زندگی ما در دنیای مجازی، تنها بازتابِ لحظاتی است که دلمان سبکتر بوده و نورِ زندگی، بهتر بر ما نشسته است.
اینها تیکههای خوشرنگ پازل ماست، اما تمامِ پازل نیست. پشت این جملاتِ الهامبخش و تصاویر آرام، قصههای ناگفتهای از خستگی، سکوت و لحظههای تردید نهفته است.
هر زمان که تصویر زندگی کسی بیش از حد کامل به نظر رسید، به یاد داشته باشید که شما تنها در حالِ تماشای قطعات گلچینشدهی زندگی او هستید. مقایسهی باطنِ پر از جزئیات خودتان با ظاهرِ مرتب دیگران، تنها راهی برای آسیب زدن به روحِ خویش است.
ما همگی در سایهها و نورها زندگی میکنیم. اگر گاهی از یک فنجان قهوه یا یک غروبِ زیبا نوشتیم، به معنای بینقص بودنِ زندگیمان نیست؛ بلکه معنایش این است که در میان تمام شلوغیها و خستگیها، هنوز هم توانستهایم تکهای از زیبایی را برای خودمان پیدا کنیم.
ناوگان عظیمی از درس های خوانده نشده و جزوه های ننوشته شده به سویم روانه شده، خواهیم دید چه می شود.
زمانِ زیادی از اعتکاف گذشته؛ هم از پارسال و هم از سالهای گذشته اما هنوز آن دخترکانی که در آن سهروزِ روشن و آرام کنارشان بودم و نام مربی داشتم، مرا از یاد نبردهاند.
گاهی بیهوا در میانهی روز، تماس میگیرند یا پیامی میفرستند؛ نه از سر تکلیف، بلکه از جنسیاد. از روزشان میگویند، از حال دلشان، از چیزهای کوچکی که خواستهاند با من قسمت کنند. و من هر بار در برابر این محبت بیتکلف، حس میکنم که بعضی پیوندها نه با کثرتِ دیدار، بلکه با عمق حضور ساخته میشوند.
وقتی نام یکیشان وسط شلوغی روز روی صفحهی گوشیام میافتد،انگار نسیمی آرام از آن روزها میگذرد و چراغی در دلم روشن میشود.
چه زیباست که گاهی کوتاهترین همراهیها، از بسیاری آشناییهای بلند، ماندگارتر میشوند.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
«دوست کسی است که همهچیز را در مورد تو میداند و همچنان دوستت دارد.»
@ir_tavabin
از آدمها انتظارهای بزرگ ندارم؛ تنها خواستهام این است که کسی باشد که آرامِ جانم را آشوب و چراغِ امیدم را کمسو نکند و بودنش، بیشتر شبیه پناهی امن باشد تا اضطرابی پنهان.
به این باور رسیدهام که آرامش چیزی نیست که بیدلیل به دست بیاید؛ آرامش ثمرهی انتخاب آگاهانهی آدمهاییست که حضورشان نه فرسایشگر روح، که روشنگرِ سکوتدل است.
بعضی، شلوغیروح میسازند حتی وقتی ساکتاند و بعضیها بیآنکه حرفی بزنند، امنیت را در جانِ آدم مینشانند. مدتهاست که در بوستانِ جان، ترجیح دادهام عطر حضور دستهی دوم را برگزینم. تابِ ماندن در کنار کسانی را ندارم که مرا به چرخهی تردید، به پرتگاه مقایسه یا به باتلاقفرسودگی میکشانند.
آدمی که قرار است همسفر راهمان باشد، باید چونان لنگرگاهی استوار، پهلو به پهلویمان باشد نه آنکه خود، موجسرگردان باشد.
و آرامش، حقی مسلم برای دلیست که پیش از هر چیز در این دریای مواجزندگی، تنها کمی نجات و لنگرگاهی امن میخواهد.
لیست کتابهایی که تا آخر سال میخوام بخونم، اونقدر کش اومده که باید با خدا برای تمدیدِ عمرم مذاکره کنم و به فکرِ گرفتن عمر نوح باشم.
یهجوری سر به هوا قد کشیده که انگار میخواد به ابرها تنه بزنه. من هم این وسط میخوام بین صفحهها گم بشم و خوشم میاد که هیچ تهی براش پیدا نشه.
نسخهٔ خیال
لیست کتابهایی که تا آخر سال میخوام بخونم، اونقدر کش اومده که باید با خدا برای تمدیدِ عمرم مذاکره
حالا یکی نیست بگه، تو اول ریدینگ اسلامپتو بزار کنار بعدش بشین لیست کتاب بنویس.