eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ رایان ادامه داد: _فامیلش...مالاکیان... بهت و ناباوری جای علامت سوال رو گرفت و اولین نفر کریستن به حرف اومد: +مسخره کردی مارو!الینا کجا بود!چرا چرت میگی؟!... پدر الینا،مالاکیان بزرگ به حرف اومد: +رایان اصلا ازت توقع نداشتم مارو جمع کردی اینجا که چرت و پرت بگی!الینا کیه؟! نادیا کسل،انگار که ضایه شده باشه نشست سر جاشو پوفی کشید... رایان نگاهی به قیافه جمع انداخت...انگار هیچ کس باورش نشده بود! خواست حرفی بزنه تا همه باور کنن که زن داییش مادر الینا از جا بلند شد و گفت: +رایان؟!راست میگی؟!تو... قطره اشکی از چشمش چکید: +تو میدونی الینای من کجاست؟! رایان مهربون لبخندی زد و گفت: _آره...آره میدونم... نینا بی طاقت به چنگی به لباس رایان زد: +قسم بخور ...قسم بخور که حالش خوبه...بگو حالش خوبه.. بگو که دروغ نمیگی!... رایان لبخندی زد دست مشت شده ی نینا رو که روی سینش بود در دست گرفت... این زن حالا مادر زنش محسوب میشد... با همون لبخند دلگرم کننده گفت: _من دروغ نمیگم...الینا حالش کاملا خوبه و... نگاهی به دیگران که با بهت نگاش میکردن انداخت و جدی ادامه داد: _ما تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم... انگار همه یکی یکی داشتن باور میکردن اما هیچ کس توانایی ابراز احساسات نداشت جز نینا که نشست و گریه کرد... رایان ادامه داد: _ما هردو همدیگرو دوست داریم و ...میخوایم باهم ازدواج کنیم... صدای محکم مالاکیان بزرگ بلند شد: +شما نمیتونین...مگر اینکه اون دختر پشیمون شده باشه و بخواد برگرده به دینش... پوزخندی زد و ادامه داد: +میدونستم یه روز پشیمون میشه... رایان برگشت سمت داییش و گفت: _نه الینا پشیمون نشده...الینا الآن مسلمانه و تا ابدم مسلمان میمونه...من مشکلی با این موضوع ندارم...اتفاقا...من عاشق همین الینا شدم... صدای مغموم کریستن از گوشه سالن بلند شد: +اما داداش...شما نمیتونین ازدواج کنین...تفاوت دینتون مانع میشه...هیچ قانونی بهتون اجازه ازدواج نمیده... رایان لبخند زیرکی زد و گفت: _نگران اونش نباش..همه چیز حل شده...ما به راحتی میتونیم ازدواج کنیم! کریستن با نور ضعیف امیدی که در دلش بود گفت: +اما چطوری؟! از خداش بود که خواهرو برادرش باهم ازدواج کنن! رایان با همون لبخند گفت: _مگه مهمه؟!مهم اینه که... فریاد مالاکیان بزرگ دلیل قطع حرفش بود: +درسته مهم نیست...مهم اینه که مننن(به تخت سینه ی خودش زد)...منن اجازه نمیدم...اجازه ی اون دختر هنوز دست منه و منم اجازه ازدواج بهش نمیدم... _عذر میخوام دایی ولی میتونم بپرسم چرا؟!مگه اون دختر چکار کرده؟!غیر از اینه که راهی که خودش خواسته رو در پیش گرفته؟! +اون دختر میدونست من از اسلام و مسلمون بیزارم...میدونس از این قاتلای خونخوار بدم میاد ولی کار خودشو کرد...الآن اونم برا من یکی مثل همه ی اون قاتلاس... گریه ی نینا شدت گرفت... هیچ دلش نمیخواست کسی راجب تک دخترش اینطور صحبت کنه ولی چکار میتونست بکنه وقتی شوهرش حکم سرور و سالار براش داشت! رایان سعی کرد با آرامش توضیح بده: _طرز تفکر شما غلطه دایی جان...اونا واقعا قاتل نیستن...من هزار و یک تحقیق جمع آوری کردم که نشون میده اونا قاتل نیستن... با پوزخند حرف رایان رو قطع کرد: +پس این کشت و کشتارا... رایان نزاشت داییش ادامه بده و گفت: _اونا مسلمون نیستن...اونا یه مشت حیوون وحشین که ادای مسلمونا رو در میارن...یه مشت روانی که آدم میکشن و ذکر میگن تا مسلمونایی امثال الینا رو بد جلوه بدن و خراب کنن تا طرز تفکر من و شمارو به هم بریزن... دایی با تمسخر قهقه زد و شروع کرد به دست زدن: +نه...خوشم اومد...خوشم اومد...براوو...داری کم کم مث این... خواست توهینی بکنه که رایان اجازه نداد: _خواهش میکنم دایی جان...بحث ما این نیست... با کمی مکث ادامه داد: _بحث ازدواج من و الیناس... +درسته...درسته...بحث ازدواج شماست که من اجازه نمیدم...مگه اختیار اون دختر با من نیس؟!من اجازه نمیدم...قبلنم گفتم...من اون دختر رو زمانی میپذیرم که پشیمون ببینمش... _اما دایی... ادامه ی حرفش با خروج دایی از سالن خورده شد... نینا داغون و بی حال دست نادیا که آب قند رو جلوش گرفته بود پس زد و به سمت رایان رفت... بازوی رایان رو گرفت و زمزمه کرد: +میدونم خوشبختش میکنی... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 دوسال بعد ... روبہ روے بوم نقاشے نشستم و شروع ڪردم بہ خط خطے دوباره با رنگ سیاه اتاق پر بود از ایݧ بوم نقاشے ها با خط هاے سیاه ...بعد از ٺو همہ رنگ ها سیاه بود .صداے پاشا کہ سعے داشٺ آرام حرف بزند را بہ وضوح میشنیدم. -باشہ ،ملڪا بسہ ...خیلے بے اعصاب شدے ها قلمو رو پرٺ می ڪنم و دوباره سرم رو بیݧ دستام مے گیرم ،دیونہ شدم ...دیونہ ...! -خدافظ تقہ اے بہ در میزنہ و منتظر مے مونہ تا جواب بدم و اذن ورود صادر ڪنم ...صدایے ڪہ نمے شنود وارد اتاق مے شود ..خیره بودم بہ عڪس محمد حسیݧ با لباس سبز پلیس ڪہ مے خندید پایین آݧ عڪس درشٺ نوشتہ بود : شہید سید محمد حسین فاطمے تبار شہید امنیٺ ... -آبجے گلم پاشو آماده شو بے حرف خیره مے شوم بہ قرمزے اسم شہیدش .. -بریم بیرون یہ هوایے بخره بہ سرٺ ؟ با بغض نوچے میڪنم مثل بچہ هایے ڪہ قہر ڪرده باشند .اشڪم میچڪہ با نوڪ انگشٺ اشڪم رو پاڪ میڪنہ . -من خیلے بدبختم پاشا بغلم میڪنہ با تمام وجود گریہ مے ڪنم ،شونہ هام مے لرزه ،از همان چشماݧ ابریم خیره مے شم بہ محمد حسیݧ . -پاشا هیچ وقٺ با ملڪا این ڪار رو نڪن هنوز جلو چشامہ جنازه سوختہ محمد حسیݧ ...نگاه ڪن انگشترشم سوختہ نگاهے بہ انگشتر میکنہ کہ همیشہ با خودم داشتم .یاعلے روے انگشتر ڪمے تغییر رنگ داده بود ،دوباره با ڪل وجود گریہ مے ڪنم . -محمد حسین سوخٺ ..بےچاره فرشتہ خانوم چے میڪشہ -پناه آروم باش نالہ میزنم محمد حسیݧ ...یعنے اون لحظہ ڪہ مے سوخٺ تو ڪابین گیر افتاده بود پسر فرشتہ خانوم؟ -بہش فڪر نڪن -چقدر سخٺ شهیدش ڪرد خدا -خوش بہ حالش اشڪام رو پاڪ میکنم ،تند تند مثل ابرے ڪه بعد ازبارش از آفٺاب تقاضا مے ڪند ڪہ آثار دل گرفتہ اش را پاڪ ڪند . -بلند شو -ڪجا ؟ -هر جا ٺو بگے -بریم خونہ محمد حسین اینا -بریم سرے تڪون میدم و دوباره لباس مشڪیام رو مے پوشم .از پلہ ها پایین میرم .مامان صدام میڪنہ -پناه ...ماماݧ قرصاٺ رو خوردے؟ -بلہ -ڪجا میرے؟ -خونہ محمدحسین اینا -باشہ عزیزم برو سرے ٺڪان میدهم و مے روم ،سوار ماشیݧ شاسے بلند پاشا میشم ،سرم رو تڪیہ میدم و چشام رو مے بندم . -خوبے؟ سرے ٺڪان میدهم ،بعد ڪمے جابہ جا مے شوم دلم محمد حسین رو مے خواسٺ با عطر گل هاے اقاقیا ... -پناه جان تو خیلے دارے خودٺ رو اذیٺ مے ڪنے -محمد حسین خیلے جوون بود پاشا ...اون محمد حسݧ نامرد شوهرم رو ازم گرفٺ خودم مے ڪشمش -هنوزم باورم نمے شہ ..محمد حسݧ این ڪار رو ڪرده ...آخہ محمد حسین برادرش بود ...برادرش رو ڪشت -بسه نمے خوام بہش فڪر ڪنم -باشہ دوباره چشم هام پر از ترنم مے شود پر از شبنم نبودنٺ ...پر از غصہ نبودٺ ...پر از غصہ و داغ ... -بزن ڪنار -چرا؟ -بزن ڪنار -باشہ بہ بیرون مے پرم ،نفس هایم تحمݪ هواے گرفتہ ڪابین رو نداشٺ ..آبے جلویم مے گیرد ،آبے بہ صورتم میزنم ... -بازم قرصٺ رو نخوردے؟ -چرا -پس چرا حالٺ بد شد -نمے دونم -نکنہ ناشتا خوردے -آره لابد -پناه چیزے ازت نمونده بعد از اون مگر مے شد چیزے هم ازم بماند ؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌