🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_بیستم
بعد از یک جنگل گردی حسابی حالا که نزدیک غروب بود خسته و کوفته رو ساحل پلاژ خصوصیشون نشسته بودن...
کریستن بلند شد از داخل ساختمون بساط عیش و نوشش رو آورد که همون موقع رایان گفت:
+خانومم میای بریم بگردیم؟!
الینا که متوجه شده بود رایان قصد پیچوندن کریستن رو داره با تمام خستگی از جا بلند شد دست رایان رو گفت:
_آره بریم...
چند قدمی که از کریستن و ماریا دور شدن الینا دست راستشو گذاشت رو بازوی رایان و کمی خودشو کج کرد سمت رایان:
_رایاان؟!
رایان همونطور خیره به جلو و منظره قشنگ غروب گفت:
+جانم؟!
الینا لباشو جلو داد:
_یه سوال بپرسم؟!
+هزار تا بپرس...
چشمکی زد و با صدای پچ پچ مانندی گفت:
_کیه که جواب بده؟!
الینا با خنده مشتی به بازوی رایان زد که قهقه رایان بلند شد...
چه لذتی میبرد از فرود اومدن مشت های کوچیک الینا رو بازوش...
الینا به حالت قهر سرشو چرخونده بود سمت دریا.رایان با لبخند وایساد دستشو از دست الینا بیرون آورد و اومد روبروش...
صورت الینا رو با دستاش قاب گرفت و با انگشت شصتش گونه ی الینارو نوازش کرد...
الینا مثل دختر بچه های لوس لباشو جلو داد و با اخم های مصنوعی به رایان چشم دوخت...
دلش غنج رفت برای این حالت الینا و بی اراده خم شد پیشونی الینا رو بوسید...
از وقتی عقد دائم کرده بودن از هیچ فرصتی برای ابراز علاقه ی بیش از حدش به الینا دریغ نمیکرد...
حتی یک ثانیه هم نمیتونست تصور کنه اگه الینا امیرحسین یا دیگری رو جای اون قبول میکرد چه به روزش میومد...
انگشت شصتشو رو اخمای الینا کشید و بازشون کرد...
چه خوب که پلاژ خصوصی بود و هیچ کس دوروبرشون نبود...
دوباره با دستش صورت الینا رو قاب گرفت و گفت:
+خب خانم من...سوالتون؟!
الینا با یادآوری سوالش قهر و کنار گذاشت و گفت:
_پشیمون نیستی؟!
رایان متعجب پرسید:
+از چی؟!
_از...از تغییر دینت...از انتخاب من...اصن...اصن ارزش داشت دینتو تغییر بدی؟!
رایان دوباره دست الینارو در دست گرفت و راه افتاد.در همون حال گفت:
+من از هیچ کدوم از انتخابام پشیمون نیستم...نه از انتخاب شما لیدی...نه از تغییر دینم...برعکس خیلی هم از تغییر دینم راضیم...و اینو رک بهت بگم الینا...خیلی ببخشیدا ولی من دینمو به خاطر تو تغییر ندادم...ینی اگه تو خدای نکرده جواب منفی میدادی هم من دینمو تغییر میدادم...تازه...تصمیم گرفتم حالا هم که دیگه خیالم از بابت تو راحته برم بیشتر راجب اسلام تحقیق کنم...یه جورایی ازش خیلی خوشم اومده...
الینا نگاهی به ساعت بند گل گلی توی دستش انداخت..
وقت نماز بود...
سرشو کج کرد وقت رایان و خواست اذان رو اعلام کنه که رایان زودتر گفت:
+بریم نماز؟!
الینا لبخند بزرگی به این تله پاتی زد و گفت:
_جماعت...؟!
رایان سرشو تکون داد و گفت:
+نمیشه فقط دوتاییم...
الینا شونه بالا انداخت:
_خب دوتا باشیم...دوتایی هم میشه...
رایان کمی چشماشو تنگ کرد و سر تکون داد...دنبال بهانه میگشت تا الینا بی خیال شه...
فکر نمیکرد شایسته باشه کسی بهش اقتدا کنه...
سرشو تکون داد و گفت:
+آه...الینا...ن...
هنوز نه کامل از دهنش خارج نشده بود که الینا گفت:
_حق نداری بگی نه ها...
بعد لحنشو مظلوم تر کرد و گفت:
_خب دوس دارم ببینم این نماز جماعت دونفره که هی مذهبیا ازش دم میزنن چجوریه...
با لحن شیطونی ادامه داد:
_بیا من شنیدم میگن خیلی کیف میده...
و اینگونه بود که رایان گول خورد و نماز جماعتی که دونفره خوانده شد..
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_بیستم
تفنگ رو روے گیجگاهم میزارم ،مجید با وحشٺ نگام میڪنہ ولے من ڪوتاه نمیام ،ڪمے جلو میاد صداے سرهنگ رو از پشت تلفن مے شنیدم :چے شده مجید؟با توام
-چے ڪار میڪنے محمد حسین
-جلو نیا
-محمد حسین دیونہ شدے؟
-آدرس رو بده مگر نہ خودم رو مے ڪشم
-آدرس چے؟
-آدرس محضر
-محضر چیہ؟
-بہ خدا شوخے ندارم مجید خودم رو مے ڪشم
-باشہ...باشہ
جلو میاد،مے دونستم سعے داره تفنگ رو ازدستم بگیره پس داد میزنم جلو نیا،سرهنگ هنوز بے خیال نشده بود.یڪسره تڪرار مے ڪرد چے شده مجید ،مجید هنوز داشت جلو میومد داد میزنم کہ جلو نیا ولے فایده نداره ،تفنگ رو جلو تر میارم دستم رو روے ماشہ میزارم .
-بہ خدا میزنم
-باشہ...باشہ
-آدرس رو بده
-من نمے دونم
-دروغ نگو
گوشے رو بالا میاره و ڪنار گوشش مے گیره:سرهنگ محمد حسین با شما ڪار داره ...میزنہ رو بلند گو:بپرس
-محمد حسین بگو
-سرهنگ بہ مولا قسم اگہ آدرس محضر رو ندے مے ڪشم خودمو
-چے میگے محمد حسین؟
-سرهنگ شوخے ندارم بہ خدا مے ڪشم خودمو
-خیل خب باشہ مے فرستم براے مجید
گوشے رو قطع مے ڪنہ صداے بوق بوق ممتد قطع شدن تلفنش مے پیچہ توے گوشم و آزارم میده ،دلم میخواسٺ این تفنگ بے هوا شلیڪ مے ڪرد و من مے مردم واقعا مے مردم
-بہ خدا تو یہ دیونہ اے
صداے اس ام اس گوشے مجید بلند میشہ .نگاهے بہ صفحہ گوشیم مے ڪنم :بیا آدرس رو فرستاد با حقارٺ نگام میڪنہ ولے اون چے مے دونست از این دردے ڪہ من مے ڪشیدم ،دوباره داد میزنم:سوئیچ و گوشے رو بده
گوشے و سوئیچ رو سمتم مے گیره اشاره اے بہ تفنگ میڪنہ ڪہ یعنے بده بہ من ولے من بے توجہ در خونہ رو باز ڪردم حس اسیرے رو داشتم ڪہ بعد از سال ها بلخره آزار شده و از دسٺ ڪرڪسے فرار ڪردم سوار ماشیݧ میشم ،مجید پشت سرم مےدوئہ ولے نمے رسہ ،ڪادر بہم میزدے خونم در نمے اومد .امروز زمین و زمون رو بہم میدوزم دیدم ڪہ مجید مضطر دنبالم میڪنہ ولے تاثیرے نداره ،نگاهے بہ آدرس میڪنم پام رو روے گاز میزارم .تاثیر این قرصم پریده بود .محڪم بہ فرمون میڪوبم ،احساس میڪردم ڪلے خون تو رگام اشباع شده و قصد حرڪت نداره ،دوباره قفسہ سینہ ام درد گرفت مثل تمام این دوسال ڪہ شڪستگیش درد مے گرفٺ .جلوے محضر پارڪ میڪنم سریع بیرون میام پلہ ها رو بالا میرم ،در رو باز میڪنم،ڪل جمع بر میگردن سمتم .عاقد هم بہ سمتم بر میگرده ولے با چہ خبرتہ آقا بے خیال بقیہ حرفش میشہ و ادامہ میده ،چشاے همہ خیره بود بہ من ،نگاه پر از بہت همہ !جلو میام ،دیگہ حرفاے عاقد رو نمے شنوم ،فقط بہ زنے ڪہ سہم من بود نگاه میڪنم .مامان فرشتہ خشڪش زده ، ملڪا هم ڪنار پاشا وایستاده شنیده بودم عقد ڪردن ،همہ بودن آقا بہروز ،بہنوش خانوم و نگاه خانوم .جلو میرم سلمان رو از روی صندلے بلند میڪنم ،نمے دونم چرا تمام این خشم ها رو سر سلمان خالے میڪنم ،چہ گناهے داره رو نمے فہمم ،فقط ڪتڪ میزنم ،بدبخت وقٺ پیدا نمے ڪنہ از خودش دفاع ڪنہ .پاشا سعے داره جدام ڪنہ .مامان سلمان جلو میاد :چہ خبره اینجا؟
روے زمین میشینم و نگاهے میڪنم بہ سلمان خونین و مالے .عاطفہ خانوم جلوے مامان وایمیستہ : این مگہ شہید نشده بود؟
توان ایستادن نداشتم همونطورے میخزم و میرم ڪنار پناه ،چادرش رو بالا زده بود و با بہت و اشڪ نگام میڪرد .
-با شماهام یڪے بگہ اینجا چہ خبره
مامان فرشتہ رو زمین میفتہ ،ملکا با عجلہ ڪنارش میشینہ : چے شد ؟ مامان
ڪنار مامان میرم ،با اشڪ نگاش میڪنم چقدر پیر شده بود !
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌