رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_دهم جمعه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_یازدهم
_نه...خبر مهمی دارم که باید حضوری بگم...
کریستن ابروهاشو بالا انداخت:
+چیزی شده؟!
_نه...
و با یادآوری الینا لبخند زد...
چقد تو همین چند ساعت دوری دلتنگ شده بود...!
کریستن سری تکون داد و گفت:
+اوکی...فعلا که مامی اینا بیرونن برو استراحت کن برگشتن کارت رو بگو...
ساکشو بار دیگه از رو زمین برداشت و همینجور که به سمت اتاق میرفت گفت:
_باشه...فقط کریستن...اگه میشه زنگ بزن بگو شب دایی اینا هم بیان...
کریستن متعجب باشه ای گفت و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه هیجان زده گفت:
+ماریا اینا هم بیان؟!
رایان متعجب چرخید طرفش و با چشمای ریز شده گفت:
_ماریا؟!
کریستن با شوق گفت:
+آره دیگه...ماریا دختر خواهر زندایی...
رایان کمی فکر کرد تا بالاخره ماریا رو یادش اومد...
دختر چشم سبز با موهای بلوند که همیشه با الینا بود و الینا ماریا رو مثل خواهرش میدونست...
شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
_I dont care...(اهمیتی نمیدم)
بہ درس و
بحث و
تحصیلت...
حسادٺ میکنم حتے!!!
+چه خبرا؟!
با پچ پچ جواب داد تا صداش نره بیرون از اتاق:
_هیچی عزیز دلم همه جمع شدن تا من برم سخنرانی!...
بعدم به حرف بی مزه ی خودش پوزخند زد...
صدای الینا از اونور خط بلند شد:
+همه ی همه؟!
_همه ی همه...
صداش بغض دار شد:
+کریستن و ماریا چی؟!
_فدای صدای بغض دارت بشم...آره اونام هستن ولی تو گریه نکنیا...
صدای تقه ی در باعث شد حرفشو قطع کنه و بلند بگه:
_بله؟!
در باز شد سر نادیا نصف نیمه اومد داخل:
+رایان اینجایی؟!دایی هم اومد...منتظر تو!
سری تکون داد:
_ok mom...I'll be right there...(باشه مامان...میام اونجا...)
نادیا بدون حرف دیگه ای رفت و در رو بست.رایان بعد از چند ثانیه که مطمئن شد مادرش رفته پشت تلفن پچ پچ کرد:
_همه چیز درست میشه خب؟!من میرم که همه چیز رو درست کنم...باشه؟!
صدای گرفته ی الینا تمام روحیشو گرفت:
+باشه...
_دوست دارم...خدافظ
+منم...خدافظ!
گوشی رو قطع کرد و انداخت روی تخت و با قدم های محکمی به هال رفت...
با همه سلام کرده بود جز دایی که به خاطر مشغله های شرکت دیرتر از بقیه اومده بود...
سلام کرد و مردانه دست دایی رو فشرد...
دایی روی مبل نزدیک به پدر رایان نشست و مشغول صحبت شد...
نیم ساعتی از مهمونی میگذشت و رایان بدون اینکه با کسی حرف بزنه غرق در افکار خودش نشسته بود که کریستن اومد کنارش و آروم گفت:
+evry thing ok?!(همه چیز مرتبه؟!)
با گیجی نیم نگاهی به برادرش انداخت و گفت:
_Ha?!yea..yea...it's ok!(هان؟!آره...آره...مرتبه!)
کریستن ابرویی بالا انداخت و گفت:
+I doubt that!(شک دارم!)
دو دقیقه سکوت بود که کریستن باز در گوش رایان گفت:
+نمیخوای حرفتو بزنی؟!همه به خاطر حرف فوق مهم تو اومدنا!
رایان سری تکون داد و پر استرس گفت:
_چرا...چرا...
نفس عمیقی کشید تا بخش اعظم استرسش رفع بشه...
گلوشو صاف کرد و بلند برای اینکه توجه همه جلب بشه گفت:
_خب...
همه ساکت شدن و چرخیدن سمت رایان...
_خیلی ممنونم از همتون که امشب اومدین...یه چیز مهمی هست که...به همه مربوط میشه و من خواستم یه بارگی تو جمع بگم...
نگاه کلی به جمع انداخت...همه خیره خیره منتظر بودن تا ادامه حرفشو بزنه...
نفس عمیقی کشید و گفت:
_من میخوام ازدواج کنم!
نادیا اولین نفری بود که از جا پرید و با شوق رو به سرش گفت:
+واقعا؟!
رایان بدون کوچکترین لبخندی سر تکون داد.
نادیا دستاشو به هم کوبید و گفت:
+این عالیه...با کی؟!ما میشناسیمش؟!
رایان آب دهنشو قورت داد و اینبار با یادآوری الینایش لبخندی زد و گفت:
_بله میشناسینش...از فامیله....
قلب ماریا در سینه کوفت...ینی میشد این عروس خوشبخت خودش باشه؟!ینی الآن رایان داشت خواستگاری میکرد؟!...
هزار و یک سواله در سرش با جمله ی بعدی رایان دود شد و به هوا رفت!
_ولی...تنها زندگی میکنه...
چشم همه تنگ شد...نادیا اولین نفر به حرف اومد:
+چرا پسرم مگه خانواده نداره؟!
پوزخندی زد و جواب داد:
_نمیدونم...خودش که میگه داره...ولی من شک دارم!
پدر رایان با جدیت پرسید:
+منظورت چیه رایان؟!درست حرف بزن!دختره کیه؟!اسمش چیه فامیلش چیه؟!تو کجا دیدیش؟!
رایان هم پوزخندشو جمع کرد و با جدیت گفت:
_اسمش...الیناست...
در چهره ی همه علامت سوال بود به جز مادر و پدر الینا که انتظار بیشتر در چهرشان داد میزد...
رایان ادامه داد:
_فامیلش...مالاکیان...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_یازدهم
خیره شدم به حجله جلوی در خونه فرشته خانوم و نوشته :سید محمد حسین فاطمی تبار
دوباره شروع میکنم به گریه کردن ،آروم نمی شدم هیچ طوره .سرهنگ کنارم وایمیسته .
-می دونستم زهرشون رو می ریزن
کمی جمع شدم و با دستمال کاغذی اشکم رو پاک میکنم .
-تبریک و تسلیت میگم
-ممنون
به سمت داخل خونه میرم و وارد خونه میشم .صدای از تو آشپزخونه میاد گوش میسپارم بهش :دروغ میگم؟ از وقتی اومده فقط نحسی اومده تو این خونه
-میشنوه مژگان
-چی رو میشنوه؟اتفاقن بزار بشنوه
-ببخشید دختر خاله اونوقت چه نحسیی؟
جلو میرم مژگان می بینتم ،جلو میاد کنارم وایمسیته : خوبی؟
-بهترم
-بایدم خوب باشی ،پسر خاله مو انداختی سینه قبرستون باید خوب باشی
با چشم های از حدقه بیرون زده خیره میشم بهش :من؟!
-نه من
-چی میگی مژگان؟
-هیچی پناه جون عزیزم زده به سرش
بعد ملکا بلند میشه و جلو میاد تا مژگان رو بنشونه ،مژگان دستش رو از قفس ملکا باز میکنه.
-چرا نمی زاری حرف رو بزنم
برگشت طرف فرشته خانوم :خاله فرشته چرا نمی گی بهش قدمش نحسه ؟ پسرت رو گرفت
فرشته خانوم چیزی نگفت ،با خودم گفتم نکنه به این خرافات اعتقاد داره .
-چرا ولمون نمی کنی ،قصد بعدیت کیه؟
-باورم نمیشه تو همون مژگانی
-حالا باورت شه
ملکا جلو میاد ،جلوش وایمیسته :مژگان جون نتونسته محمد حسین رو واسه خودش کنه ناراحته
مژگان فوران میکنه و شروع میکنه به جیغ زدن :خفه شو چرا چرت و پرت میگی .
فرشته خانوم بلند میشه جلوی مژگان وایمیسته:ما عزا داریم بسه
-خاله بی راه میگم
-بیراه میگی ..اگه این نحسیته باشه از این نحسیته که پسرم برسه به آرزوش ..این دختر چه ربطی به تقدیر داره؟..جای خودت بشین نزار از چشمم بیفتی مژگان .
-خاله
-خاله بی خاله
به سمت در رفتم ،دلم گرفته بود به سمت در رفتم دوباره روبه رو شدم با حجله ،دلم هوای محمد حسین کرده بود اونم بد جور ...
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌