امشب تو شلوغی بازار، جوجهرنگیها یه حالِ دیگه داشتن. یکیشون هم با اون چشمای بامزه دل منو برد.نفهمیدم چی شد، تا چشم بهم زدم دیدم اومده خونهمون و شده مهمونِ لحظههام ولی عمرِ کنار هم بودنمون کوتاه بود و رفت. فقط یه دلتنگیِ رنگی جا گذاشت برام.
نگاهم روی کیف و کفشها تاب میخورد و توی خیال خودم، هر کدوم رو با یه تیپ و استایل جفت میکردم. درست تو همون لحظه، موزیک بعدی پلی شد و منو از دنیای خیالم بیرون کشید. انگار دنیا چند ثانیه ایستاد و منو برد به خاطرات گذشته. تیکهای از یه پادکست آشنا بود که منو ناخودآگاه برد به یاد خاطرات دور و عزیزی که با شنیدنش دارم.