هدایت شده از ▫
*💠کدام اخلاقمان شبیه پیامبر است؟؟؟*
پیامبر اسلام :
🥀دائماً متفکر بود.
🥀 اکثر اوقات ساکت بود.
🥀خلقش نرم بود.
🥀کسي را تحقير نميکرد.
🥀دنيا و ناملايمات هرگز او را به خشم نميآورد.
🥀حقي پايمال ميشد از شدت خشم کسي او را نميشناخت تا اينکه حق را ياري کند.
🥀بيشتر خندههاي آن حضرت تبسم بود
🥀ميفرمود حاجت کساني که به من دسترسي ندارند را ابلاغ کنيد.
🥀با مردم انس ميگرفت و آنان را از خود دور نميکرد.
🥀در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفريط نميکرد.
🥀زبان خويش را از بيان سخنان غيرضروري کنترل ميکرد.
🥀در انجام وظيفه به هيچ وجه کوتاهي نميکرد.
🥀بافضيلتترين فرد نزد پيامبر خيرخواهترين آنان براي مردم بود.
🥀در مجالس جايگاه خاص براي خود برنميگزيد.
🥀هنگامي که بر جمعي وارد ميشد در جاي خالي مينشست و به ياران خويش دستور ميداد اين گونه عمل کنند.
🥀هر کس براي رفع نياز رجوع ميکرد نيازش را برآورده ميکرد يا با کلام دلنشين آن حضرت قانع ميشد.
🥀رفتار پيامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدري دلسوز و مهربان ميدانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار يکسان بود.
🥀مجلسش مجلس بردباري، حيا، صدق و امانت بود.
🥀عيبجو نبود و از کسي هم تعريف زياد نميکرد.
🥀پيامبر نفس خود را از سه چيز پرهيز ميداد جدال، پرحرفي و سخنان غيرضروري.
🥀هرگز کسي را سرزنش نميکرد.
🥀در پي لغزشهاي مردم نبود.
🥀سخن نميگفت مگر در جايي که اميد ثواب در آن وجود داشت.
🥀سخن کسي را قطع نميکرد مگر اين که از حد متعارف تجاوز ميکرد.
🥀به آرامي و متانت گام برميداشت
🥀کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدايش از همه مردم زيباتر بود.
🥀پيامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکيبا بود.
🥀هر روز هفتاد بار استغفار ميکرد.
🥀لحظهاي از عمر بابرکت خويش را بيهوده نميگذرانيد.
🥀ديرتر از همه مردم به خشم ميآمد و زودتر از همه راضي ميگشت.
🥀با ثروتمندان و تهيدستان يکسان دست ميداد و مصافحه ميکرد ووقتي به کسي دست ميداد بيش از او دست خويش را باز نميکشيد.
🥀با مردم شوخي ميکرد تا مردم را خوشحال سازد.
🥀امام صادق(ع)فرمودند:
*اني لاکره للرجل ان يموت و قد بقي خلة من خلال رسول الله صلي الله عليه و آله لم يأت بها.*
من خوش ندارم کسي بميرد در حالي که هنوز برخي از آداب پيامبر (ص) را به جا نياورده است.
📚منبع: سنن النبی، علامه طباطبایی
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_سی_پنجم
*محمد حسین*
نگاهے بہ عمارت سفیدمون انداختم و پیچڪ هاے پہن سر در خونہ ،خونہ ے بدون زن چہ ارزشے داشت؟ نگاهے بہ در چوبے سفید میڪنم با چاشنے طلایی دور و برش ،اصلا دلم نمیخواد برم توے خونہ ،جلوے در خونہ میشینم .پناه ببین چہ بلایی سرم آوردے دلم بدون تو طاقتے نداره ،آروم ے نداره ،بہ قول خان جون زن آرامش مرده .مثل بچہ ام ڪہ مادرش رو گم ڪرده باشہ، آشفتہ ام ،ڪلافہ ام بدون تو زندگے برام معنایے نداره دختر بہروز خان! از جا بلند میشم .
-آقا محمد حسین
برگشتم نگاه خانوم بود ،خواهرٺ! حالا جواب نگاه خانوم رو چے میدادم ؟ با تعجب نگام ڪرد،موهام پریشون بود ،لباسام نا مرتب و خونے، دسٺ باند پیچے ،واقعا سوال داشٺ ،نداشٺ؟اونم براے یہ نظامے. جلو رفتم .
-سلام
-سلام خدا بد نده
اشاره اے بہ دستم ڪرد ،زیر نور ڪم رمق جلوے در نگاهے بہ دستم ڪردم .
-چیزے نیسٺ،خوب هستین؟مامان بہنوش ،بہروز خان
-همہ خوبن ،سلام دارن خدمتتون
-سلامت باشن
-شما نمے دونین آبجے ڪجاسٺ؟
آخر سر زد بہ خال و بدبختم ڪرد بچہ ارشد فرشتہ خانوم رو، ڪمے من من میڪنم ،چے باید مے گفتم ڪہ دروغم نباشہ؟
-پناه؟
-بلہ گفتہ بود ڪہ میاد خونمون ولے نیومده ،گوشیشم جواب نمیده
-بلہ بہ منم گفتہ بود
-خب؟
-زنگ زد گفٺ نمیرم ،مے رم خونہ دوستم ...
-سارا؟
-بلہ سارا خانوم
-یعنے پناه سارا رو بہ ما ترجیح داده
-دیگہ من خبر ندارم
-باشہ
-بفرمایین داخل
-نہ مامان بابا نگرانم میشن
-برسونمتون ؟
-نہ ماشین دارم
-اینطورے ڪہ بد شد
-انشاء اللہ یہ وقٺ دیگہ ...با اجازتون
-اختیار دارین
-خدافظ
-خدافظ
در رو باز میڪنم وارد خونہ میشم ،انتظار داشٺم تو رو ببینم ولے ندیدم ،نگاهے بہ خونہ میڪنم بوے سوختنے میومد مشامم رو پر میڪنہ وارد آشپز خونہ میشم ،همہ ے خونہ رو دود گرفتہ بود ،چیزے توے قابلمہ سوختہ بود یعنے داشت برام غذا درسٺ میڪرد . لباسم رو در میارم توے لگنے تو حموم میندازم و شروع میڪنم بہ چنگ زدن .حالا پناه و محمد حسن چے ڪار میڪنن ؟ ڪلافہ روے صندلے میشینم ...صداے اذان بلند میشہ نگاهے بہ ساعٺ میڪنم ،ساعٺ پنج صبح بود ،یڪ دقیقہ خواب بہ چشام نیومد ،بلند میشم و وضو میگیرم و مشغول راز و نیاز میشم .فعلا تنہا خدا آرومم میڪرد فقط خدا .گوشیم زنگ میزنہ ،گوشے رو بر میدارم .
-بلہ؟
-ڪاریٺ ندارم فقط زنگ زدم بگم ڪہ از ۴۸ ساعٺ ،۲۴ ساعٺش رفتہ ...الو میشنوے صدام رو ؟
گوشے رو قطع میڪنم ،بلند میشم ،لباسام رو مے پوشم و بہ سمٺ در خروجنے میدم تحمل این خونہ رو ندارم .
***
وارد اداره میشم ،سلام و علیڪے بے حوصلہ میدم و دوباره خودم رو تبعید میڪنم بہ اتاقم ،ڪلافہ نگاه میڪنم بہ اتاق چقدر این دنیا واسم بے معنے شده.تقہ اے بہ در میخوره
-بفرمایید
سروان عزیزے وارد اتاق میشہ و احترامے میذاره .
-سرگرد براتون نامہ اومده
-برا من؟
-بلہ
-بدش
پاڪٺ رو سمتم مے گیره ،پاڪٺ رو مے گیرم ڪہ دوباره در اتاق باز میشہ ،سرواݧ از اتاق خارج میشہ ،پاشا بود جلو میاد با واهمہ
-محمد حسین اینا چے میگن ؟
-چے میگن ؟
-میگن تیمور ،پناه و محمد حسن رو گروگان گرفتہ
سرے بہ تاسف تڪون میدم و نگاهے بہ پاڪت مے ڪنم ،پاشا جلو میاد .
-تیمور بہ پناه رحم نمیڪنہ
دستش دوباره رفت سمٺ قلبش .
-اگہ خودم رو بہشون تسلیم ڪنم ڪارے بہش ندارن
-چے میگے محمد حسین ؟ اونا میڪشنن
-بہ درڪ
پاڪت رو برمیدارم و نگاهے بہ عڪساش میڪنم ،دیگہ قاطے میڪنم ،تیمور دیگہ واقعا داشٺ دیونہ م مےڪرد .بلند میشم ،پاشا با بہت نگام میڪنہ ،دوباره گوشے زنگ میخوره .
-دیدے عڪسا رو؟ خوشت اومد؟
-آدرس رو بده
-پس بلخره آدم شدے؟ اینم میدونے اگہ با پلیس بیاے سر جیگر گوشہ هات چے میاد دیگہ؟
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_سی_ششم
بہ سمٺ ماشین راه افتادم،پاشا هم دنبالم راه افتاد تا بلڪہ من رو منصرف ڪنہ ولے ڪارش بے فایده بود ،خودشم فہمید
-محمد حسین ...محمد حسین وایستا ...با توام وایستا
سوار ماشین شدم ،بہ شیشہ میرد ،ماشین رو روشݧ ڪردم و فقط بہ روبہ رو خیره شدم .
-محمد حسین مے ڪشنت ...با توام میگم وایستا
آروم زیر لب زمزمہ ڪردم :بہ درڪ
پام رو روے گاز میزارم و راه مے افتم توے خیابون ها ،لحظہ آخر پاشا رو میبینم ڪہ ڪلافہ نگام میڪنہ ،نمے دونہ من از جونم سیر شدم ،نگاهے بہ ڪیف میڪنم ،اگہ تیمور بفہمہ ڪہ اسناد قلابیہ ،سرم رو میبره و میذاره بغلم ولے اشڪالے نداره فقط پناه و محمد حسن واسم مهمن .چنان گاز میدم و چراغ قرمز رو رد میڪنم ڪہ هر لحظہ ممڪنہ بمیرم ،اگر چہ بالاے پژو چراغ آبے و قرمز روشن بود و آژیرم بلند ولے پلیس راهنمایے و رانندگے دنبالم بود ،لابد دستور سرهنگہ ڪہ هر ڪجا یہ جانے بہ اسم محمد حسین دیدین بگیرین و ڪتف بستہ تحویل من بدین ،آنقدر گاز دادم ڪہ بے خیالم شدن ،پاے ناموسم وسط بود سرهنگ نمے تونست ڪارے ڪنہ .ڪم ڪم از شہر خارج میشم و بہ سمٺ ڪارخونہ متروکہ میرم ڪہ تیمور آدرس رو فرستاده بود،جلوے ڪارخونہ ترمز میڪنم خیلے وقٺ بود آژیرم رو خاموش ڪرده بودم و چراغ رو پایین آورده بودم ،گوشے رو ڪنار گوشم مے گیرم .
-الو تیمور من اومدم
-خوش اومدے بیا تو جلوے در بده
بہ سمٺ ڪارخونہ متروڪہ راهے میشم ،صداے قدم هام شنیده میشہ ،جلو میرم تا اینڪہ تیمور و دار و دستہ ش جلوم ظاهر میشن
-بہ بہ سرگرد خوش اومدے جمعمون جمع بود فقط تو نبودے
-ڪجان؟
-بہ اونام مے رسیم
-گفتم ڪجان
صداے دادم تو اون متروڪہ پیچید ،تیمور جلو اومد خیلے جلو ڪیف رو بہ خودم نزدیڪ ڪردم ڪہ غافلگیرم نڪنہ .
-تفنگٺ رو دربیار با پاٺ هل بده بیاد جلو
تفنگ تنہا وسیلہ دفاعے من بود،اونو نباید از دست میدادم ولے چاره اے نبود ،تفنگ رو در آوردم و ڪارے ڪہ گفتہ بود رو انجام دادم .خم شد تفنگ رو برداشٺ ،برگشٺ طرف نوچہ هاش :بگردینش
همہ وجودم رو گشٺن .
-خیل خب حالا مے ریم سراغ معاملہ
-ڪجان ؟ مے خوام ببینمشون
-باشہ ...بیا
بہ طرف پرٺ ترین جاے ڪارخونہ حرڪت ڪردیم اشاره اے بہ زیر زمین ڪرد: اون پایینن ،مشڪوڪ نگاش ڪردم
-خیل خب من اول میرم
اول از پلہ ها پائین رفٺ .پشٺ سرش راه افتادم و پشٺ سر من نوچہ هاش ،نگاهے بہ زیر زمین بزرگش انداختم و رسیدم بہ پناه و محمد حسن ،جلو رفتم .پناه اسمم رو زمزمہ ڪرد .
-خوبے پناه
-خوبم
بہ سمٺ محمد حسن رفتم ڪہ تا میتونستن زخمیش ڪرده بودن بہ سمت تیمور عربده زدم:چرا باهاش این ڪار و ڪردین
-ساڪت ...نیومده بود ماه عسل ڪہ
محمد حسن آروم زمزمہ ڪرد :چرا اومدے داداش اینا زنده ات نمیزارن
تیمور جلو اومد و بعد شونہ اے بالا انداخٺ :حالا نوبتہ توئہ سرگرد
-بزار اینا برن طرف حسابٺ منم
-نشد دیگہ اول مدارڪ
-تیمور بزار اینا برن
-گفتم مدارڪ
نگاهے عصبے بہش ڪردم ،انقدر این چند روز حرص خوردم ،احساس میڪنم تمام معده و قفسہ سینہ م همین حالا از حلقم خارج میشہ .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.
اذان به نام قشنگت رسید و از هیجان...
به گوشِ خویش شنیدم اذان به وجــد آمد !
#کلیپ_میلاد_پیامبر
#با_زبان_عربی 😍🤩
#من_محمد_را_دوست_دارم
#لبیک_یا_رسول_الله
💔 #یا_صاحب_الزمان...
عجیب خستہ ام از روزهاے غرق گناه
«سہ شنبہ ها» دل من حال جمڪران دارد
#وقتی_سہ_شنبہ_میشود✨
#دل_جمڪران_اسٺ💚
#سه_شنبه_های_جمکرانی🌺🍃
✨﷽✨
⚜ حکایتهای پندآموز⚜
✨گره های زندگی✨
✍پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباساش ریخت و پیرمرد گوشههای آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر میگشت با پروردگار از مشکلات خود سخن میگفت و برای گشایش آنها فرج میطلبید و تکرار میکرد: «ای گشاینده گرههای ناگشوده،
عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه میکرد و میرفت، یکباره یک گره از گرههای دامنش گشوده شد و گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
«من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود»
👈🏽پیرمرد نشست تا گندمهای به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانههای گندم روی همیانی از زر💰 ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
📜نتيجه گيري مولانای بزرگ از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفـــتاح راه
📚 حکایتهای معنوی
#من_محمد_را_دوست_دارم
#لبیک_یا_رسول_الله
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_سی_هشتم
آنچہ خواندید:تیمور براے انتقام از محمد حسین پناه رو میزنہ
جلوے اتاق عمل میشینم.سرهنگم جلوم نشسٺ ،ڪمے دو دل نگاهے بہ من و پاشا میڪنہ :خب یہ خبر خوب دارم
بے تفاوٺ نگاش میڪنم چہ خبرے بعد از این اتفاق؟خبر خوب، خوب بودنہ پناه بود والسلام .
-تیمور بہ درڪ واصل شد
نمے دونستم خوشحال باشم یا نباشم ،الاناسٺ ڪہ مامان بہنوش و بہروز خان بیان روے روبہ رو شدن باهاشون رو نداشتم ،رو ڪردم بہ پاشا ڪہ از اونم خجالٺ میڪشیدم :میشہ اگہ پناه رو آوردن بیرون بہم زنگ بزنی؟
-ڪجا مے رے؟
-حالم خوب نیس ،شرمنده ام ،رو ندارم باباٺ رو ببینم
انگار حالم رو فہمید ،چشم هاش ڪہ این رو میگفٺ بلند شدم و بہ سمٺ در خروجے رفتم، سرهنگ دنبالم را افتاد :ڪجا مے رے؟
نمیخواے محمد حسن رو ببینے؟
-حالش چطوره؟
-خداروشڪر سرمش تموم بشہ مرخص میشہ
-خدا رو شڪر
-ڪجا میرے
-میخوام تنہا باشم همین
منتظر جواب نمے مانم بہ سمٺ در خروجے بیمارستان راهے میشم ،حالم اصلا خوب نبود ،دلم گرفتہ بود آسمون هم این رو میفہمد ،شروع میڪنہ بہ باریدن همہ از این بارون فرارین بجز یہ پلیس عاشق و دلنگران ،همہ بہ دنبال پناهے ،آه پناهم ! جلوے ماشینے رو میگیرم ،جلوم ترمز میڪنہ .
-ڪجا؟ آقا حواسٺ ڪجاسٺ؟دیونہ شدے؟
از خیابوݧ رد میشم آره دیونہ شدم ،دیونہ ے دیونہ !
***
نگاهے بہ سنگ قبر سفید میڪنم ڪہ بارون شستہ بودش،خم میشم روش سرم رو میزارم ،بارون بے مہابا میزد.
-صدام رو میشنوے؟..مے بینے بریدم ؟ رسیدم بہ تہ خط!اینجا ڪہ من وایستادم تہ خطہ بابا!حواسٺ بہ پسرٺ هسٺ؟..چرا منو با خودٺ نمے برے؟بابا منو با خودٺ ببر
-آره دیگہ همیشہ ڪہ مے برے و فیلٺ یاد هندسٺون میڪنہ میاے اینجا نہ؟
-بابا نجاتم بده
-پسر من انقدر ضعیف نبود
-بابا محمود از این دنیا و آدماش خستہ شدم
جلو میاد سرم رو بین آغوشش میگیره ،گریہ میڪنم مثل بچگے هام :خدا تو رو بہ ما دیر داد محمد حسین ،ولے وقٺےداد زندگیمون گل و گلاب شد،با جنم بودے!هر ڪارے ڪہ بہت میدادم تا تہش میرفتے حتے اگہ اون ڪار نخود سیاه بود ،روٺ یہ جور دیگہ حساب باز ڪردم
-دیدے مراقب امانتیات نبودم؟
-محمد حسینم من اونا رو بہ یڪے قوٻ تر از تو سپردم
-بابا محمود تو رو خدا با خدا حرف بزن ،ریش گرو بزار منم با خودت ببر
سرم رو جدا ڪرد ،روے شونہ هام زد مثل همیشہ ڪہ میخواسٺ بہم قوت قلب بده
-هعے مرد اینجا ڪہ آخرش نیسٺ
-هسٺ بابا هسٺ
بلند میشم ،روبہ شہداے دیگہ میڪنم :شما ها رفتین نمے دونین این چرخ فلڪ چہ بلایے سر ما آورده ،بابا اینجا آخر خطہ ،من قول دادم بہ باباش گفتم هواے دخترت رو دارم ولے نتونستم بہ ڪشتن دادمش
-هنوز زنده است
من بے مسولیتم من وظیفہ خودم رو نمیدونم من نمے تونم مراقب زنم باشم نمے تونم
دوباره ڪنار مزارش میشینم و بہ خطوط نگاه میڪنم :راحتم ڪن بابا تو رو بہ جدمون راحتم ڪن ،گیر افتادم تو این دنیا راحتم ڪن .
جلو میاد شونہ هام رو میگیره پیشونیش رو میچسبونہ بہ پیشونیم :محمد حسینم تو از پس اینم بر میاے
-نمیام بابا،روم نمیشہ تو چشاے باباش نگاه ڪنم
-وقتے اشتباه میڪنے نباید فرار ڪنے
-پناهم رو نجات میدے ؟
چشاے مشڪیش رو خیره میڪنہ بہ چشاے مشڪے من بعد نگاش رو میگیره سمتے نا معلوم :پناهٺ نجات پیدا میڪنہ پسرم فقط قوے باش
بلند میشہ نگاهے بہ موهاے خیسم میڪنہ: سرما میخورے ها
بہ سمٺ دیگہ اے راه میفتہ بلند میشم بہ سمتش میرم :بابا نرو ..بابا محمود ...بابا
مردے بہ شونہ ام میزنہ ،سرم رو بالا میارم ،لباس شہردارے بہ تن داشٺ و چہره پیر اما مہربان :
-پسر جون مثل موش آب ڪشیده شدے اینجا مگہ جاے خوابیدنہ؟ بلند شو سرما میخورے
پتورو روے شونہ هاے لرزونم میندازه و جلوم روے پاش میشینہ:نگاش کن دارے از سرما میلرزے مرد حسابے
پتو رو سمتش میگیرم و بلند میشم عطسہ اے میڪنم :دیدے سرما خوردے؟ ڪجا میرے ؟حالٺ خوبہ؟
-بابت پتو ممنونم
آنچہ خواهید خواند:
-دعاے؟
-دعا مرگ
-باباے خدا بیامرزم میگفت مرد وقتے دلش دعاے مرگ میخواد ڪہ شرمنده بشہ .شرمنده شدے مرد؟
-خیلے....
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_سی_هفتم
آنچہ گذشٺ: تیمور پناه رو گرفت ،هویٺ محمد حسنم لو رفٺ ،حالا محمد حسین برای نجاتشون میره در حالے ڪہ جون خودش تو خطره
-سرگرد من باهات خیلے ڪار دارم ...تو خیلے از سردستہ ها رو ڪشتے ..باید حسابم رو با تو پاڪ ڪنم
نفس هاے پشت سر هم مے ڪشم ،احساس میڪنم روے پیشونیم پر از عرق سرده .
-حساب منو تو با هم ..با هم بہ حسابمون میرسیم
-دِ نشد دیگہ تو عزیزامو از گرفتے (دستے بہ سمٺ محمد حسن گرفت و گفت):برادرم رو گرفتے
چیزے وسط وجودم هرے ریخٺ ،خیره شدم بہ محمد حسن ،بابا ڪمڪم ڪن از امانتیت محافظٺ ڪنم .بعد دستش رفٺ سمٺ پناه: عشقم رو گرفتے ...منم باید برادرت رو بگیرم ..عشقٺ رو بگیرم
پناه مے ترسید،حقم داشٺ اون ڪجا و این مراسمات ڪجا ؟ پناه ڪجاے این بازے بود؟ تیمور روے صندلے نشست .
-مژده عشق من بود،با نفساش نفس مے ڪشیدم ولے تو چے ڪار ڪردے؟ ڪشتیش ،خودٺ ڪشتیش یادتہ؟ ویلای شمال یادتہ؟
-بہش گفتم تسلیم شو تسلیم نشد
-باید مے ڪشتیش
-من نکشتمش خودش ، خودش رو ڪشٺ
-دروغ نگو
-دروغ نمیگم از ترس اینڪہ گیر پلیس نیفتہ خودش رو ڪشت
-تو ڪشتیش با بچہ تو شڪمش
-بچہ؟!
-من اگہ محمد حسن و پناه رو بڪشم باز تو یہ بچہ بہ من بدهڪارے سرگرد
-اسم زن منو بہ زبونت نیار
-بسہ ...امروز روز انتقامہ
-ببین تیمور من قاتل اونا نیستم تویے با ڪارایے ڪہ ڪردے .
-بسہ برا من رجز نخون
بلند شد بہ سمٺ پناه رفٺ ،روبہ روش نشسٺ ،خیلے نزدیڪش ،صورت تو صورتش ،عصبے شدم رگ غیرتم باد ڪرد ،خواستم بہش حملہ ڪنم نوچہ هاش زیر دستم رو گرفتن .
-زن قشنگے دارے ...مخصوصا چشاش
-عوضے ولش ڪن
خواستم از قفس دستاے این دوتا غولتشن رها شم نشد .
-چشاش دل آدم رو میبره ببینم تو ام عاشق چشاش شدے
-بے غیرت خفہ شو
بلند شد ،تپش قلبم داشٺ جاے شڪستگے قبلے قفسہ سینہ رو میشڪافٺ ،دوباره اومد سراغ من .
-ڪیف رو بده
-اول زن و برادرم رو ول ڪن
ڪلافہ رو ڪرد بہ نوچہ هاش :اه دارے اعصابم رو بهم مے ریزے ،بگیرن ازش ،ڪتکش بزنین فقط بگیرن ازش
بہ سمتم حملہ ڪردن و شروع ڪردن بہ ڪتڪ زدنم ،باهاشون در گیر شدم ولے گنده تر از اونے بودن ڪہ حریفشون بشم ،بلخره شڪستشون دادم .
-خاڪ تو سرتون با این قد و قواره حریف این لاغر مردنی نشیدین
جلو اومد ،تفنگ رو گذاشت رو پیشونیم ،پناه جیغ ڪشید .
-بده من اون ڪیف رو
ڪیف رو سمتش گرفتم و بعد ڪیف رو گرفت و نشست روے صندلے:دیدے باختے سرگرد
کیف رو باز میڪنہ ڪہ میفہمہ اسناد قلابیہ،عصبے برگہ ها رو پخش و پلا میڪنہ پوز خندے میزنم ڪہ حرصش در میاد و با پشت تفنگ میزنہ توے دهنم بعد تفنگ رو مسلح میڪنہ و میگیره سمتم ،خون گوشہ لبم رو پاڪ میڪنم .
-گفتم شوخے ندارم
هیچ آثارے از ترس نداشتم واسم مهم نبود چہ اتفاقے میفتہ ،ڪہ یڪ دفعہ تفنگ رو بر میگردون سمٺ پناه .
-گفتم بد بختت میڪنم
داد زدم نہ ولے دیر شده بود ،ڪل وجودم یخ زد ،محمد حسنم با بہت خیره شد بہ پناه ،حملہ بردم بہ سمٺ تیمور تا میتونستم زدمش بازم این نوچہ ها ،بازم این نوچہ ها نجاتش دادن و شروع ڪردن بہ زدن من ،لابہ لاے لگداشون خیره شدم بہ پناه ،صداے آژیر پلیس ڪہ بلند شد فرار ڪردن ،خودم رو روے زمین ڪشیدم رسیدم بہ پناه ،لابہ لاے دستام گرفتمش آرزوهام رو آمالم رو اطرافش پر از خون بود ،تکونش دادم ،اسمش رو فریاد زدم بے فایده بود جوابم رو نداد ،بلندش ڪردم شروع ڪردم بہ دویدن شده تا شہر بدوئم اولین بار بود ڪہ مثل مادر مرده ها گریہ میڪردم البتہ بعد از شہادت بابا ،سرهنگ با دیدنم شوڪہ بہ پناه نگاه ڪرد ،جلوے آمبولانس دیگہ طاقٺ نیاوردم و روے زانو هام افتادم .داد زدم :پناه ...پناه
پاشا هم جلو اومد و خیره شد بہ پناه،تڪونش داد ولے بے فایده بود
آنچہ خواهید خواند:
-پسر جون مثل موش آب ڪشیده شدے اینجا مگہ جاے خوابیدنہ؟ بلند شو سرما میخورے
پتورو روے شونہ هاے لرزونم میندازه و جلوم روے پاش میشینہ:نگاش کن دارے از سرما میلرزے مرد حسابی
🌺🍂ادامه دارد....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
اگر آسمانها و زمين در برابر بندهاى سر به هم آورند
و آن بنده تقواى خدا پيشه كند حتماً خداوند از ميان آن دو،
شكاف و راه خروجى برايش قرار خواهد داد.
پیامبر اڪرم ﷺ