نگاهم روی کیف و کفشها تاب میخورد و توی خیال خودم، هر کدوم رو با یه تیپ و استایل جفت میکردم. درست تو همون لحظه، موزیک بعدی پلی شد و منو از دنیای خیالم بیرون کشید. انگار دنیا چند ثانیه ایستاد و منو برد به خاطرات گذشته. تیکهای از یه پادکست آشنا بود که منو ناخودآگاه برد به یاد خاطرات دور و عزیزی که با شنیدنش دارم.
برای عزیزاتون [ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ ] بخونید و خودتون رو بسپارید به امنترین آغوش.
میگم مراقب خودت باش، ولی میدونم این حرفا جلوی خطر رو نمیگیره؛ تهش فقط دل خودمو آروم میکنه. واسه همین، برات آیتالکرسی میخونم و فوت میکنم چون آغوش خدا از هرچیزی امنتره.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
پدر رفت و حالا بار سنگینِ مرجعتقلید رو به دوش چه کسی میشه گذاشت؟
صبح با صدای گریهی مامان از خواب پریدم.همین که چشمم به زیرنویس تلویزیون افتاد، پاهام سست شد و نشستم. انگار دنیا رو سرم خراب شد. قلبم بیقرار به سینه میکوبید.
انگار لال شده بودم، نفسی نداشتم و فقط خیسی قطرات اشک روی گونهم رو حس میکردم.
پیامها رو میخوندم و تو دل خودم تکذیب میکردم و میگفتم الان آقا رو از بیت با اون پسزمینهی پردهی آبی نشون میدن.
آقا حتما الان میاد و بازم بهمون امید و جرئت میده برای مبارزه. ولی انگار همه چیز حقیقت داشت.
توی شهر، مردم سیاهپوش جمع شده بودند و بعد از نماز، روضهخون قبل از شروع روضه تا عکس آقا رو نشون داد همه به سر و صورت خود زدند و زاری کردند. مردان، زنانه شیون و زاری میکردند. همه غم یتیمی داشتند و با آغوش همدیگرو تسکین میدادند.
اما به موقع سینه زنی مردم عزادار با چشمانی قرمز فریاد خشم و انتقام از دشمن سر میدادند تا یادمان نرود هنوز مقاومت زندهس و ما پیروز میدانیم.