-پناهگاه𓏲࣪.
ما داشتیم زیر بارون بازی میکردیم. مادرت مارو سرزنش کرد، اون گفت که ما بد بودیم. من فکرمیکنم بهتره بر
*وقتی دارید میخونید آهنگ رو پلی کنید*
آنشب، هنگامی که ستارگان هم همه خود را به دار آویختند، عشق در بند آسمان عمق گرفت و روشن شد. در سرزمین وارونهٔ خود او را یافتم. لحظهای نگاهش به جانِ نگاهم افتاد و احتمالا عشق را خطخطی میکرد. من هم در آغوش خیالات عشق مانند خود غوطهور بودم. اگرچه میدانستم این عشق نبود. این همان عشقی نبود که داستانها در گوش ما خوانده بودند. این عشق به زیبایی بوسههای سرخ و به سادگی معمای قلبها نبود. این عشق نبود؛ که با وصال هر نگاه، در چشم های یکدیگر سقوطِ فاصلهها را به دوش میکشیدیم. چشمانش من را محو خود کرد. چشمانی به تیرگی سیاهچالهٔ دوری، و حسرت به دست نیاوردن. آنگاه در لحظهای نگاهِ هردو مانند شاخههای خشکیده درختی در هم تنیده شدند. پس ما عشق را فراموش کردیم. سکوت را مقدمه داستان نوشتیم و فاصله را پیمودیم. تا جایی که نه فرصت به دست آوردن بود و نه دستها به هم میرسید. و من با تفنگی خالی از گلوله عشق، قصه را به باد سپردم. و پیش از کشتن او سیاهپوش شدم.
جای خالی عشق، تا ابد روی پیشانی او اشکسرخ رنگی جاری کرد.
از دود و خیابون خسته شدم دلم یه دشتِسبزِ بیانتها میخواد که توش باد موهامو بالا پایین کنه.
#خط_خطی
موضوع اینه که هیچکس تا همیشه باهاش نمیمونه. همه یه جای مسیر راهشونو ازش جدا میکنند و تنهاش میذارن.