eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_شانزدهم
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ یکساعت از اومدنش گذشته بود و تو این یکساعت بیش از هزار بار برای دلگرمی مادرش لبخند زده بود و قسم خورده بود که حالش خوبه... اونقدر حرف زده بود و از این یکسال گفته بود که زبونش به سقف دهنش میچسبید!... بعد از تمام حرفاش درست وقتی که خواست جرعه ای از شربت آلبالوی روبروش رو بنوشه تا از عطشش کم بشه در سالن با صدای تیکی باز شد... منتظر برگشت به پشت سرش نگاه کرد... با دیدن همان ابهت همیشگی قلب در سینش بی حرکت ایستاد... نینا با عجله به پیشواز همسرش رفت و بعد از سلام خواست مقدمه ای از حضور الینا بگه که الینا جلو اومد و با نگاهی به زیر افتاده گفت: _Hey dad...(سلام بابا...) چارلی بدون نیم نگاهی به الینا سری تکون داد و زیرلب گفت: +Hey...(سلام...) چیزی در وجود الینا شکست... شاید قلبش بود... اونقدر گوشه های قلب شکسته شدش تیز بود که اشک رو باز هم مهمون چشمای الینا کرد... این چندمین بار بود که پدرش جلوی رایان و کریستن غرورشو له میکرد؟!... رایان متوجه حال خراب الینا شد که گفت: +الینا شارژر تو ساک توعه میشه بیای بهم بدی؟! لبشو رو هم فشار داد و سرشو تند تند بالا پایین کرد... نینا که متوجه اوضاع شده بود تند گفت: +آره آره الینا برو عزیزم...برو تا منم میز شامو که چیدم صدات میزنم... نگاهی به پدر مغرورش انداخت که بی توجه به اون داشت از پله ها بالا میرفت... همین که به اتاق رسیدن و رایان در روبست الینا زار زد و با کلماتی نامعلوم و قاطی پاتی گله میکرد: _ینی چی...چرا...چرا...اینجوری میکنه...مگه...مگه...گناه من...اصن مگه...مگه دخترش نیستم..من سرراهیم؟!من...من... رایان که طاقت دیدن حال پریشون الینا رو نداشت جلو رفت تا الینا بغل کنه که این وسط دوتا سه تا از مشتای بی هوای الینا که تو هوا پخش بود رو سینش فرود اومد... همین که الینا به آغوش رایان رفت کمی رامتر و آروم تر شد و دیگه نه مشت میزد نه حرف میزد فقط گریه میکرد... اونقدر تو بغل رایان اشک ریخت تا صدای نینا بلند شد: +الینا...رایان...بیاین شام...الینا...عزیزم... رایان کمی سرشو عقب کشید و بلند گفت: +باشه باشه الآن میایم... الینا سرشو از رو سینه ی رایان برداشت.رایان موهای پخش شده تو صورتش رو برد پشت گوشش و گفت: +خوبی؟! الینا بی حرف سر تکون داد که رایان گفت: +بریم شام؟! بازهم جوابش تکون سر الینا بود... پیشونی الینا رو بوسید جایی نزدیک گوشش آروم زمزمه کرد: +غذای این شبارو از دست نده...از هفته دیگه شام و ناهار غذای دودی میخوریم...دودی اصل ها! الینا با لبخند کم جونی مشتی به بازوی رایان زد: _shut up...(خفه شو) بعد هم راه افتاد سمت در.رایان بلند خندید و در آخرین لحظه که الینا میخواست از اتاق خارج بشه پشت گوشش زمزمه کرد: +دیدی دوباره خندوندمت؟!... و الینا سرخ و سفید رفت سر میز شام... 🍃 یک هفته از برگشتش گذشته بود و تو این یک هفته تنها بازدید کنندگانش کریستن و رایان بودن و مادری که ثانیه ای از دخترش غافل نمیشد و پروانه وار دور سرش میچرخید... رفتار پدرش هیچ تغییری نکرده بود... بی توجه به الینا از سرکار میومد... بی توجه به الینا صبحانه و شام میخورد... بی توجه به الینا با نینا صحبت میکرد و کلا بی توجه به الینا به ادامه ی زندگیش میپرداخت... اصلا انگار نه انگار که دختر گمشدش پیدا شده و برگشته... البته فقط خودش و خدای خودش میدونست که چقدر از این موضوع خوشحاله... چقدر حالا که فهمیده الینا حالش خوبه خیالش راحته و با آرامش بیشتری شب سر رو بالش میزاره... ولی خب چه کار میتونست بکنه وقتی همه چیز و همه کس رو فدای غرورش میکرد؟! 🍃 روزها با سرعت برق و باد گذشتند و رسیدن به دوشنبه... دوشنبه ای که هیچ شباهتی به روز قبل عروسی یک عروس عادی نداشت! نه تو خانواده مالاکیان نه تو خانواده پتروسیان کسی حرف از عروسی نمیزد... کسی شوق نداشت... کسی دست نمیزد... کسی قربان صدقه ی عروس نمیرفت... همه چیز زیادی عادی بود... برعکس در خانواده رادمهر همه شوق عروسی الینارو داشتن... همه از یک هفته قبل در رابطه با سه شنبه حرف میزدن و در پی جور کردن برنامه و رفتن به تهران بودن... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 بے اعصاب بلند میشم ،در رو باز میڪنم و بہ سمت سر خیابون میرم ،مجید دنبالم میڪنہ و مدام صدام میڪنہ اما من شیر زخمیم ڪہ حالا منتظرم ڪه فوران ڪنم ،مجید هنوزم صدام میڪنہ و دستم رو میگیره بہ سمتش بر مے گردم و دستم رو بہ زور از لاے دستش بیرون میڪشم ،دلم می خواد فریاد بڪشم ،غرش ڪنم ولے نمے تونستم چون اولاً باید لال باشم!دوماً هم ڪہ این بدبخت کاریہ اے نبود . -ڪجا مے رے؟ -جهنم!میاے؟ -آره -مجید ولم ڪن -منم دوسٺ دارم ولت ڪنم ولے نمے تونم -من دارم بہت مجوز میدم دیگہ برو -تو نباید مجوز بدے نفس عمیقے میڪشم تا دستم بے هوا نره سراغ دماغش و دماغش رو جزئے از صورتش ڪنہ ،مدام نفس عمیق میڪشم ولے بدتر میشہ ،بدتر قفسہ سینہ ام تیر میڪشہ مے خوام روے زمین بشینم ولے مجید نمیزاره . -بلند شو اینجا خطرناڪہ آخرش منو میڪشے -مجید ولم ڪن تو رو خدا ،داغونم -پاشو،پاشو بریم خونہ اونوقت هر چقدر خواستے داد بزن بلند شو مرد واقعاً انقدر خونسرد بود یا داشٺ ادا در مے آورد ؟ واقعا میخواسٺ آرومم ڪنہ یا حرصم رو دربیاره افتاده بودم روے دور لج بازےولے مثل همیشہ حریفم میشہ و سوار اون پژوے داغونش مے کنتم ،اون پژویے ڪہ اونقدر نالہ مے ڪرد تا روشن بشہ ڪہ دل همہ بہ رحم مے اومد و بہ جاے اینڪہ سوارش بشن ،مے خواستن سوارے بدن !دستے بہ قفسہ سینہ ام مے گیرم دوباره درد گرفتہ -بیا یکم آب بخور -درد بخورم -هر جور ڪہ راحتے ماشین رو روشن میڪنہ و راه میفتہ ،شیشہ رو پایین میدم تا بادش بہ صورتم بخوره و نفسے تازه بڪنم ڪہ مجید اونم ازم دریغ مے ڪنہ و شیشہ رو میده بالا یاد اون روز مے افتم ڪہ ...آهے مے ڪشم یہ روزے هم خودم شیشہ رو براے ڪسے ڪشیدم بالا اون بهم خندید بر عڪس من ڪہ بہ مجید چشم غره رفتم . -انگار تو اصلا حالیت نیست ...بابا چطورے بگم کہ جونت تو خطره حاجے؟ -... -اگہ بفهمہ تا اینجا اومدیم ڪار هر دومون ساختہ اس ...خوبے؟ سرم رو روے داشبورد میزارم ،دلم مے خواست زمین و زمان رو بهم بدوزم ولے دستم ڪوتاه بود ،مجید سعے میڪنہ از داشبورد جام ڪنہ . -با توام خوبے؟ چرا قرصات رو نمے خورے آخہ جلوے خونہ وایمیستہ ،بہ سمت خونہ میرم مجید در رو باز میڪنہ مثل بچہ هاے لجباز میرم تو اتاقم اون ماسڪ لامصب و بقیہ وسایل استتار رو در میارم و پرت میکنم گوشہ اتاق .روے زمین دراز میڪشم و دستے بہ سر ڪچلم میڪشم ،نمے دونم چقدر از درد بہ خودم پیچیدم ڪہ چند تا تقہ بہ در خورد روے پہلو برگشتم و دستے بہ اشڪ جارے شده روے صورتم نزدم .در باز میشہ . -من از دسٺ تو چے ڪار ڪنم ؟ جوابے نمے دم حوصلہ باز خواست شدن رو نداشتم از چهارچوب در ڪنده میشہ و جلوتر میاد: با تواما عباس مثلا خوابے؟ -اسم من عباس نیست روبہ روم میشینہ و شناسنامہ اے رو باز میڪنہ درست رو بہ روم: اینہا اینجا نوشتہ عباس ...عباس حامدے -این شناسنامہ ام شناسنامہ ے من نیست -شناسنامہ ے دیگہ اے هست نشونم بده از جام بلند میشم سرم رو مے گیرم پایین و خیره میشم بہ موڪت بد رنگ روے زمین و بعد دوباره چشمم بارونے میشہ . -چرا با خودت لجبازے میڪنه؟...من تمام این ڪارا رو براے تو انجام میدم اشاره اے بہ لیوان آب و پیشدستے با گل رز سرخ و قرص میڪنہ . -خستہ شدم دیگہ -مے دونم ولے چاره اے نیست -بہم گفٺ بے غیرت -اون ڪہ تو رو نمے شناسہ -اگہ یہ روز بفہمہ دوباره همین حرف رو میزنہ -پسرم تو مجبورے چاره ے دیگہ اے ندارے تا زمانے ڪہ دار و دستہ ے محمد حسن مہار شہ -سرهنگ دیگہ نمے تونم اے ڪاش ...مے مردم انگار دلش بہ رحم میاد براے این بدبخت ڪہ جلوش نشستہ ڪمے جلو میاد سرم رو بالا میگیره :سید از مادرت مدد بخواه ...مثل همون روزا تو بیمارستان ...ڪمڪت مے ڪنہ!مگہ نہ؟ -ڪمڪ مے ڪنہ ولے این سرے مدد نمے خوام مرگ میخوام مثل خودش -محمد حسین! -من محمد حسین نیستم سرهنگ ! عباسم ،عباس حامدے -تیڪہ ننداز -اے ڪاش مادرم فرشتہ خانوم ببخشتم -مے بخشتت -نہ هیچ وقت نمے بخشتم نہ من رو نہ محمد حسن رو ... نگاهے بہ قرص میڪنم و قرص رو بایہ لیوان آب میخورم 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌