخواد که توش باد موهامو بالا پایین کنه.
مثلا اینجوری(کل گالریمو جوریدم چیزی که تو ذهنمه رو پیدا کنم🙏🏻)
موضوع اینه که هیچکس تا همیشه باهاش نمیمونه. همه یه جای مسیر راهشونو ازش جدا میکنند و تنهاش میذارن.